• اخوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. برادر بودن؛ برادری.۲. دوستی برادرانه؛ دوستی خالص.


  • احوط

    فرهنگ فارسی عمید

    نزدیک‌تر به احتیاط.

  • اختاپوت

    فرهنگ فارسی عمید

    = اختاپوس

  • ارنئوت

    فرهنگ فارسی عمید

    غول بیابانی و بی‌تربیت. Δ دراصل، نام قومی از نژاد هندواروپایی، ساکن کشور آلبانی است.

  • اسکوربوت

    فرهنگ فارسی عمید

    نوعی بیماری ناشی از کمبود ویتامین C با عوارضی از قبیل: بی‌اشتهایی، کم‌خونی، ضعف، تورم و التهاب لثه‌ها، و خون‌ریزی زیرپوستی.

  • انجروت

    فرهنگ فارسی عمید

    = انزروت

  • انزروت

    فرهنگ فارسی عمید

    از صمغ‌های سقزی به رنگ سرخ، زرد، یا سفید با طعم تلخ که از برخی درختان و درختچه‌ها به دست می‌آید و در معالجۀ بیماری‌های درد مفاصل، عرق‌النسا، و کرم معده مفید است؛ کنجده؛ کنجیده؛ بارزد؛ بیرزد؛ بیرزه؛ بریزه؛‌ زنجرو.

  • اوت

    فرهنگ فارسی عمید

    در فوتبال، خارج شدن توپ از خطوط میدان بازی.

  • اوروت

    فرهنگ فارسی عمید

    رت؛ برهنه؛ عریان؛ لخت.⟨ اوروت کردن: [قدیمی] پر کندن مرغ کشته.

  • باروت

    فرهنگ فارسی عمید

    مخلوط شوره (نیترات پتاسیم)، زغال، و گوگرد که خاصیت انفجاری دارد و برای ساختن مواد منفجره به کار می‌رود.⟨ باروت بی‌دود: نوعی باروت که نسبتاً بدون دود است و در ساخت گلوله‌های توپ و تفنگ به کار می‌رود.

  • بایکوت

    فرهنگ فارسی عمید

    تصمیم دسته‌جمعی چند شخص، شرکت، یا کشور برای قطع روابط خود با یک شخص، شرکت، یا کشور برای ابراز عدم رضایت از عملکرد وی؛ تحریم.

  • بداوت

    فرهنگ فارسی عمید

    صحرانشینی؛ بادیه‌گردی.

  • برگاموت

    فرهنگ فارسی عمید

    ترنج.

  • بروت

    فرهنگ فارسی عمید

    سبلت؛ سبیل؛ موی پشت لب مرد؛ موهایی که روی لب مرد می‌روید: ◻︎ دشمن چو بینی ناتوان لاف از بروت خود مزن / مغزی‌ست در هر استخوان مردی‌ست در هر پیرهن (سعدی: ۱۷۲).

  • برهوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. هرجای گرم و بی‌آب‌وعلف.۲. (صفت) گرم و بی‌آب‌وعلف. Δ در اصل نام وادی و چاهی بسیارعمیق در حَضرموت که می‌گویند ارواح خبیثه در آن مسکن دارند.

  • بلوط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. درختی جنگلی با چوبی سخت و میوه‌ای بیضی‌شکل که مصرف خوراکی دارد.۲. میوۀ این درخت.⟨ بلوط دریایی: (زیست‌شناسی) = توتیا

  • بنوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. پسری.۲. پسرخواندگی.

  • بیت العنکبوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. تار عنکبوت.۲. [مجاز] هر خانۀ سست و بی‌ثبات.

  • بیسموت

    فرهنگ فارسی عمید

    عنصر فلزی سفیدرنگ مایل به خاکستری، متبلور و شکننده که در ۲۶۸ درجه حرارت ذوب می‌شود و در داروسازی و صنعت به کار می‌رود.

  • بیوت

    فرهنگ فارسی عمید

    = بیت

  • پاراشوت

    فرهنگ فارسی عمید

    چتر نجات.

  • پرنخوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. پُرناز.۲. پرغرور؛ متکبر؛ خودخواه.

  • پوت

    فرهنگ فارسی عمید

    واحد اندازه‌گیری وزن در روسیه، برابر ۱۶ کیلوگرم.

  • پیش کسوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (ورزش) کسی که در زورخانه و کارهای ورزشی بیش از دیگران سابقه دارد.۲. (تصوف) مقام کسی که مقامش بالاتر از مرید و فروتر از شیخ است.

  • تابوت

    فرهنگ فارسی عمید

    صندوق چوبی دراز که مرده را در آن می‌گذارند.

  • تاغوت

    فرهنگ فارسی عمید

    = داغداغان

  • تغوط

    فرهنگ فارسی عمید

    غایط کردن؛ پلیدی کردن؛ پلیدی انداختن؛ قضای حاجت کردن.

  • تفاوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. فرق و اختلاف.۲. تباین و دوری میان دو چیز.۳. [قدیمی] از یکدیگر دور و جدا شدن.

  • تلاوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. قرائت قرآن.۲. خواندن کتاب.

