• آس وپاس

    فرهنگ فارسی عمید

    بینوا؛ مفلس؛ لات‌وپات؛ لات‌ولوت.


  • آب شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (فیزیک) کسی که محل آب‌های زیرزمینی را می‌شناسد و می‌داند کدام نقطه آب دارد و برای حفر قنات یا کندن چاه مناسب است.۲. [قدیمی] کسی که بر بالای کشتی می‌رفته و گرداب‌ها و حرکت موج‌های دریا را خبر می‌داده و راهنمای کشتی بوده.۳. کسی که متخصص در علم واکنش...

  • آس

    فرهنگ فارسی عمید

    هریک از دو سنگ مسطح، گِرد، و برهم‌نهاده که غلات را با آن خُرد و نرم می‌کنند.⟨ آس شدن: (مصدر لازم) [قدیمی] نرم شدن؛ آرد شدن: ◻︎ تا مرا دل آس شد در آسیای عشق او / هست پنداری غبار آسیا بر سر مرا (امیرمعزی: ۳۵)، ◻︎ رفیقا جام می بر یاد من خور / که زی...

  • آلاس

    فرهنگ فارسی عمید

    زغال؛ زگال؛ انگِشت.

  • آمارشناس

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که به قواعد علم آمار آگاهی دارد؛ متخصص احصائیه.

  • آماس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. برآمدگی و تورم عضوی از بدن در اثر بیماری، جراحت یا کوفتگی؛ ورم.۲. برآمدگی غیرعادی.

  • آناناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. میوۀ مخروطی‌شکل درشت، آبدار، و معطر دارای پوست چوبی سخت و خاردار که دارای۲. درخت این میوه با برگ‌های دراز و گل‌های خوشه‌ای ریز آبی.

  • ابلاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. مٲیوس شدن؛ ناامید شدن.۲. اندوهگین شدن.

  • اثاث

    فرهنگ فارسی عمید

    لوازم خانه یا محل کار.

  • اجتثاث

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. از بیخ برکندن.۲. از بن بریدن.

  • اجلاس

    فرهنگ فارسی عمید

    نشستی معمولاً رسمی برای گفتگو یا مشاوره در امری.

  • اجناس

    فرهنگ فارسی عمید

    = جِنس

  • احتباس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (پزشکی) = حبس‌البول۲. [قدیمی] زندانی شدن؛ محبوس شدن.۳. [قدیمی] قطع شدن؛ بریده شدن.۴. [قدیمی] خودداری؛ امتناع.

  • احتراس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خود را حفظ و نگه‌داری کردن.۲. (ادبی) در بدیع، نوعی اطناب که در آن گوینده کسی یا جمعی را از حرف خود مستثنا کند، یا برای رفع اعتراض عبارتی بیاورد، مثلاً هنگام بیان بیماری بگوید: «دور از جان شما».۳. نگهبانی؛ حراست.

  • احداث

    فرهنگ فارسی عمید

    = حدث

  • احساس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. دریافت؛ درک.۲. (روان‌شناسی) حس کردن چیزی به‌وسیلۀ یکی از حواس پنج‌گانه.۳. (اسم) عاطفه؛ ذوق.

  • اخباث

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. یاران خبیث جمع کردن؛ با مردم خبیث همنشین شدن.۲. خبث آموختن.۳. پلید کردن.

  • اخترشناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ستاره‌شناس؛ منجم؛ اخترشمار؛ اخترشمر؛ اخترمار: ◻︎ سماع ناهید آخر ز مردمان که شنید؟ / که خواند او را اخترشناس خنیاگر؟ (مسعودسعد: ۱۵۰).

  • اختصاص

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. مخصوص کاری یا چیزی کردن؛ ویژه کردن.۲. (اسم) ویژگی.۳. [قدیمی] قرب و منزلت.

  • اختلاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (حقوق) دزدیدن پول مؤسسه یا ادارۀ دولتی.۲. [قدیمی] غنیمت شمردن.۳. (ادبی) بیان کردن معنی مدح در غزل یا معنی غزل در مدح.

  • اخص الخواص

    فرهنگ فارسی عمید

    خاص‌ترین خاصان؛ از همۀ خاصان نزدیک‌تر و برگزیده‌تر.

  • اخلاص

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خلوص نیت؛ پاک بودن؛ بی‌آلایشی.۲. عبادت خداوند با خلوص نیت.۳. (تصوف) توجه کامل سالک به خداوند.۴. (اسم) صدودوازدهمین سورۀ قرآن کریم، مکی، دارای چهار آیه؛ توحید.۵. (اسم مصدر) [قدیمی] رها کردن؛ نجات دادن.

  • اخماس

    فرهنگ فارسی عمید

    = خمس

  • ادناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. = دنس۲. افراد فرومایه.

  • اذیال الناس

    فرهنگ فارسی عمید

    مردم عقب‌مانده و دنباله‌رو؛ طبقۀ پست مردم.

  • ارتماس

    فرهنگ فارسی عمید

    سراپا فرورفتن در آب.

  • ارواث

    فرهنگ فارسی عمید

    = روث

  • اس

    فرهنگ فارسی عمید

    اصل هرچیز؛ بنیاد؛ شالوده؛ پایه؛ پی.

  • اساس

    فرهنگ فارسی عمید

    پی؛ بنیاد؛ پایه؛ شالوده.

  • اسپاس

    فرهنگ فارسی عمید

    = سپاس

  • استخلاص

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آزاد کردن؛ رها کردن.۲. آزاد شدن؛ رهایی.

  • استیناس

    فرهنگ فارسی عمید

    انس گرفتن؛ مٲنوس شدن؛ الفت.

  • اسکناس

    فرهنگ فارسی عمید

    پول کاغذی پشتوانه‌دار که دارای مبالغ و ارزش‌های گوناگون است.

