• آدمیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. انسانیت؛ آدمی بودن؛ انسان بودن: ◻︎ آدمیت رحم بر بیچارگان آوردن است / کآدمی را تن بلرزد چون ببیند ریش را (سعدی۲: ۳۱۱).۲. (اسم) انسان: ◻︎ به‌حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد / که همین سخن بگوید به زبان آدمیت (سعدی۲: ۳۸۴).


  • آپاندیسیت

    فرهنگ فارسی عمید

    التهاب آپاندیس یا زائدۀ روده کور که بسیار دردناک است و با عمل جراحی و برداشتن آن معالجه می‌شود.

  • آنتراسیت

    فرهنگ فارسی عمید

    نوعی زغال‌سنگ سیاه، براق، سبک‌ با ۹۳ تا ۹۵ درصد کربن که بهترین مادۀ قابل احتراق در کوره و بخاری است.

  • آیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نشانه؛ علامت؛ آیه؛ نشان.۲. معجز؛ معجزه.۳. [قدیمی، مجاز] مرد بزرگ و چیز عجیب.۴. [مجاز] دلیل؛ حجت.۵. هریک از جمله‌های قرآن.

  • ابدیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. دوام؛ جاودانی؛ پایندگی.۲. (اسم) آخرت.۳. (اسم) ابد.

  • احدیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. یکی بودن؛ یگانه بودن؛ یکتایی؛ یگانگی.۲. یگانگی خدا.۳. (اسم) (تصوف) مقام الوهیت.

  • ادیت

    فرهنگ فارسی عمید

    = ویرایش

  • اذیت

    فرهنگ فارسی عمید

    رنج دادن؛ آزار دادن؛ آزار.

  • اریحیت

    فرهنگ فارسی عمید

    جوانمردی.

  • ازلیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ازلی بودن؛ دیرینگی؛ جاودانگی.

  • استالاکتیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ستون آهکی مخروطی‌شکل که بر اثر چکیدن آب در سقف غار به‌وجود می‌آید؛ چکنده.

  • استالاگمیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ستون آهکی مخروطی‌شکل که بر اثر چکیدن آب از سقف غار در کف غار به‌وجود می‌آید؛ چکیده.

  • اسکیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نوعی کفش دارای چرخ یا تیغۀ مخصوص برای حرکت بر روی سطح هموار.۲. ورزشی که با استفاده از این نوع کفش انجام می‌شود.

  • اغالیط

    فرهنگ فارسی عمید

    = اغلوطه

  • اقلیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کم بودن.۲. (اسم) جمعیت یا گروهی که دارای نژاد، مذهب، یا آداب‌ و رسوم خاصی باشند و نسبت به عموم مردم تعدادشان کم باشد.

  • اکثریت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. اکثر بودن؛ بیشتر بودن؛ بسیاری و افزونی.۲. (اسم) بیشتر افراد یک کشور یا یک شهر یا یک انجمن.۳. (اسم) افراد یک مجموعه، کشور، یا سازمان که ویژگی‌های مشترک دارند و تعدادشان از سایر بخش‌ها بیشتر است.

  • الکترولیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (شیمی) محلولی که جریان برق را رد کند و خود تجزیه شود.۲. (پزشکی) املاح محلولی که به‌منظور تامین املاح بدن بیمار استفاده می‌شود.

  • الوهیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. صفت خدایی؛ مقام الهی؛ ذات باری‌تعالی.۲. خدایی.

  • امنیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. در امان بودن؛ ایمنی.۲. آرامش و آسودگی.

  • انانیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خودبینی؛ خودخواهی؛ خودپسندی؛ کبر؛ غرور.۲. خودنمایی.

  • انسانیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. انسان بودن.۲. (اسم) رفتار و کردار خوب مطابق اصول اخلاقی.

  • اولویت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. تفوق؛ رجحان؛ برتری.۲. مقدم بودن؛ پیش از چیزی یا کسی قرار داشتن.

  • اهلیت

    فرهنگ فارسی عمید

    داشتن لیاقت و صلاحیت برای امری؛ شایستگی؛ سزاواری.

  • اهمیت

    فرهنگ فارسی عمید

    مهم بودن.

  • ایرانیت

    فرهنگ فارسی عمید

    نوعی ورق موج‌دار ساخته شده از سیمان و پنبۀ نسوز که برای پوشش سقف، دیوار کاذب راه آب، و دودکش به کار می‌رود.

  • باکفایت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. باعرضه؛ باجربزه.۲. شایسته؛ لایق.

  • بدایت

    فرهنگ فارسی عمید

    آغاز؛ اول چیزی؛ اول کار.

  • بدنیت

    فرهنگ فارسی عمید

    بداندیش؛ بدخواه.

  • برایت

    فرهنگ فارسی عمید

    التهاب کلیه؛ مرضی که در اثر التهاب کلیه‌ها بروز می‌کند. Δ این اسم از نام ریچارد برایت، پزشک انگلیسی، که در سال ۱۸۲۷ میلادی مطالعاتی دربارۀ این مرض به عمل آورده گرفته شده.

