• پس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بنابراین: او بیمار شد، پس به مدرسه نرفت.۲. آنگاه؛ آنگه؛ بَعد از آن: بچه‌ها بلند شدند، پس استاد آمد.۳. (اسم) عقب؛ پشت‌ سر: ◻︎ تنِ من جمله پسِ دل رود و دل پس تو / تن هوای دل و دل جمله هوای تو کند (منوچهری: ۲۷).۴. (اسم) پشت.۵. (صفت) [قدیمی] عقب‌مانده...


  • ازان پس

    فرهنگ فارسی عمید

    بعد؛ سپس؛ ازآن‌به‌بعد.

  • بازپس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. عقب‌مانده.۲. (قید) دوباره.⟨ بازپس‌ رفتن: (مصدر لازم) پس رفتن؛ عقب رفتن.⟨ بازپس ماندن: (مصدر لازم) عقب ماندن؛ دنبال ماندن.

  • دلواپس

    فرهنگ فارسی عمید

    نگران؛ آشفته؛ پریشان‌خیال؛ کسی که از تصور پیشامد بد نگران و ترسناک است؛ دل‌اندروای.

  • زاین سپس

    فرهنگ فارسی عمید

    از این‌سپس؛ پس‌از‌این؛ بعد‌از‌این: ◻︎ برو زاین‌سپس گو سر خویش گیر / گرانی مکن جای دیگر بمیر (سعدی۱: ۱۲۵).

  • ژیپس

    فرهنگ فارسی عمید

    نوعی کانی آبدار گچ که از آن گچ بنّایی به دست می‌آورند.

  • سپس

    فرهنگ فارسی عمید

    از‌پس؛ از‌پی؛ پس‌از‌آن؛ بعد.

  • فرسپس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. وسیلۀ جراحی که در زایمان برای خارج کردن جنین از رحم به کار می‌رود.۲. نوعی انبر مخصوص کشیدن دندان.

  • واپس

    فرهنگ فارسی عمید

    بازپس؛ عقب؛ دنبال.⟨ واپس‌ آمدن: (مصدر لازم) [قدیمی] بازپس ‌آمدن؛ باز آمدن.⟨ واپس رفتن: (مصدر لازم) پس رفتن؛ عقب رفتن.