  • اشخاص

    فرهنگ فارسی عمید

    = شخص

  • اضراس

    فرهنگ فارسی عمید

    = ضرس

  • اضغاث

    فرهنگ فارسی عمید

    دسته‌های گیاهان خشک و درهم‌پیچیده.⟨ اضغاث احلام: [قدیمی] خواب‌های شوریده، آشفته، و درهم که نمی‌توان تعبیر کرد.

  • اعراص

    فرهنگ فارسی عمید

    = عرصه

  • اغراس

    فرهنگ فارسی عمید

    نهال‌ها؛ درخت‌ها.

  • افتراس

    فرهنگ فارسی عمید

    شکار افکندن؛ پاره کردن و درهم شکستن و دریدن شکار.

  • افتراص

    فرهنگ فارسی عمید

    فرصت را غنیمت دانستن.

  • افراس

    فرهنگ فارسی عمید

    خیمه؛ خرگاه.

  • افلاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بی‌چیز شدن؛ نادار شدن؛ تنگدستی؛ بینوایی.۲. (حقوق) ورشکستگی.

  • اقتباس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نقل کردن و گرفتن مطلبی از کسی یا جایی با تغییر دادن آن برای پدید آوردن اثر جدید.۲. دانش فراگرفتن از کسی.۳. فایده گرفتن از کسی.۴. (ادبی) در بدیع، آوردن آیۀ قرآن یا مضمونی از احادیث در نظم و نثر بدون اشاره به اینکه از کجا نقل شده.

  • اقتصاص

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. قصاص گرفتن.۲. قصاص خواستن.۳. قصه گفتن؛ روایت کردن.

  • اقتناص

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. شکار کردن.۲. [مجاز] کسب کردن.

  • اقواس

    فرهنگ فارسی عمید

    = قوس

  • اکیاس

    فرهنگ فارسی عمید

    = کَیس

  • التباس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. مشتبه شدن.۲. درهم‌آمیختگی.

  • التماس

    فرهنگ فارسی عمید

    با زاری و اصرار از کسی چیزی خواستن.

  • الغیاث

    فرهنگ فارسی عمید

    هنگام دادخواهی و طلب دادرسی می‌گویند: ◻︎ درد ما را نیست درمان الغیاث / هجر ما را نیست پایان الغیاث (حافظ: ۱۰۰۷).

  • الماس

    فرهنگ فارسی عمید

    سنگی بی‌رنگ، گران‌بها، تشکیل‌شده از کربن خالص، با ضریب شکنندگی بالا و توان پراکندگی زیاد. سخت‌ترین جسم شناخته شده است.

  • ام الخبائث

    فرهنگ فارسی عمید

    شراب؛ می.

  • امتصاص

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. مکیدن.۲. مکیدن شیرۀ چیزی.

  • اناث

    فرهنگ فارسی عمید

    = انثی

  • اناس

    فرهنگ فارسی عمید

    = اِنس

  • انبعاث

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. برانگیخته شدن.۲. روان شدن.۳. فرستاده شدن.۴. شوق، میل.

  • انتقاص

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کم شدن؛ کمی.۲. کم کردن.۳. از حق کسی کاستن.۴. از کسی عیب‌جویی کردن.

  • انتکاث

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. گسسته شدن.۲. برگشتن از حاجت خود به سوی دیگر.

  • انتکاس

    فرهنگ فارسی عمید

    سرنگون شدن؛ نگونسار شدن؛ سرنگون افتادن.

  • انجاس

    فرهنگ فارسی عمید

    = نجس

  • اندراس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ناپدید شدن؛ از میان رفتن.۲. کهنه شدن؛ کهنگی.

  • انطماس

    فرهنگ فارسی عمید

    ناپدید شدن؛ پوشیده شدن؛ محو شدن.

  • انعکاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. منعکس شدن.۲. [مجاز] عکس‌العمل۳. پرتو انداختن.۴. نمودار شدن شکل چیزی در جسم شفاف، مانند آب و آیینه.۵. تکرار صوت که به واسطۀ برخورد امواج آن با مانع به عمل می‌آید.۶. (فیزیک) بازگشتن نور پس از برخورد به یک سطح به محیط اول؛ بازتاب.

  • انغماس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. فروشدن در آب؛ زیر آب رفتن.۲. (تصوف) فرورفتن در مادیات و تعلقات جسمانی که انسان را از توجه به عالم قدس باز دارد.

  • انفاس

    فرهنگ فارسی عمید

    = نَفَس

  • انقاس

    فرهنگ فارسی عمید

    مداد یا مرکّب که با آن می‌نویسند. Δ در فارسی به‌صورت مفرد استعمال می‌شود.

  • انگل شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که انگل‌ها را می‌شناسد و دربارۀ موجودات آن‌ها مطالعه و بررسی می‌کند.

  • ایاس

    فرهنگ فارسی عمید

    = ایاز

  • ایراث

    فرهنگ فارسی عمید

    وارث گردانیدن؛ کسی را وارث قرار دادن؛ برای کسی میراث گذاشتن.

  • ایران شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    دانشمند و نویسنده‌ای (معمولاً غیر ایرانی) که در مورد اوضاع جغرافیایی، تاریخی، فرهنگی، و اجتماعی ایران اطلاعات کامل داشته باشد.

  • ایناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. انس دادن.۲. انس گرفتن.۳. چیزی را دیدن و احساس کردن.۴. صدا را شنیدن.

  • ایهاالناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ای مردم؛ ای مردمان. Δ در مقام آگاه کردن یا دادخواهی به کار می‌رود.

  • بارکاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کشتی کوچک.۲. زورق.۳. قایق موتوری.

  • باس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. شجاعت؛ دلیری.۲. قوت.۳. خشم.۴. خوف.۵. عذاب.۶. شدت؛ سختی.