  • برنشیت

    فرهنگ فارسی عمید

    بیماری دستگاه تنفسی که عوارض آن عبارت است از: ورم نایژه‌ها، گرفتگی صدا، سرفه‌های دردناک، و خارج شدن اخلاط ساده، چرک‌دار، و گاهی خونی.⟨ برنشیت حاد: (پزشکی) نوعی برونشیت که در زمستان در اثر سرماخوردگی بروز می‌کند.⟨ برنشیت مزمن: (پزشکی) نوعی ب...

  • بسیط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ساده؛ بی‌تکلف.۲. (فلسفه) [مقابلِ مرکب] تجربه ناپذیر؛ ساده.۳. (ادبی) در عروض، از بحور شعر بر وزن مستفعلن فاعلن مستفعلن فاعلن.۴. [قدیمی] گسترده؛ وسیع.۵. (اسم) [قدیمی] پهنه؛ گسترده: بسیط زمین.⟨ اسم بسیط: [مقابلِ اسم] (ادبی) در دستور زبان، کلمه‌ا...

  • بشریت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. انسان بودن.۲. انسانیت؛ مردمی.۳. (اسم) نوع انسان؛ تمام انسان‌ها.

  • بغیت

    فرهنگ فارسی عمید

    آرزو؛ خواهش.

  • بلیت

    فرهنگ فارسی عمید

    برگۀ کاغذی چاپ‌شده برای ورود به تماشاخانه، اتوبوس، راه‌آهن، هواپیما، و مانندِ آن.

  • بوکسیت

    فرهنگ فارسی عمید

    مهم‌ترین سنگ معدن آلومینیوم شبیه خاک رس به رنگ قرمز، قهوه‌ای، یا سفید که حاوی بلورهای آب‌دار اکسید آلومینیوم است.

  • بهائیت

    فرهنگ فارسی عمید

    فرقه‌ای که پایه‌گذار آن میرزا حسین‌علی نوری به بهاءالله است و مهم‌ترین کتاب این فرقه کتاب اقدس است.

  • بی اهمیت

    فرهنگ فارسی عمید

    بی‌قدر؛ بی‌ارزش.

  • بی تربیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بی‌ادب.۲. کسی که تعلیم و تربیت ندیده.

  • بی حمیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بی‌غیرت؛ بی‌تعصب.۲. بی‌مروت.

  • بی نهایت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بی‌پایان؛ آنچه پایان نداشته باشد.۲. (قید) بی‌اندازه؛ بسیار.

  • بیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. [جمع: ابیات] (ادبی) دو مصراع از شعر.۲. [جمع: بُیُوت، جمع‌الجمع: بُیُوتات] [قدیمی] خانه.

  • بیسکویت

    فرهنگ فارسی عمید

    نوعی نان شیرینی ترد، نازک، خشک، و سبک‌وزن.

  • پارازیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱.(برق).سیگنال‌های الکتریکی که وارد سیگنال‌های مخابراتی می‌شوند و باعث اختلال در آن‌ها می‌گردند.۲. (زیست‌شناسی) موجود زنده که در خارج یا داخل بدن جاندار دیگر زندگی کند و غذای خود را از بدن او بگیرد؛ انگل.۳. [مجاز] کسی که به هزینۀ دیگران زندگی کند؛ مف...

  • پرخاصیت

    فرهنگ فارسی عمید

    دارای خاصیت بسیار؛ آنچه اثر و فایدۀ بسیار دارد.

  • پیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ظرف فلزی برای نفت یا روغن؛ چلیک.

  • پیریت

    فرهنگ فارسی عمید

    نوعی کانی زرد رنگ با ترکیب سولفید اهن متبلور.

  • تابعیت

    فرهنگ فارسی عمید

    تابع بودن؛ پیروی کردن.

  • تئودولیت

    فرهنگ فارسی عمید

    اسبابی مرکب از یک دوربین و یک دایرۀ مدرج افقی و یک دایرۀ مدرج قائم که برای اندازه‌گیری زوایای قائم و افقی در نقشه‌برداری یا تعیین سمت و ارتفاع یک ستاره به کار می‌رود.

  • تبعیت

    فرهنگ فارسی عمید

    پیروی.

  • تثبیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ثابت کردن.۲. پابرجا ساختن؛ برقرار گردانیدن؛ پایدار کردن.

  • تحیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سلام‌ گفتن؛ درود گفتن.۲. خوشامد گفتن.۳. (اسم) سلام و درود.

  • تخطیط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خط کشیدن؛ خط‌دار کردن چیزی.۲. اندک خوردن.

  • تخلیط

    فرهنگ فارسی عمید

    مخلوط کردن؛ درهم ‌کردن؛ به هم آمیختن؛ آمیخته کردن.

  • ترانزیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (اقتصاد) عبور کالا از کشوری به کشور دیگر بدون پرداخت حق گمرک و مالیات.۲. عبور شخصی از کشوری با وسیلۀ نقلیه بدون توقف در آن.۳. (صفت) [عامیانه، مجاز] ویژگی وسیلۀ نقلیه‌ای که برای رسیدن به کشوری حق عبور کردن از یک کشور دیگر را دارد.

  • تربیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. پروردن؛ پروراندن؛ پرورش دادن.۲. ادب و اخلاق به کسی یاد دادن.

