• تازه نفس

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که تازه به کاری مشغول شده و هنوز خسته نشده است؛ تازه‌دم.


  • آتش نفس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. پرشور.۲. پرسوزوگداز.

  • انفس

    فرهنگ فارسی عمید

    نفیس‌تر؛ گران‌بهاتر؛ گرانمایه‌تر.

  • بدنفس

    فرهنگ فارسی عمید

    بدنهاد؛ بدسرشت؛ بدطینت.

  • پرنفس

    فرهنگ فارسی عمید

    آن‌که در دویدن و ورزش زود خسته نشود و نفسش نگیرد.

  • تفس

    فرهنگ فارسی عمید

    گرمی؛ حرارت.

  • تنافس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. افراط کردن در رقابت با یکدیگر.۲. خودنمایی کردن.۳. رغبت کردن در امری یا چیزی از روی رقابت و هم‌چشمی و برای آن بر یکدیگر پیشی گرفتن.

  • تنفس

    فرهنگ فارسی عمید

    نفس کشیدن؛ دَم زدن؛ جذب اکسیژن و دفع دی‌اکسیدکربن به‌وسیلۀ ریه.⟨ تنفس مصنوعی: (پزشکی) حرکاتی که با دست یا به‌وسیلۀ اسباب به ریه‌های کسی که در اثر غرق شدن یا عارضۀ دیگری نفسش قطع شده باشد داده می‌شود تا هوا به ریه‌های او وارد شود و شروع به تنفس ط...

  • تنگ نفس

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که مبتلا به تنگی نفس است.

  • چهارنفس

    فرهنگ فارسی عمید

    نفس ‌اماره، لوامه، ملهمه، و مطمئنه.

  • خنافس

    فرهنگ فارسی عمید

    = خنفسا

  • سعفص

    فرهنگ فارسی عمید

    پنجمین گروه از مجموعۀ کلمات حروف ابجد = ابجد

  • سلیم النفس

    فرهنگ فارسی عمید

    نیک‌سرشت؛ نیک‌نفس؛ پاک‌نهاد.

  • صاحب نفس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آن‌که نفسی گیرا دارد.۲. کسی که دعایش اجابت می‌شود: ◻︎ با زنده‌دلان نشین و صاحب‌نفسان / حق دشمن خود مکن به تدبیر خسان (سعدی: لغت‌نامه: صاحب‌نفس).

  • ضعیف النفس

    فرهنگ فارسی عمید

    آن‌که ارادۀ سست دارد؛ سست‌نهاد.

  • ضیق النفس

    فرهنگ فارسی عمید

    درد ‌سینه که به واسطۀ آن انسان به‌سختی نفس بکشد؛ آسم؛ تنگی‌نفس.

  • طنافس

    فرهنگ فارسی عمید

    = طنفسه

  • علم النفس

    فرهنگ فارسی عمید

    معرفةالنفس؛ روان‌شناسی.

  • غافث

    فرهنگ فارسی عمید

    = غافت

  • فص

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نگین انگشتری.۲. مفصل استخوان.

  • قفس

    فرهنگ فارسی عمید

    جایگاه مشبک چوبی یا فلزی که برای پرندگان یا حیوانات وحشی درست کنند.

  • کرفس

    فرهنگ فارسی عمید

    گیاهی علفی و دوساله، با ساقه‌های بلند و برگ‌های بریده که مصرف خوراکی دارد.

  • کریم النفس

    فرهنگ فارسی عمید

    دارای روح بزرگ و بخشنده؛ بزرگ‌منش.

  • گرم نفس

    فرهنگ فارسی عمید

    آن‌که نفس گرم و دمی گیرا دارد.

  • گنده نفس

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که نفسش بدبو باشد؛ گنده‌دم.

  • متنفس

    فرهنگ فارسی عمید

    نفس‌کش؛ جاندار؛ زنده.

  • مسیحا نفس

    فرهنگ فارسی عمید

    آن‌که نفسی مانند نفس عیسی دارد و می‌تواند مرده را زنده کند؛ مسیح‌نفس؛ مسیحادم؛ مسیح‌دم: ◻︎ مژده ای دل که مسیحانفسی می‌آید / که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید (حافظ: ۴۸۶).

  • مشکین نفس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آن‌که نفس خوش‌بو دارد.۲. شیرین‌سخن.

  • معرفت النفس

    فرهنگ فارسی عمید

    خود‌شناسی.

  • نفث

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. اخلاط یا آب دهن از دهان انداختن؛ تف‌ کردن.۲. برآمدن خون از زخم.

  • نفس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. حقیقت هر چیز.۲. جان.۳. [قدیمی] تن؛ جسد؛ شخص انسان.۴. [قدیمی] خون.⟨ نفس اماره: (فلسفه) نفس شیطانی که انسان را به هواوهوس و کارهای ناشایسته وامی‌دارد.⟨ نفس‌ لوامه: (فلسفه) [قدیمی] نفس ملامت‌کننده که انسان را از ارتکاب کارهای ناپسند ملامت م...

  • نیک نفس

    فرهنگ فارسی عمید

    خوش‌نفس؛ خوش‌فطرت؛ خوش‌ذات.

  • هم نفس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. همدم.۲. قرین؛ همراه.