  • باستان شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    شناسندۀ آثار باستانی؛ عالِم و متخصص‌ در علم‌ باستان‌شناسی؛ عتیقه‌شناس؛ آرکئولوگ.

  • باعث

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سبب؛ علت.۲. انگیزه.۳. (صفت) [قدیمی] برانگیزنده.

  • بافت شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که در شناختن بافت‌های حیوانی، گیاهی، و آزمایش آن‌ها تخصص دارد؛ نسج‌شناس.

  • بئس

    فرهنگ فارسی عمید

    زشت؛ بد.

  • بحاث

    فرهنگ فارسی عمید

    بسیار‌بحث‌کننده؛ بسیار‌جوینده و کنجکاو.

  • برجاس

    فرهنگ فارسی عمید

    هدف؛ نشانۀ تیر؛ آماجگاه: ◻︎ کسان مرد راه خدا بوده‌اند / که برجاس تیر بلا بوده‌اند (سعدی۱: ۲۹۰).

  • برناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. غافل: ◻︎ نامه‌ها پیش تو همی‌آید / هم ز بیداردل هم از برناس (ناصرخسرو۱: ۲۸۶).۲. نادان.۳. خواب‌آلوده.

  • بسباس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. هرزه؛ یاوه.۲. سخن یاوه و بی‌معنی.

  • بعث

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. انگیختن؛ برانگیختن؛ به کاری واداشتن.۲. [قدیمی] زنده کردن مردگان.۳. (اسم) [قدیمی] قیامت.

  • بغاث

    فرهنگ فارسی عمید

    مرغی تیره‌رنگ، کوچک‌تر از کرکس که به‌کندی پرواز می‌کند.

  • بواعث

    فرهنگ فارسی عمید

    = باعث

  • بوشپاس

    فرهنگ فارسی عمید

    = بوشاسب

  • بوشناس

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که بوها را خوب دریابد و تشخیص بدهد.

  • بی قیاس

    فرهنگ فارسی عمید

    بی‌اندازه؛ بی‌شمار؛ بی‌کران.

  • بیناس

    فرهنگ فارسی عمید

    دریچه؛ پنجرۀ خانه.

  • پاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نگهبانی؛ نگه‌داری؛ مواظبت.۲. حرمت: ◻︎ بدان را نوازش کن ای نیک‌مرد / که سگ پاس دارد چو نان تو خورد (سعدی۱: ۸۸).۳. (اسم) پاره؛ جزء.۴. (اسم) قسمتی از شب یا روز: ◻︎ چو یک پاس از تیره‌شب درگذشت / تو گفتی که روی هوا تیره گشت (فردوسی۴: ۱۶۵۲).⟨ پاس د...

  • پالاس

    فرهنگ فارسی عمید

    = پلاس

  • پانکراس

    فرهنگ فارسی عمید

    غدۀ بزرگ، خوشه‌ای و سرخ‌رنگ نزدیک معده که آنزیم‌های گوارشی را به قسمت ابتدایی رودۀ کوچک و هورمون انسولین را در خون می‌ریزد؛ لوزالمعده.

  • پتاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ماده‌ای سفید و بی‌بو، که از ترکیب اکسیژن با پتاسیم حاصل می‌شود و در صنعت صابون‌سازی، شیشه‌سازی و تهیۀ مواد حشره‌کش و سفیدکننده کاربرد دارد؛ جوهر قلیا؛ نمک قلیا.

  • پرتوشناس

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که در تشخیص بیماری‌ها از طریق پرتونگاری تخصص دارد؛ رادیولوژیست.

  • پرده شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. مطرب؛ نوازنده؛ رامشگر: ◻︎ پرده‌شناسان به نوا در شگرف / پرده‌نشینان به وفا در شگرف (نظامی۱: ۳۲).۲. موسیقی‌دان.

  • پرماس

    فرهنگ فارسی عمید

    = پرماسیدن

  • پرناس

    فرهنگ فارسی عمید

    = فرناس

  • پرواس

    فرهنگ فارسی عمید

    = پرواسیدن: ◻︎ به عدل او بُوَد از جور بدکنش رستن / به خیر او بُوَد از شر این جهان پرواس (ناصرخسرو: مجمع‌الفرس: ۲۳۲).

  • پرهراس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ترسان: ◻︎ به یزدان نباید بُودن ناسپاس / دل ناسپاسان بُوَد پرهراس (فردوسی: ۶/۴۹۰).۲. ترسناک.

  • پلاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. فرشی که از پشم به رنگ‌های مختلف می‌بافند و پرز ندارد؛ گلیم.۲. جامۀ پشمی خشن و ستبر که قلندران و درویشان بر تن می‌کنند: ◻︎ برکنی از شاهد مجلس لباس / اطلس و پوشش پلاس‌اندرپلاس (جامی: مجمع‌الفرس: پلاس).

  • پیکرشناس

    فرهنگ فارسی عمید

    آن‌که نقش، صورت، و تصویرِ مجسمه را خوب بشناسد؛ شناسندۀ پیکر.

  • تاس

    فرهنگ فارسی عمید

    = طاس۱

  • تراس

    فرهنگ فارسی عمید

    ایوان وسیع جلو طبقات فوقانی عمارت؛ مهتابی.

  • ترناس

    فرهنگ فارسی عمید

    صدایی که هنگام انداختن تیر از چلۀ کمان برآید؛ ترنگ: ◻︎ دل سرکشان پر ز وسواس بود / همه دشت پر بانگ ترناس بود (فردوسی: لغت‌نامه: ترناس).

  • تقاص

    فرهنگ فارسی عمید

    از یکدیگر قصاص گرفتن؛ تاوان گرفتن؛ معامله‌به‌مثل‌ کردن.