  • تریت

    فرهنگ فارسی عمید

    نانی که در آبگوشت، اشکنه، شیر، دوغ، و مانند آن خرد کرده باشند.

  • تسلیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خرسندی دادن؛ دلخوشی دادن؛ کسی را از غم‌واندوه رهایی دادن و سرگرم ساختن.۲. تسلی دادن شخص عزادار و مصیبت‌زده.

  • تسلیط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. مسلط ساختن.۲. برگماشتن.۳. حکم و قدرت کسی را بر دیگران روان ساختن.

  • تسمیط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. در بدیع، تقسیم کردن یک بیت شعر به چهار پارۀ موزون که در سه پارۀ اول مقفا هستند، مانندِ این شعر: در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن / من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود (سعدی۲: ۴۳۹).۲. = مسمط

  • تشتیت

    فرهنگ فارسی عمید

    پراکنده کردن.

  • تعزیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. صبر و شکیبایی دادن به مصیبت‌دیده و دلجویی کردن او؛ تسلی دادن؛ تسلیت گفتن.۲. عزاداری کردن.

  • تغلیط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. به غلط انداختن.۲. به غلط نسبت دادن.

  • تفریط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کوتاهی ‌کردن در کاری.۲. اظهار عجز کردن در کاری.۳. بیهوده ساختن؛ ضایع‌ کردن.۴. تلف‌ کردن مال.

  • تقسیط

    فرهنگ فارسی عمید

    وام خود را به قسط‌های معیّن ادا کردن؛ پولی را به چند قسط پرداختن.

  • تقویت

    فرهنگ فارسی عمید

    قوه دادن؛ نیرو دادن؛ توانایی دادن؛ توانا کردن؛ نیرومند ساختن.

  • تمشیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. راه بردن؛ به راه انداختن.۲. راندن.۳. روان ساختن.

  • تملیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سر بار.۲. یک لنگه از بار.۳. بار کوچکی که بر پشت استر یا الاغ بگذارند و بر آن سوار شوند.

  • تمنیت

    فرهنگ فارسی عمید

    آرزومند گردانیدن کسی به چیزی؛ آرزو در دل کسی افکندن.

  • تنبلیت

    فرهنگ فارسی عمید

    = تملیت

  • تنشیط

    فرهنگ فارسی عمید

    به نشاط آوردن؛ شادمان کردن.

  • توریط

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی را در ورطه و جایی افکندن که رهایی از آن دشوار باشد.

  • توسیط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. در میان قرار دادن چیزی.۲. چیزی را از وسط دونیمه ‌کردن.۳. میانجی‌ کردن؛ واسطه ساختن.

  • توقیت

    فرهنگ فارسی عمید

    وقت معیّن‌ کردن؛ برای انجام دادن کاری تعیین وقت ‌کردن.

  • تولیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. عهده‌داری امور املاک موقوفه.۲. [قدیمی] عهده‌دار شدن.۳. [قدیمی] سرپرستی و رسیدگی امری را به عهدۀ کسی سپردن.

  • تهنیت

    فرهنگ فارسی عمید

    مبارک‌باد گفتن؛ شادباش گفتن؛ تبریک گفتن.

  • ثنویت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. اعتقاد به دو اصل و مبدٲ خیر و شر؛ اعتقاد به دو خدا یا دو صانع برای عالم؛ دوگانه‌پرستی؛ دوآلیسم.۲. عقیده‌ای فلسفی که عالم را مرکب از دو اصل می‌داند.

  • جامع الشرایط

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که صفات و شرایط لازم برای کاری را داشته باشد؛ واجد شرایط.

  • جاهلیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. دورۀ پیش از اسلام در عربستان و احوال عرب در آن زمان که دورۀ بت‌پرستی بود.۲. [مجاز] دورۀ جهل و نادانی.

  • جبایت

    فرهنگ فارسی عمید

    جمع کردن باج‌وخراج؛ باج‌وخراج گرفتن.

  • جدیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ١. سعی؛ کوشش؛ پشت‌کار.٢. [مجاز] پافشاری.

  • جذابیت

    فرهنگ فارسی عمید

    گیرایی؛ دلربایی.

  • جلیت

    فرهنگ فارسی عمید

    حقیقت امر.

  • جمعیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (جغرافیا) مردم یا موجودات زنده‌ای که در یک جا گرد آمده باشند.۲. گروهی از مردم؛ انبوهی از مردم.۳. (اسم مصدر) [قدیمی، مجاز] آسودگی خاطر.۴. (اسم مصدر) [قدیمی] فراهم آمدن و مجتمع شدن؛ متحد گشتن.۵. (اسم مصدر) [قدیمی] معاشرت؛ همنشینی.

  • جمهوریت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. جمهوری بودن.۲. (اسم) حکومت جمهوری.

  • جنایت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (حقوق) جرم و گناه بزرگ، مانند جرح و قتل.۲. گناه؛ جرم.

  • جنسیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. هم‌جنس بودن.۲. نر یا ماده بودن.

  • چیت

    فرهنگ فارسی عمید

    پارچۀ نخی نازک گل‌دار به رنگ‌های مختلف؛ چهیت.

  • حاشیت

    فرهنگ فارسی عمید

    اطرافیان پادشاه یا هر شخص بزرگ.

