• اخص

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خاص‌تر؛ ویژه‌تر؛ گزیده‌تر؛ ویژه.۲. گزیده.


  • اخس

    فرهنگ فارسی عمید

    خسیس‌تر؛ فرومایه‌تر؛ پست‌تر؛ خوارتر؛ زبون‌تر.

  • اندخس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. پشت‌و‌پناه؛ پشتیبان: ◻︎ چرا رانی کسی را از برِ خویش / که اندخسش نباشد جز درِ تو (سراج‌الدین راجی: مجمع‌الفرس: اندخس).۲. (بن مضارعِ اندخسیدن) = اندخسیدن

  • بخس

    فرهنگ فارسی عمید

    = بخسیدن

  • پخس

    فرهنگ فارسی عمید

    = بخس۲

  • تخس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. تفس؛ گرمی؛ حرارت.۲. تپش دل از غم و رنج.

  • ترخص

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (فقه) جایز بودن.۲. [قدیمی] مرخص شدن.۳. [قدیمی] اجازه گرفتن.۴. [قدیمی] رخصت یافتن.

  • تشخص

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بزرگی داشتن.۲. بزرگی یافتن؛ برجسته شدن و ممتاز گشتن از دیگران.

  • خس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ریزۀ کاه، علف خشک، و مانند آن؛ خار؛ خاشاک.۲. [قدیمی، مجاز] انسان پست، فرومایه، ناکس، و زبون: ◻︎ بدان رسید که بر ما به زنده بودن ما / خدای‌وار همی منتی نهد هر خس (عسجدی: ۴۵).

  • خس خس

    فرهنگ فارسی عمید

    صدای تنفس کسی که مبتلا به تنگی نفس است.

  • رخص

    فرهنگ فارسی عمید

    ارزان شدن؛ ارزانی.

  • سرخس

    فرهنگ فارسی عمید

    گیاهی با برگ‌های درشت و بریدگی بسیار و ساقۀ زیرزمینی که بیش از ۶۰۰۰ نوع از آن وجود دارد و برخی از انواع آن تزئینی است.

  • شاخص

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. برآمده؛ مرتفع.۲. چشمگیر؛ برجسته.۳. (اسم) [مجاز] پارامتر؛ آنچه مقدارش ماهیت چیزی را معین می‌کند.۴. (اسم) خط‌کش مدرجی که در نقشه‌برداری استفاده می‌شود.۵. (اسم) [مجاز] نمودار؛ نماینده.۶. (اسم) [مجاز] علامتی که در آفتاب برای تعیین و تشخیص وقت ظهر نصب ...

  • شخص

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سیاهی انسان که از دور دیده شود.۲. آدمی؛ انسان.۳. خود (برای تٲکید): شخص شما.۴. (حقوق) آن‌که دارای حق و وظیفه است: شخص حقیقی.۵. [قدیمی] بدن انسان؛ کالبد مردم؛ تن.⟨ شخص اول مملکت: [مجاز] ارجمندترین و گرامی‌ترین شخص که در مملکت مقامش از همه بالات...

  • کوله خس

    فرهنگ فارسی عمید

    گیاهی چندساله با برگ‌های بیضی نوک‌تیز و گل‌های کوچک سبزرنگ که ساقۀ زیرزمینی و ریشۀ آن مصرف دارویی دارد؛ جز؛ جیز؛ چوشت؛ کول؛ کولار؛ کول‌کیش.

  • متشخص

    فرهنگ فارسی عمید

    بزرگ و ممتاز؛ دارای تشخص.

  • مرخص

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. اجازه‌داده‌شده.۲. [مجاز] ویژگی کسی که به او اجازه‌ داده شده از جایی مانند، بیمارستان یا زندان خارج شود.

  • مشخص

    فرهنگ فارسی عمید

    معیّن‌شده؛ تمیز‌داده‌شده.

  • ملخص

    فرهنگ فارسی عمید

    به‌اختصاربیان‌شده؛ خلاصه‌شده؛ مختصر.

  • ناخس

    فرهنگ فارسی عمید

    ویژگی دردی که در آن بیمار احساس می‌کند در بدنش سوزن فرو می‌کنند.