  • تماس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. با یکدیگر ارتباط برقرار کردن.۲. به هم سوده شدن؛ مالیده شدن دو چیز به هم.

  • توبال النحاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ریزه‌هایی که از مس تفته هنگام چکش زدن می‌پاشد.۲. کفی که در روی مس ذوب‌شده در کوره پیدا می‌شود.

  • تیماس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بیشه.۲. نیزار.۳. جنگل.

  • ثلاث

    فرهنگ فارسی عمید

    سه‌گانه.

  • جانورشناس

    فرهنگ فارسی عمید

    آن‌که دربارۀ جانوران مطالعه و تحقیق می‌کند.

  • جدیدالاحداث

    فرهنگ فارسی عمید

    چیزی که تازه به‌وجود آورده شده؛ نوبنیان؛ تازه‌بنیاد؛ تازه‌ساز؛ تازه‌تٲسیس.

  • جرم شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    متخصص در علم جرم‌شناسی.

  • جصاص

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. گچ‌کار؛ گچ‌گر.۲. گچ‌فروش.

  • جناس

    فرهنگ فارسی عمید

    در بدیع، آوردن دو یا چند کلمه که در تلفظ شبیه هم یا هم‌جنس اما در معنی مختلف باشد، مانندِ کلمۀ «نای» در این شعر: چون نای بینوایم از این نای بینوا / شادی ندید هیچ‌کس از نای بینوا (مسعودسعد: ۳۱). نای اول آلت موسیقی و نای دوم نام حصاری است که مسعودسعد س...

  • چاره شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ویژگی آن‌که چاره و درمان دردی را بشناسد.۲. ویژگی کسی که راه اصلاح امری را بداند.

  • چپ راس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نوعی تکمه و جاتکمه که در قدیم از ابریشم یا قیطان درست می‌کردند و جلو لباس بر روی سینه می‌دوختند: ◻︎ ز بس‌که دست برِِ او به سینه دوخته‌ام / گمان برند که چپ‌راس بر قبا دارم (طاهر وحید: لغت‌نامه: چپ‌راست).۲. نوعی حمایل که از چپ و راست بر روی شانه بین...

  • چچلاس

    فرهنگ فارسی عمید

    = سنجاقک

  • چلاس

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که از روی پستی و تنگ چشمی هرنوع خوردنی نزد کسی ببیند هوس کند و از پیش هرکسی لقمه‌ای بردارد؛ شکم‌باره.

  • چهارآس

    فرهنگ فارسی عمید

    چهار تک‌خال؛ چهار ورق از ورق‌های گنجفه که بر آن‌ها نقش تک‌خال است. Δ در بازی آس برنده است و بالاتر از ورق‌های دیگر است.

  • حاس

    فرهنگ فارسی عمید

    حس‌کننده؛ دریابنده.

  • حراث

    فرهنگ فارسی عمید

    زارع؛ کشاورز؛ برزگر.

  • حراس

    فرهنگ فارسی عمید

    = حارس

  • حساس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کسی که سریعاً از اعمال دیگران ناراحت می‌شود.۲. ویژگی چیزی که سریعاً در برابر عوامل بیگانه عکس‌العمل نشان می‌دهد.٣. [مجاز] مهم: موقعیت حساس.۴. دارای گیرایی قوی: شامهٴ حساس.

  • حشره شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کسی که حشرات را می‌شناسد.۲. کسی که در احوال حشرات مطالعه می‌کند.

  • حق الناس

    فرهنگ فارسی عمید

    حقی که مردم نسبت به یکدیگر دارند، مانند تجاوز نکردن به جان، مال، ناموس، شرف، و حیثیت یکدیگر.

  • حق شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خداشناس.۲. کسی که معتقد به حقیقت و راستی است.۳. آن‌که حق نعمت یا خدمت و مساعدت کسی را در نظر داشته باشد و قدردانی و شکرگزاری کند: ◻︎ گر انصاف خواهی، سگ حق‌شناس / به سیرت بِه از مردم ناسپاس (سعدی۱: ۱۲۵).

  • حق ناشناس

    فرهنگ فارسی عمید

    آن‌که حق نعمت کسی را فراموش می‌کند و پاس نمی‌دارد.

  • حقیقت شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که حقیقت را بشناسد؛ دانا؛ هوشمند.

  • حواس

    فرهنگ فارسی عمید

    = حاسه⟨حواس پنجگانه (خمسه): (زیست‌شناسی) بویایی، چشایی، لامسه، شنوایی، و بینایی.

  • خاس

    فرهنگ فارسی عمید

    درختچهای خاردار و همیشه سبز با برگ‌های صاف و شفاف به رنگ سبز تیره، و گل‌های سفید یا صورتی که در جنگل‌های شمال ایران می‌روید.

  • خاص

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. [مقابلِ عام] ویژه؛ مخصوص.۲. برگزیده.۳. ‌معین.۴. انحصاری.

  • خاص الخاص

    فرهنگ فارسی عمید

    کسانی که در سیروسلوک به بالاترین مقام رسیده باشند.

  • خاک شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که انواع خاکها و خاصیت هر کدام جهت کشت‌وزرع را می‌شناسد.

  • خاورشناس

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که آشنا و دانا به اوضاع و احوال ملل مشرق‌زمین است؛ شرق‌شناس؛ مستشرق.

  • خداشناس

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که خدا را می‌شناسد و به آن ایمان دارد؛ موحد؛ یکتاپرست؛ پارسا.

  • خراس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آسیایی که به قوۀ خر یا چهار‌پای دیگر حرکت می‌کرد.۲. [مجاز] آسمان.

  • خراص

    فرهنگ فارسی عمید

    تخمین‌زنندۀ وزن و اندازۀ کالا.

  • خرده شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    = خرده‌بین

  • خرناس

    فرهنگ فارسی عمید

    = خُرخُر⟨ خرناس کشیدن: (مصدر لازم) خرخر کردن.