  • حاکمیت

    فرهنگ فارسی عمید

    حاکم بودن؛ حکمرانی.

  • حریت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آزادی.۲. آزادگی؛ آزادمردی؛ آزادمنشی.

  • حساسیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. حساس بودن.۲. واکنش در برابر برخی وقایع.۳. (پزشکی) واکنش بعضی از مردم در مقابل پاره‌ای از مواد غذایی یا دارویی که برای دیگران بی‌ضرر است؛ آلرژی.

  • حقانیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. حق داشتن.۲. راستی و درستی.

  • حکایت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. داستان؛ سرگذشت.۲. (اسم مصدر) نقل کردن خبر یا سخن از کسی.

  • حکمیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. داوری بین دو یا چند تن.۲. (حقوق) رسیدگی به اختلاف و حل آن در خارج از دادگاه.

  • حلیت

    فرهنگ فارسی عمید

    = حلیه

  • حمایت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نگه‌داری کردن؛ نگهبانی.۲. دفاع کردن از کسی؛ پشتیبانی کردن؛ پشتیبانی.

  • حمیت

    فرهنگ فارسی عمید

    غیرت.

  • حوانیت

    فرهنگ فارسی عمید

    دکان؛ مغازه.

  • حیثیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. اعتبار؛ آبرو؛ خوش‌نامی.۲. [قدیمی] وضع؛ حالت؛ جهت.

  • حیوانیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. مانند جانور بودن.۲. طبیعت و خوی جانور داشتن.۳. مانند جانوران زندگی کردن.

  • خاصیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خوی و طبیعت مخصوص کسی یا چیزی.۲. فایده و اثر چیزی؛ اثر.۳. (اسم مصدر) [قدیمی] خاص بودن.

  • خشیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ترس از عظمت خداوند.۲. ترس؛ بیم.

  • خصوصیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ویژگی.۲. (اسم مصدر) دوستی.

  • خلیط

    فرهنگ فارسی عمید

    همنشین.

  • خیریت

    فرهنگ فارسی عمید

    نیکو بودن؛ صلاح.

  • خیط

    فرهنگ فارسی عمید

    رشته؛ نخ.

  • دبیت

    فرهنگ فارسی عمید

    نوعی پارچۀ نخی ساده که بیشتر آستر لباس می‌کنند.

  • درایت

    فرهنگ فارسی عمید

    آگاهی داشتن؛ دانستن؛ دریافتن.

  • دنایت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ضعیف شدن.۲. پست شدن.

  • دولومیت

    فرهنگ فارسی عمید

    کانی کربنات کلسیم و منیزیم، سفیدرنگ، که در ساخت کود و مواد سرامیکی کاربرد دارد.

  • دویت

    فرهنگ فارسی عمید

    = دوات

  • دیت

    فرهنگ فارسی عمید

    = دیه diye

  • دینامیت

    فرهنگ فارسی عمید

    مادۀ قابل انفجار که از ترکیب نیتروگلیسرین با مواد دیگر ساخته میشود و برای منفجر ساختن چیزی یا جایی به ‌کار می‌رود.

  • ذی صلاحیت

    فرهنگ فارسی عمید

    دارای صلاحیت؛ دارای شایستگی برای مداخله در امری یا انجام دادن کاری.

  • رایت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بیرق؛ پرچم؛ علم.۲. علامت نصب‌شده در جایی.

  • رؤیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. دیدن.۲. دیدار.

  • ربوبیت

    فرهنگ فارسی عمید

    الوهیت؛ خدایی؛ پروردگاری.

  • رجولیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. مردی.۲. مردانگی؛ کمال مردی.

  • رضایت

    فرهنگ فارسی عمید

    خشنودی.

  • رعایت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. امری را مهم دانستن و انجام دادن آن: رعایت نظافت.۲. (تصوف) مراقبت کردن از اعمال، احوال و اوقات.۳. [قدیمی] نگه‌داری و پاسبانی از کسی یا چیزی؛ به امور کشور رسیدگی کردن.

  • رعیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. قوم و جماعتی که در یک سرزمین تابع یک حکومت باشند؛ عامۀ مردم.۲. جمعی کشاورز که در یک ملک تحت فرمان یک مالک باشند.

  • رفاهیت

    فرهنگ فارسی عمید

    = رفاه

  • رقیت

    فرهنگ فارسی عمید

    بردگی؛ بندگی.

  • رمایت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. انداختن؛ افکندن؛ پرتاب کردن.۲. تیر انداختن؛ تیراندازی.

  • روایت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نقل کردن خبر، حدیث، یا سخن از کسی؛ بازگو کردن سخن کسی.۲. (اسم) حدیث؛ خبر.۳. (اسم) حکایت.

  • روحانیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. جنبۀ معنوی و روحانی داشتن؛ روحانی بودن.۲. تقدس؛ پاکی.۳. (اسم) [مجاز] مجموعۀ روحانیان و عالمان دینی: روحانیت شیعه.۴. (صفت نسبی) [قدیمی، مجاز] معنوی؛ روحانی.

  • رویت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. فکر کردن و تٲمل نمودن در کارها.۲. تفکر؛ تٲمل؛ بررسی.۳. [مقابلِ بدیهه] (ادبی) سرودن شعر با اندیشه و تٲمل.