  • خلاص

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. رهایی یافتن؛ نجات یافتن.۲. رهایی؛ نجات.۳. (اسم مصدر) [قدیمی] صمیمیت.

  • خناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. شیطان.۲. (صفت) [مجاز] شیطان‌صفت؛ بدکار.

  • خواص

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نزدیکان.۲. [مقابلِ عوام] بزرگان؛ برگزیدگان.۳. ویژگی‌ها؛ خاصیت‌ها: خواصّ دارویی.

  • خوش لباس

    فرهنگ فارسی عمید

    ویژگی کسی که لباس خوب بر تن دارد.

  • داروشناس

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که انواع داروها و خواص درمانی آن‌ها را بشناسد.

  • داس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آلتی آهنی و سرکج با دستۀ چوبی که دم آن تیز و دندانه‌دار است و با آن گیاه‌ها و حاصل مزارع را از روی زمین درو می‌کنند؛ جاخسوک؛ جاخشوک؛ جاغسوک؛ خاشوش: ◻︎ مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو / یادم از کشتهٴ خویش آمد و هنگام درو (حافظ: ۸۱۴).۲. [قدیمی] سیخ‌ها...

  • دریواس

    فرهنگ فارسی عمید

    چهار طرف در خانه؛ چهارچوبه که در را میان آن کار می‌گذارند؛ چهارچوب در: ◻︎ درواز و دریواس فرو‌گشت و برآمد / بیم است که یک‌بار فرود آید دیوار (رودکی: لغت‌نامه: دریواس).

  • دستاس

    فرهنگ فارسی عمید

    آسیای کوچک که دارای دو سنگ و یک دستۀ چوبی است و آن را با دست می‌گردانند؛ آس‌دست؛ آس‌دستی.

  • دیماس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. گودال زیرزمینی.۲. حمام.۳. قبر.

  • راس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. واحد شمارش چهارپایان: ده رٲس گاو، ده رٲس گوسفند.۲. بلندی و بالای چیزی.۳. [قدیمی، مجاز] سرور و بزرگ و مهتر قوم.۴. [قدیمی، مجاز] اول چیزی.

  • راهشناس

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که راه را بلد باشد و دیگران را راهنمایی کند؛ شناسندۀ راه؛ راه‌دان.

  • رب الناس

    فرهنگ فارسی عمید

    پروردگار مردمان؛ خدای‌تعالی.

  • رثاث

    فرهنگ فارسی عمید

    = رث

  • رصاص

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. قلع؛ قلعی؛ ارزیر.۲. سرب

  • رقاص

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آن که شغلش رقصیدن است.۲. (اسم) پاندول ساعت.

  • رگ شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. رگ‌زن؛ فصاد.۲. کسی که رگ‌های بدن را می‌شناسد.

  • رماس

    فرهنگ فارسی عمید

    = کندر

  • رواس

    فرهنگ فارسی عمید

    کله‌فروش؛ کله‌پز.

  • روان شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    عالِم به احوال و کیفیات روحی انسان؛ متخصص در روان‌شناسی.

  • روپاس

    فرهنگ فارسی عمید

    = تاجریزی

  • روشن قیاس

    فرهنگ فارسی عمید

    زیرک؛ تیزفهم؛ بافراست.

  • روشناس

    فرهنگ فارسی عمید

    معروف؛ مشهور؛ نامدار؛ سرشناس: ◻︎ ندانم کس از مردم روشناس / کزآن مردمی نیست بر وی سپاس (نظامی۵: ۷۶۷).

  • روغناس

    فرهنگ فارسی عمید

    = روناس

  • روناس

    فرهنگ فارسی عمید

    گیاهی پایا و خودرو با برگ‌های نوک‌تیز و گل‌های کوچک زردرنگ که ریشۀ آن در تهیه رنگ قرمز کاربرد دارد؛ روین؛ رودن؛ رودنگ؛ روینگ؛ زغنار.

  • رویناس

    فرهنگ فارسی عمید

    = روناس

  • ریباس

    فرهنگ فارسی عمید

    = ریواس١

  • ریواس

    فرهنگ فارسی عمید

    گیاهی علفی و پایا با ساقه‌های نازک، سفید و ترش‌مزه که مصرف خوراکی دارد؛ چکری؛ زرنیله.

  • زاپاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ذخیره؛ رزرو؛ یدکی.

  • زرشناس

    فرهنگ فارسی عمید

    شناسندۀ زر؛ صراف؛ نقاد.

  • زمین شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    عالم به علم زمین‌شناسی.

  • ساس

    فرهنگ فارسی عمید

    حشره‌ای از راستۀ نیم‌بالان به رنگ سرخ و بیضی‌شکل و بزرگ‌تر از کک که از خون تغذیه می‌کند و باعث سرایت بعضی امراض می‌گردد.

  • سپاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. حمد؛ ثنا؛ درود؛ ستایش.۲. شکر: ◻︎ سپاس خدا کن که بر ناسپاس / نگوید ثنا مرد مردم‌شناس (نظامی۵: ۸۳۱)، ◻︎ هنوزت سپاس اندکی گفته‌اند / ز بیور‌هزاران یکی گفته‌اند (سعدی۱: ۱۷۴)، ◻︎ به این سپاس که مجلس منوّرست به ‌دوست / گرت چو شمع جفایی رسد بسوز و بساز (...

  • سپهر شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    منجم؛ ستاره‌شناس؛ کاهن: ◻︎ شنیده‌ام من و بسیارکس شنیدستند / هم از سپهرشناس و هم از ستاره‌شمر (امیرمعزی: ۲۵۷).

  • ستاره شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که ستاره‌ها را می‌شناسد و علم هیئت می‌داند؛ اخترشناس؛ ستاره‌شمر؛ منجم.

  • سخن شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که نیک‌وبد شعر یا نوشته‌ای را دریابد؛ سخن‌سنج؛ شناسندۀ سخن؛ سخن‌دان.

  • سرپاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. فرماندهِ پاسبانان؛ سردستۀ نگهبانان.۲. [منسوخ]پایور شهربانی، برابر سرتیپ ارتش.۳. (اسم) [قدیمی] خود آهنی؛ کلاه‌خود.۴. (اسم) [قدیمی] سپر.

  • سرشناس

    فرهنگ فارسی عمید

    معروف؛ مشهور؛ کسی که بیشتر مردم او را بشناسند.

  • سگلاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سگ ماده.۲. [مجاز] کسی که خود را مانند سگ ماده بنمایاند.

  • سمت الراس

    فرهنگ فارسی عمید

    نقطه‌ای از فلک که وقتی شخص به آسمان نگاه کند بالای سر او باشد.

  • سوادالناس

    فرهنگ فارسی عمید

    عامۀ مردم.

  • سیاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کسی که سیاست کند؛ سیاست‌مدار.۲. کسی که خوب داوری کند.۳. [عامیانه] حیله‌گر.

  • سیکاس

    فرهنگ فارسی عمید

    درختی همیشه‌سبز و تزیینی شبیه نخل که بومی مناطق استوایی است.

  • شرق شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    مستشرق؛ خاورشناس؛ کسی که دانا به اوضاع و احوال، زبان‌ها، و آداب ملل مشرق‌زمین است.

  • شعث

    فرهنگ فارسی عمید

    پراکندگی کار و خلل در آن.

  • شماس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خادم معبد.۲. رتبۀ کلیسایی پایین‌تر از کشیش؛ خادم کلیسا.

  • شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. = شناختن۲. شناسنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): خداشناس، زرشناس، سخن‌شناس، نکته‌شناس.۳. (صفت) آشنا.

  • صاحب قیاس

    فرهنگ فارسی عمید

    صاحب‌رٲی؛ صاحب‌نظر.

  • طاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. مکعب کوچکی که در شش طرف آن نقطه‌هایی از یک تا شش دارد.۲. نوعی کاسۀ مسی.۳. [قدیمی] لگن.۴. [قدیمی] کاسه.۵. [قدیمی] جام شراب.۶. [قدیمی] آویزی پیاله‌مانند بر نیزه یا علم.۷. [قدیمی] نوعی آویز زینتی شبیه گردن‌بند؛ طاسک.۸. [قدیمی] نوعی پارچۀ گران‌بها.&la...

  • طبیعت شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آن‌که طبیعت را بشناسد.۲. [قدیمی] طبیب؛ پزشک: ◻︎ امید عافیت آنگه بُوَد موافق عقل / که نبض را به طبیعت‌شناس بنمایی (سعدی: ۱۸۵).

  • طفیلی شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    = انگل‌شناس

  • عباس

    فرهنگ فارسی عمید

    = عَبوس

  • عطاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. عطسه ‌کردن.۲. دمیدن صبح.

  • عکاس

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که عکس برمی‌دارد؛ آن‌که پیشه‌اش عکاسی است.

  • عوام الناس

    فرهنگ فارسی عمید

    = عوام

  • غائص

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. فرورونده در آب.۲. آن‌که در دریا فرو‌برود.

  • غاص

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کسی که لقمه در گلویش گیر کند و نتواند نفس بکشد.۲. پر؛ انبوه.۳. مکانِ پر از مردم.۴. مرد مفلس.

  • غواص

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کسی که برای به دست آوردن مروارید یا چیز دیگر به زیر آب فرومی‌رود؛ آب‌باز.۲. (اسم) (زیست‌شناسی) [قدیمی] پرنده‌ای شبیه مرغابی با گردن‌ دراز که برای گرفتن ماهی به‌ زیر آب می‌رود.

  • غیاث

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. فریادرسی.۲. (اسم، صفت) فریادرس.۳. (اسم، صفت) از نام‌های خدای‌تعالی.

  • فاس

    فرهنگ فارسی عمید

    تبر؛ تیشه.

  • فراست شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    = قیافه‌شناس: ◻︎ چنین داد پاسخ‌ فراست‌شناس / که فرمان شه را پذیرم سپاس (نظامی۵: ۹۶۱).

  • فرناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. غافل؛ نادان: ◻︎ نامه‌ها پیش تو همی‌آید / هم ز بیداردل هم از فرناس (ناصرخسرو: ۴۳۸).۲. خواب‌آلود.

  • فصاص

    فرهنگ فارسی عمید

    = فص

  • قاس

    فرهنگ فارسی عمید

    سخت.

  • قدرشناس

    فرهنگ فارسی عمید

    آن‌که ارزش کسی یا چیزی را بداند؛ قدردان.

  • قدرناشناس

    فرهنگ فارسی عمید

    آن‌که قدر نیکویی و خدمت دیگران را نداند.

  • قراص

    فرهنگ فارسی عمید

    = قُرص۲

  • قرطاس

    فرهنگ فارسی عمید

    کاغذ.

  • قسطاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ترازو؛ میزان.

  • قصاص

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که در محافل قصه‌گویی می‌کند؛ داستان‌سرا؛ قصه‌گو.

  • قطاس

    فرهنگ فارسی عمید

    = غژغاو

  • قلب شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آن‌که زر و سیم ناسره را بشناسد.۲. آن‌که باطل را از حق تمیز دهد.۳. کسی که مردم ریاکار را تشخیص دهد: ◻︎ گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ / یا رب این قلب‌شناسی ز که آموخته بود (حافظ: ۲۲۶).

  • قواس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کمان‌ساز؛ کمان‌فروش.۲. کمان‌دار؛ کمانگیر.

  • قیاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. برسی چیزی با روی چیز دیگر از روی مشابهت؛ سنجش؛ مقایسه.۲. اندازه‌گیری.۳. گمان.۴. (اسم) اندازه.⟨ قیاس مع‌الفارق: قیاس کردن چیزی با چیز دیگر بی‌آنکه مناسبت و اشتراکی میان آن دو باشد.

  • قیافه شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که از مشاهدۀ صورت پی به سیرت مردم می‌برد.

  • کارشناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کسی که در کاری بصیرت و مهارت دارد؛ متخصص؛ اهل خبره.۲. دارای مدرک لیسانس.

  • کاس

    فرهنگ فارسی عمید

    نقارۀ بزرگ؛ کوس.

  • کالباس

    فرهنگ فارسی عمید

    مخلوطی از گوشت، ادویه، و مواد دیگر که داخل پوششی قرار می‌دهند.

  • کالبدشناس

    فرهنگ فارسی عمید

    متخصص تشریح؛ متخصص کالبدشناسی.

  • کان شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که به اوضاع معادن و موادی که در آن‌ها است آشنا باشد؛ معدن‌شناس.

  • کراث

    فرهنگ فارسی عمید

    =تره

  • کرباس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نوعی پارچۀ زبر که از جنس پنبه.۲. [مجاز] کفن.

  • کریاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. درگاه؛ آستان؛ آستانه: ◻︎ به کریاس گفت ای سرای امید / خُنُک روز کاندر تو بُد جمشید (فردوسی: ۵/۳۶۶).۲. [قدیمی] دالان؛ راهرو.۳. [قدیمی] دربار.

  • کلاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. هر یک از اتاق‌های مدرسه، آموزشگاه، یا دانشگاه؛ اتاق درس.۲. هر دورۀ یک‌ساله از تحصیل در دبستان، مدرسۀ راهنمایی، و دبیرستان یا هنرستان.۳. هر جلسۀ درس که در آن مهارت یا فن خاصی آموزش داده می‌شود.۴.منزلت و شٲن اجتماعی کسی، گروهی، یا مؤسسه‌ای: کلاس پدر...

  • کله طاس

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که سرش مو ندارد.

  • کلیاس

    فرهنگ فارسی عمید

    = کریاس

  • کماس

    فرهنگ فارسی عمید

    کم؛ اندک.

  • کناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. رفتگر؛ جاروب‌کش؛ زباله‌کش.۲. کسی که کارش تخلیۀ چاه مستراح است.

  • کنترباس

    فرهنگ فارسی عمید

    ساز زهی شبیه ویولن‌سل ولی بزرگ‌تر و با صدای بم‌تر که هنگام نواختن انتهای آن بر روی زمین قرار می‌گیرد و نوازنده به‌صورت ایستاده آن را می‌نوازد.

  • گاس

    فرهنگ فارسی عمید

    احتمال دارد؛ شاید.

  • گراس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. تکه؛ نواله؛ لقمه: ◻︎ جمله نعمت‌های الوان بهشت / یک گراس از خوان احسان تو نیست (غضایری: لغت‌نامه: گراس).۲. باقی‌ماندۀ طعام

  • گرداس

    فرهنگ فارسی عمید

    ستمگر؛ ظالم: ◻︎ خدایا بی‌شبان بگذاشتی این بی‌زبانان را / مگر تو هم از ایشان باز داری شرّ گرداسان (نزاری: مجمع‌الفرس: گرداس).

  • گردون شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    اخترشناس؛ منجم.

  • گوهرشناس

    فرهنگ فارسی عمید

    آن‌که گوهر بشناسد؛ جواهرشناس.

  • گیاه شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    متخصصی که انواع، ظاهر و ویژگی‌های گیاهان را بشناسد.

  • گیتی شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آن‌که همۀ جهان را بشناسد؛ شناسندۀ جهان.۲. جهان‌دیده؛ مجرب

  • گیلاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. میوه‌ای گرد و کوچک، شیرین، و سفید یا سرخ که هسته‌ای کوچک دارد.۲. درخت این میوه که بلند و دارای برگ‌های دندانه‌دار و گل‌های سفید است.

  • لاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. مادۀ هر حیوان.۲. سگ ماده.۳. (اسم مصدر) نوازش عاشقانه.⟨ لاس‌ زدن: (مصدر لازم) [عامیانه]۱. از پی ‌ماده رفتن حیوان نر.۲. دست به‌ گونۀ زن یا دختری کشیدن؛ لاسیدن.

  • لباس

    فرهنگ فارسی عمید

    پوشاک؛ تن‌پوش؛ جامه.

  • لشکرشناس

    فرهنگ فارسی عمید

    آن‌که افراد لشکر را بشناسد و تعداد آن‌ها را بداند: ◻︎ سپاهی نه چندان که لشکرشناس / به‌اندازۀ آن رساند قیاس (نظامی۵: ۹۶۳).

  • لغت شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    آن‌که لغت بشناسد؛ آن‌که لغات یک زبان و معانی آن‌ها را بداند.

  • مبعث

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. مکان یا زمان بعثت.۲. [مجاز] روز بیست‌وهفتم ماه رجب که روز بعثت پیامبر اسلام است.

  • متشعث

    فرهنگ فارسی عمید

    پراکنده؛ پریشان.

  • محراث

    فرهنگ فارسی عمید

    انبر.

  • مراس

    فرهنگ فارسی عمید

    علاج کردن.

  • مرجاس

    فرهنگ فارسی عمید

    سنگ یا آهنی که به ریسمان ببندند و در چاه آویزان کنند برای اندازه‌گیری عمق آن.

  • مرداس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سر؛ رٲس.۲. سنگ‌کوب.۳. سنگی که در چاه بیندازند تا معلوم شود که آب دارد یا نه.