  • رهبانیت

    فرهنگ فارسی عمید

    گوشه‌نشینی، ترک دنیا، و چشم‌پوشی از لذت‌های آن برای تقرب به خدا، مخصوصاً در مسیحیت.

  • زاویت

    فرهنگ فارسی عمید

    = زاویه

  • زیت

    فرهنگ فارسی عمید

    روغن؛ هرنوع روغن نباتی یا حیوانی که برای خوردن یا به‌ جهت مصارف دیگر به‌ کار برود.

  • سبعیت

    فرهنگ فارسی عمید

    درندگی.

  • سرایت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (پزشکی) انتقال مرض از یکی به دیگری؛ واگیری.۲. اثر کردن و جاری شدن چیزی در اجزای چیز دیگر؛ اثر کردن چیزی در چیز دیگر.۳. [قدیمی] به راه افتادن و سیر کردن در شب؛ شب رفتن.

  • سرگزیت

    فرهنگ فارسی عمید

    پولی که در قدیم مسلمانان از اهل ذمه می‌گرفتند؛ باج و خراج؛ جزیه.

  • سریت

    فرهنگ فارسی عمید

    کنیز مخصوص هم‌بستر شدن.

  • سعایت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سخن‌چینی کردن.۲. بدگویی کردن از کسی نزد دیگری.

  • سقایت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. جای آب دادن یا آب خوردن.۲. ظرفی که با آن آب بدهند؛ ظرف یا پیمانۀ آب یا شراب.۳. پیشۀ کسی که به دیگران آب بدهد.

  • سنسکریت

    فرهنگ فارسی عمید

    زبان علمی و مقدس هندیان که از زبان‌های هندواروپایی و از دستۀ هندوایرانی است و با زبان‌های ایرانی کهن (اوستایی و فارسی باستان) بسیارنزدیک است.

  • سوئیت

    فرهنگ فارسی عمید

    آپارتمان کوچک و مجهز.

  • سولفیت

    فرهنگ فارسی عمید

    هریک از نمک‌های اسیدسولفور.

  • سویت

    فرهنگ فارسی عمید

    = سوئیت

  • سینوزیت

    فرهنگ فارسی عمید

    التهاب و عفونت حفره‌های استخوانی اطراف بینی که باعث تورم حفره‌های استخوانی پیشانی و گونه‌ها و سردرد شدید می‌گردد.

  • شاه بیت

    فرهنگ فارسی عمید

    بیتی که از همۀ ابیات غزل یا قصیده بهتر و فصیح‌تر باشد.

  • شخصیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ذات هر شخص.۲. (روانشناسی) خلق‌وخوی مخصوص هرکس؛ مجموعۀ خصایص یک فرد که او را از دیگران متمایزمی‌کند.۳. شرافت و بزرگواری.

  • شرایط

    فرهنگ فارسی عمید

    = شریطه

  • شکایت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. گله کردن از کسی به ‌دیگری؛ از جور و ستم یا رفتار و کار بد کسی نزد دیگری گله کردن یا ناله‌وزاری کردن.۲. تظلم؛ دادخواهی.

  • شیخوخیت

    فرهنگ فارسی عمید

    پیر ‌شدن؛ پیری.

  • صاحب ولایت

    فرهنگ فارسی عمید

    پیشوا؛ مرشد؛ ولی.

  • صلاحیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. صالح بودن؛ شایسته بودن؛ در‌خور بودن.۲. شایستگی؛ سزاواری؛ اهلیت.

  • صمدیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بزرگی و بی‌نیازی.۲. [مجاز] الوهیت؛ خدایی.

  • صمیمیت

    فرهنگ فارسی عمید

    یگانگی؛ یک‌رنگی؛ یک‌دلی.

  • صیت

    فرهنگ فارسی عمید

    آوازه و نام نیک؛ ذکر خیر؛ شهرت نیکو.

  • ضدیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. مخالفت.۲. عداوت؛ دشمنی.

  • طفولیت

    فرهنگ فارسی عمید

    کودکی؛ بچگی.

  • طواغیت

    فرهنگ فارسی عمید

    = طاغوت

  • طویت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نیت؛ ضمیر؛ خاطر؛ اندیشه؛ باطن شخص.۲. راز.

  • طیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ضمیر؛ نیت.۲. حاجت.

  • ظرفیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. گنجایش؛ وسع.۲. [مجاز] استعداد؛ قابلیت.۳. (اسم) اندازه؛ میزان.

  • عاریت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. چیزی که کسی برای انتفاع موقت از دیگری می‌گیرد و بعد پس می‌دهد؛ آنچه به شرط برگرداندن گرفته یا داده می‌شود: ◻︎ کهن‌خرقهٴ خویش پیراستن / به از جامهٴ عاریت خواستن (سعدی: ۱۹۱).۲. [قدیمی، مجاز] زودگذر؛ ناپایدار.

  • عافیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. تندرستی؛ صحت؛ سلامت.۲. [قدیمی، مجاز] زهد؛ پرهیزکاری.

  • عبودیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بندگی کردن؛ پرستش کردن.۲. [مجاز] چاکری و خدمتگزاری کردن؛‌ خدمت.

  • عربیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. زبان عربی.۲. (اسم مصدر) عرب بودن.

  • عصبیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. تعصب.۲. [قدیمی، مجاز] خصومت؛ تعصب‌آلود.

  • عفاریت

    فرهنگ فارسی عمید

    = عفریت

  • عفریت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. موجود زشت، بد،و سهمناک؛ خبیث؛ منکر.۲. زن پیر و زشت.۳. موجود زشت و نیرومند؛ غول.۴. [قدیمی] جن بزرگ و نیرومند.۵. (صفت) [قدیمی] زشت و قوی‌هیکل.

  • عمایت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. لجاج؛ خیره‌سری.۲. گمراهی.

  • عمومیت

    فرهنگ فارسی عمید

    شامل همه بودن؛ همگانی بودن.

  • عنایت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. قصد کردن؛ آهنگ ‌کردن.۲. حفظ ‌کردن.۳. اهتمام ‌داشتن؛ توجه و اشتغال به امری؛ قصد و اهتمام.۴. مهربانی؛ لطف.۵. یاری؛ کمک.⟨ عنایت‌ الهی: لطف و بخشش خداوند.⟨ عنایت ‌کردن: (مصدر لازم)۱. توجه ‌کردن.۲. یاری ‌کردن.۳. لطف ‌کردن.۴. [مجاز] بخشیدن.

  • غایت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نهایت و پایان چیزی؛ آخرین درجه.۲. مقصود؛ مقصد.۳. پایان.⟨ غایت ‌مطلوب: نهایت خواسته و آرزو.⟨ غایت مقصود: = ⟨ غایت مطلوب⟨ به‌غایت: بسیار.

  • غایط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سرگین؛ پلیدی انسان.۲. [قدیمی] زمین پست؛ مغاک.۳. [قدیمی] موضع قضای حاجت.

  • غشیت

    فرهنگ فارسی عمید

    بیهوشی.

  • غطیط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خرخر کردن.۲. خرخر کردن در‌ خواب.۳. غریدن شتر؛ بانگ کردن شتر.

  • غنیت

    فرهنگ فارسی عمید

    توانگری؛ بی‌نیازی.

  • غوایت

    فرهنگ فارسی عمید

    گمراه شدن؛ بیراه شدن؛ گمراهی؛ بیراهی.

  • غیریت

    فرهنگ فارسی عمید

    اختلاف و مباینت؛ بودن یکی از دو چیز یا دو امر خلاف دیگری.

  • فارنهایت

    فرهنگ فارسی عمید

    واحد درجۀ حرارت که در آن نقطۀ انجماد آب ۳۲ و نقطۀ جوش آب ۲۱۲ درجه است. Δ برگرفته از نام دانیل گابریل فارنهایت، (۱۶۸۶ـ۱۷۳۶ میلادی) فیزیک‌دان آلمانی.

  • فاعلیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. فاعل بودن؛ حالت فاعلی.۲. انجام دادن عمل جنسی نامشروع با دیگری.

  • فاگوسیت

    فرهنگ فارسی عمید

    سلولی که بتواند اجزای آلی یا غیر آلی اطراف خود را بخورد؛ بیگانه‌خوار.

  • فردیت

    فرهنگ فارسی عمید

    یکتایی؛ یگانگی.

  • فروسیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سواری کردن.۲. ماهر بودن در سواری و شناختن اسب.۳. سوارکاری.

  • فعالیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کاروکوشش بسیار؛ پرکاری.۲. عمل به کار

  • قابلیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. شایستگی؛ سزاواری.۲. آمادگی برای قبول امری یا حالتی؛ استعداد.

  • قدسیت

    فرهنگ فارسی عمید

    معنویت؛ تقدس.

  • قراریط

    فرهنگ فارسی عمید

    = قیراط

  • قنبیط

    فرهنگ فارسی عمید

    کلم.

  • قومیت

    فرهنگ فارسی عمید

    وابستگی‌ و دل‌بستگی به قوم و امت خود.

  • قیومیت

    فرهنگ فارسی عمید

    قیوم بودن؛ قائم‌به‌ذات بودن.

  • کبریت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. [مجاز] چوبی که سر آن گوگرد دارد و با کشیدن به چیز دیگر مشتعل می‌شود.۲. [قدیمی] زر سرخ.۳. [قدیمی] یاقوت.۴. (شیمی) [قدیمی] گوگرد.⟨ کبریت احمر: [قدیمی]۱. گوگرد سرخ.۲. [مجاز] هرچیز کمیاب و نادر.

  • کراهیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ناپسند داشتن؛ زشت و ناپسند داشتن.۲. ناخوشایندی چیزی؛ زشتی.۳. ناراحتی؛ آزردگی.

  • کرومیت

    فرهنگ فارسی عمید

    سنگ معدن آهن و کروم.

  • کفایت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بس کردن.۲. بس بودن؛ کافی بودن.۳. بس شدن.۴. شایستگی در ادارۀ امور.۵. (صفت) کافی.⟨ کفایت داشتن: (مصدر لازم) لیاقت و شایستگی داشتن.⟨ کفایت کردن: (مصدر لازم)۱. کافی بودن؛ بس بودن.۲. (مصدر متعدی) از عهده کسی یا انجام دادن امری برآمدن.

  • کلسیت

    فرهنگ فارسی عمید

    کربنات کلسیم متبلور.

  • کمیت

    فرهنگ فارسی عمید

    مقدار چیزی که سنجیده یا شمرده شود؛ اندازه؛ مقدار؛ چندی.

  • کنایت

    فرهنگ فارسی عمید

    = کنایه

  • کولیت

    فرهنگ فارسی عمید

    التهاب حاد یا مزمن روده که ممکن است به دلیل تنگی یا زخم باشد.

  • کیفیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. صفت، حالت، و چگونگی کسی یا چیزی.۲. [مجاز] میزان مرغوب بودن.۳. [قدیمی، مجاز] مست‌کننده بودن.۴. [قدیمی، مجاز] لذت.

  • گاستریت

    فرهنگ فارسی عمید

    التهاب و ورم معده ناشی از تغذیه، تغییر میزان ترشح اسید معده، و عفونت.

  • گرافیت

    فرهنگ فارسی عمید

    بلورهای نرم و سیاه‌رنگ کربن که بر کاغذ رد سیاهی به‌جای می‌گذارد و در تهیۀ مغز مداد و زغال‌های صنعتی به‌کار می‌رود.

  • گرانیت

    فرهنگ فارسی عمید

    سنگ خارا.

  • گزیت

    فرهنگ فارسی عمید

    باج و خراج؛ مالیاتی که مسلمانان از کفار و اهل ذمه می‌گرفتند؛ جزیه: ◻︎ گهش خاقان خراج چین فرستد / گهش قیصر گزیت دین فرستد (نظامی۲: ۱۰۸).

  • لارنژیت

    فرهنگ فارسی عمید

    التهاب حنجره و تارهای صوتی به دلیل عواملی چون گرد و غبار، فریاد بلند، سرما، و رطوبت که باعث گرفتگی صدا می‌شود.

  • لقیط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (فقه) بچه‌ای که کنار راه بگذارند و دیگری او را بردارد؛ بچۀ سرراهی.۲. [قدیمی] آنچه از زمین برچینند یا بردارند.

  • لنفوسیت

    فرهنگ فارسی عمید

    نوعی گلبول سفید که در غده‌های لنفاوی، طحال، و لوزه‌ها ساخته می‌شود.

  • لیت

    فرهنگ فارسی عمید

    کلمه‌ای که در مقام تمنا و آرزوی چیزی می‌گویند؛ کاش؛ کاشکی.⟨ لیت‌ولَعَّل: (قید) [قدیمی] کاشکی و شاید؛ بوک‌ومگر.

  • لیمونیت

    فرهنگ فارسی عمید

    نوعی اکسید آهن زردرنگ که باعث زردی خاک یا سنگ می‌شود.

  • لینیت

    فرهنگ فارسی عمید

    نوعی زغال زرد یا قهوه‌ای ناخالص که در معادن، به‌صورت طبقه‌طبقه یافت می‌شود و در هنگام سوختن شعلۀ دراز و دود غلیظ از آن برمی‌خیزد.

  • مائیت

    فرهنگ فارسی عمید

    آبکی بودن.

  • مارگریت

    فرهنگ فارسی عمید

    گل مینا؛ گل مروارید.

  • مالاکیت

    فرهنگ فارسی عمید

    کانی سخت به ‌رنگ سبز که در جواهرسازی و رنگ‌سازی کاربرد دارد؛ مرمر سبز.

  • مالکیت

    فرهنگ فارسی عمید

    مالک بودن.

  • ماموریت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. شغل یا وظیفه‌ای که از جانب شخص یا سازمانی بر عهدۀ شخص گذاشته می‌شود.۲. (اسم مصدر) [قدیمی] فرمان‌بردای؛ فرمان‌بردار بودن.

  • مانیتیت

    فرهنگ فارسی عمید

    کانی سیاه آهن‌دار که به‌وسیلۀ آهن‌ربا جذب می‌شود.

  • ماهیت

    فرهنگ فارسی عمید

    حقیقت؛ طبیعت؛ نهاد؛ سرشت.

  • مایت

    فرهنگ فارسی عمید

    آن‌که نزدیک به مرگ است.

  • مبیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. شب را در جایی به ‌سر بردن.۲. (اسم) جای خوابیدن؛ خوابگاه.

  • محرومیت

    فرهنگ فارسی عمید

    محرومی؛ محروم بودن؛ نامرادی.

  • محیط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. جایی که انسان در آن زندگانی می‌کند اعم از کشور، شهر، جامعه، یا خانواده.۲. (صفت) [مقابلِ محاط] [مجاز] احاطه‌کننده؛ فروگیرنده.۳. (ریاضی) خطی که دور دایره را فراگیرد.۴. (ریاضی) شکلی که شکل دیگر داخل آن قرار گرفته باشد.۵. [مجاز]۶. [قدیمی] اقیانوس.۷. (...

  • مزیت

    فرهنگ فارسی عمید

    آنچه کسی یا چیزی به واسطۀ آن بر نوع خود برتری داشته باشد؛ افزونی؛ برتری.

  • مسئولیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. عهده‌دار وظایف، اعمال، و افعال شدن.۲. سرپرستی.

  • مسیحیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. مسیحی بودن.۲. (اسم) دین عیسی مسیح که سه شعبۀ مهم آن کاتولیک، پروتستان، و ارتدکس است.

  • مشیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خواستن.۲. اراده و خواست خداوند.

  • مصونیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. مصون بودن؛ محفوظ بودن.۲. (پزشکی) حالت مقاومت نسبی در برابر بعضی بیماری‌ها.۳. (سیاسی) مصون بودن از بازداشت و تعقیب.

  • معصومیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. معصوم بودن.۲. کودکی.۳. بی‌گناهی.

  • معصیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. گناه.۲. (اسم مصدر) نافرمانی.

  • معیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. با ‌هم بودن؛ همراه بودن.۲. همراهی.

  • ملکیت

    فرهنگ فارسی عمید

    حق تصرف، استعمال، انتفاع، و انتقال که شخص در ملک خود و چیزی که متعلق به‌ اوست در حدود مقررات قانون دارد.

  • ممیت

    فرهنگ فارسی عمید

    آن‌که یا آنچه سبب مردن شود؛ میراننده.

  • مننژیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ورم و التهاب پرده‌های مغز با علائمی چون تب، سردرد شدید، استفراغ، و سفتی گردن که عدم توجه به موقع باعث مرگ می‌شود.

  • منیت

    فرهنگ فارسی عمید

    اجل؛ مرگ.

  • مواقیت

    فرهنگ فارسی عمید

    = میقات

  • میت

    فرهنگ فارسی عمید

    مُرده.

  • نسبیت

    فرهنگ فارسی عمید

    نسبی بودن.

  • نشیط

    فرهنگ فارسی عمید

    شادمان؛ سرخوش؛ خوشحال.

  • نصرانیت

    فرهنگ فارسی عمید

    مسیحیت؛ دین نصاری.

  • نفریت

    فرهنگ فارسی عمید

    التهاب کلیه.

  • نکایت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. گزند رساندن.۲. کشتن یا مجروح کردن دشمن.۳. پوست بازکردن زخم.

  • نهایت

    فرهنگ فارسی عمید

    پایان؛ آخر؛ پایان امری یا چیزی.

  • نیت

    فرهنگ فارسی عمید

    قصد؛ عزم؛ آهنگ.

  • وحدانیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. یگانگی؛ یکتایی؛ حالت تنهایی و انفراد.۲. یکتایی و یگانگی خداوند.

  • وسایط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. [جمعِ واسِطَة] = واسطه۲. [جمعِ وَسیطَة] = وسیط

  • وسیط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کسی که میان دو نفر میانجیگری می‌کند؛ میانجی.۲. کسی که بین دیگران مقامش بالاتر است.۳. وسطی؛ میانی.

  • وشایت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سخن‌چینی کردن.۲. نمامی؛ سخن‌چینی.

  • وصایت

    فرهنگ فارسی عمید

    عملی که شخص به واسطۀ آن برای انجام اموری پس از مرگش سفارش می‌کند.

  • وصیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. پند؛ اندرز؛ سفارش.۲. (فقه، حقوق) دستوری که کسی پیش از مردن به وصی خود می‌دهد که بعد از مرگ او اجرا کند.

  • وقایت

    فرهنگ فارسی عمید

    نگه‌داری؛ حفظ و صیانت.

  • ولایت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. [مجاز] زادگاه.۲. منطقه.۳. [منسوخ] شهر و توابع آن که یک نفر والی بر آن فرمانروایی می‌کرد، برابر با شهرستان کنونی.۴. [قدیمی] کشور.۵. (اسم مصدر) [قدیمی] حکومت کردن؛ فرمانروایی.۶. (تصوف) ولی بودن؛ مقام ولی.

  • ویزیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بررسی پزشکی برای ارزیابی سلامت فرد یا تشخیص نوع بیماری او.۲. پولی که پزشک در ازای معاینۀ فرد دریافت می‌کند.

  • هپاتیت

    فرهنگ فارسی عمید

    نوعی بیماری ویروسی که باعث زرد شدن پوست و گاهی التهاب کبد می‌شود.

  • هدایت

    فرهنگ فارسی عمید

    راهنمایی کردن؛ راه راست نمودن.

  • هماتیت

    فرهنگ فارسی عمید

    از فراوان‌ترین کانی‌های آهن‌دار که به رنگ قرمز است.

  • هویت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آنچه از نام، نام خانوادگی، نام پدر و ویژگی‌های دیگر که شخص بدان ها شناخته می‌شود.۲. حقیقت شیء یا شخص که مشتمل بر صفات جوهری او باشد؛ شخصیت؛ ذات.۲. هستی؛ وجود.

  • هیت

    فرهنگ فارسی عمید

    زمین پست.

  • یالیت

    فرهنگ فارسی عمید

    کلمه‌ای که در مقام آرزوی چیزی می‌گویند؛ ای‌کاش؛ کاشکی.

  • یواقیت

    فرهنگ فارسی عمید

    = یاقوت

  • یهودیت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. دینی یگانه‌پرست که آموزه‌های آن در تورات بیان شده است.۲. (اسم مصدر)‌ یهودی بودن.