  • مردم شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آن‌که اخلاق و آداب مردم را بشناسد؛ شناسندۀ مردم.۲. عالم به علم مردم‌شناسی.

  • مزاج شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    آن‌که به مزاج و طبیعت و اخلاق دیگران آشنا باشد؛ مزاج‌دان: ◻︎ انجم چرخ را مزاج‌شناس / طبع‌ها را به‌ هم گرفته قیاس (نظامی۴: ۶۵۸).

  • مساس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. دست مالیدن.۲. مالش.

  • مستغاث

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کسی که از او استغاثه شده؛ کسی که از او فریادخواهی شده.۲. (اسم مصدر) استغاثه؛ دادخواهی.

  • مسقط الراس

    فرهنگ فارسی عمید

    محل تولد؛ زادگاه.

  • مشعث

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (ادبی) = تشعیث۲. [قدیمی] متفرق؛ پراکنده.

  • مصاص

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. راز؛ سر.۲. خالص چیزی.

  • مغاث

    فرهنگ فارسی عمید

    درختی با برگ‌های پهن، گل‌های سفید، و ریشۀ سرخ‌رنگ که مصرف دارویی دارد.

  • مغاص

    فرهنگ فارسی عمید

    جای فرورفتن در آب.

  • مقیاس

    فرهنگ فارسی عمید

    آنچه با آن اندازۀ چیزی را معین کنند؛ اندازه؛ آلت سنجش.

  • مکاس

    فرهنگ فارسی عمید

    تشویش کردن در بیع؛ کم کردن بها؛‌ چانه زدن خریدار و فروشنده.

  • ملاس

    فرهنگ فارسی عمید

    شیرۀ چغندر قند یا نیشکر که در کارخانه‌های قندسازی گرفته می‌شود و آن را به‌صورت شکر یا قند در می‌آورند.

  • مماس

    فرهنگ فارسی عمید

    مالیده‌شده؛ به‌هم‌ساییده‌شده.

  • مناص

    فرهنگ فارسی عمید

    فرار؛ گریز.

  • منبعث

    فرهنگ فارسی عمید

    برانگیخته‌شده؛ برخاسته؛ نشٲت‌گرفته.

  • مهراس

    فرهنگ فارسی عمید

    = هاون

  • میراث

    فرهنگ فارسی عمید

    مالی که از مرده برای ورثه باقی می‌ماند.

  • میزه شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    متخصص در امراض بولی؛ اورولوژیست.

  • میکروب شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که به بررسی و مطالعۀ ویژگی زیستی میکروب‌ها می‌پردازد؛ میکروبیولوژیست.

  • ناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. صد‌وچهاردهمین سورۀ قرآن کریم، مکی، دارای ۶ آیه؛ قُل ٲعوذُ.۲. [قدیمی] مردم؛ آدمیان.

  • ناسپاس

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که احسان و نیکویی و خدمتی را که دربارۀ او می‌کنند منظور نداشته باشد و قدر نداند؛ حق‌نشناس: ◻︎ گر انصاف خواهی سگ حق‌شناس / به سیرت بِه از مردم ناسپاس (سعدی۱: ۱۲۵).

  • ناشناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ناآشنا؛ بیگانه؛ غیر معروف.

  • نبراس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. چراغ؛ مصباح.۲. سرنیزه.

  • نبض شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    پزشکی که با گرفتن نبض بیمار حالت او را تشخیص دهد؛ نبض شناسنده.

  • نحاس

    فرهنگ فارسی عمید

    مسگر؛ مس‌فروش.

  • نخاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. برده‌فروش.۲. دلال یا فروشندۀ چهارپایان.

  • نرولاس

    فرهنگ فارسی عمید

    نروماده.⟨ نرولاس کردن: جفت‌وجور کردن.

  • نسناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. جانوری افسانه‌ای و موهوم شبیه به انسان که هیکلی مهیب دارد.۲. (زیست‌شناسی) نوعی از بوزینه؛ میمون آدم‌نما.

  • نعاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سستی و فترت در حواس.۲. (اسم) چرت؛ ابتدای خواب.

  • نفاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خونی که پس از زاییدن از زنان خارج می‌شود.۲. ایام زاج بودن زن.

  • نمک شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کسی که قدر نان‌ونمکی را که از دیگران خورده بداند.۲. وفادار.۳. سپاسگزار.

  • نمک نشناس

    فرهنگ فارسی عمید

    آن‌که حقوق نان‌ونمک را رعایت نکند؛ نمک‌به‌حرام؛ ناسپاس.

  • وراث

    فرهنگ فارسی عمید

    = وارث

  • وسواس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (روان‌شناسی) تردیدی آزاردهنده در مورد بعضی امور، به‌ویژه پاکیزگی.۲. (اسم مصدر) [مجاز] دقّت بسیار در جزئیات.۳. دودلی؛‌ تردید.۴. [قدیمی] اندیشۀ بد.

  • وظیفه شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    آن که به وظیفۀ خود آشناست.

  • هاس

    فرهنگ فارسی عمید

    دیگر؛ نیز: ◻︎ طیبتی کردم و پشیمانم / تا چنین چیزها نگویم هاس (عثمان مختاری: ۲۳۵).

  • هراس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. هراسیدن.۲. (اسم، اسم مصدر) بیم؛ ترس؛ خوف.

  • هرماس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. شیر درنده.۲. بچۀ پلنگ.

  • هم کلاس

    فرهنگ فارسی عمید

    دو یا چند شاگرد که در یک کلاس درس بخوانند.

  • یاس

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ناامید شدن.۲. ناامیدی؛ نومیدی.

  • یکه شناس

    فرهنگ فارسی عمید

    ویژگی آن‌که فقط یک ‌تن را بشناسد و در دوستی و وفاداری نسبت به ‌او پایدار باشد.