  • تماوت

    فرهنگ فارسی عمید

    خود را مرده وانمود کردن؛ خود را به مردن زدن.

  • توت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. میوه‌ای ریز، آبدار، و شیرین، دارای مواد ازته و مواد چرب و ویتامین‌های B و C. ملین و پیشاب‌آور است. تازه و خشک‌کردۀ آن خورده می‌شود. خوردن آن برای مبتلایان به مرض قند ضرر ندارد. شیرۀ آن را هم می‌گیرند و شیرۀ توت می‌گویند.۲. درخت این میوه که بزرگ، ت...

  • ثبوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ثابت شدن امری با دلیل و برهان.۲. پابرجا بودن؛ استواری.

  • ثروت

    فرهنگ فارسی عمید

    مال؛ دارایی؛ مال بسیار.

  • جبروت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. عظمت؛ بزرگی.۲. (تصوف) عالَمی که مجرد از ماده، صورت، و زمان است؛ عالم قدرت و عظمت الهی.۳. قدرت و سلطۀ همراه با سربلندی.

  • جغبوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. پشم و پنبۀ درون لحاف، تشک، یا چیز دیگر.۲. تشک و بالش و هر چیز آکنده از پشم یا پنبه: ◻︎ چون یکی جغبوت پستان‌بند او / شیر دوشی زو به روزی دو سبو (طیان: شاعران بی‌دیوان: ۳۱۸).

  • جلوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. [مقابلِ خلوت] آشکاری؛ پیدایی.۲. (اسم) [مجاز] جای آشکار و پیدا.= جلوت و خلوت: آشکار و پنهان.

  • چغبوت

    فرهنگ فارسی عمید

    =جغبوت

  • حانوت

    فرهنگ فارسی عمید

    دکان؛ مغازه.

  • حفاوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. مهربانی کردن.۲. احوالپرسی و نوازش کردن.۳. مبالغه در اکرام و گرامی داشتن کسی.

  • حق السکوت

    فرهنگ فارسی عمید

    پولی که کسی برای فاش نکردن سرّی از دیگری می‌گیرد.

  • حلاوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. دلچسب بودن؛ دلپذیر بودن؛ دلپذیری؛ خوشایندی.٢. شیرین بودن؛ شیرینی.٣. شیرین شدن.

  • حنوط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ماده‌ای خوش‌بو و مانند کافور که پس از غسل دادن مرده به‌ جسد او می‌زنند.۲. (اسم مصدر) مالیدن این ماده به جسد مرده.

  • حوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (نجوم) دوازدهمین صورت فلکی منطقة‌البروج که در نیمکرۀ شمالی قرار دارد.۲. دوازدهمین برج از برج‌های دوازده‌گانه، برابر با اسفند؛ ماهی.۳. (زیست‌شناسی) [قدیمی] ماهی.⟨حوت جنوبی:۱. (نجوم) از صورت‌های فلکی جنوبی؛ ستارۀ درخشان فم‌الحوت جزء آن است.۲. [...

  • حیوة

    فرهنگ فارسی عمید

    ⟨ حیات hayāt

  • خاموت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. قلاده‌مانندی از جنس چوب که بر روی آن نمد و چرم کشیده و بر گردن اسب درشکه یا گاری میگذارند.۲. هریک از مفتول‌هایی که برای جلوگیری از خمیدگی آرماتور به دور آن کشیده می‌شود.

  • خطوط

    فرهنگ فارسی عمید

    = خط

  • خلوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. فاقد ازدحام و شلوغی: شهر خلوت.۲. (اسم مصدر) تنهایی.۳. (اسم مصدر) تنها ماندن با معشوق.۴. (اسم) جای فاقد ازدحام و شلوغی.۵. (اسم مصدر) (تصوف) دوری گزیدن سالک از مردم برای تزکیۀ نفس.

  • دائم الصلوة

    فرهنگ فارسی عمید

    آن‌که بیشتر اوقات مشغول نمازگزاردن باشد؛ بسیار نمازگزار.

  • دعوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. فرا خواندن کسی به مهمانی یا برای کاری.۲. [قدیمی] دعا.۳. [قدیمی] خواهش و طلب.⟨ دعوت ‌کردن: (مصدر متعدی)۱. کسی را به مهمانی خواندن.۲. کسی را به جایی فراخواندن.

  • دن کیشوت

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که دارای اهداف غیرعملی و توهم‌های قهرمانی باشد.

  • ذکاوت

    فرهنگ فارسی عمید

    تیزهوشی؛ هوشیاری؛ زیرکی.

  • رخاوت

    فرهنگ فارسی عمید

    نرمی؛ سستی.

  • رخوت

    فرهنگ فارسی عمید

    نرمی ‌و سُستی.

  • رشوت

    فرهنگ فارسی عمید

    = رشوه

  • سافوت

    فرهنگ فارسی عمید

    صدایی که انسان با جمع کردن دو لب و بیرون دادن نفس از دهان خود خارج کند؛ صفیر؛ سوت.

  • سخاوت

    فرهنگ فارسی عمید

    سخی بودن؛ جود ‌و کرم داشتن؛ بخشش؛ کرم؛ جوانمردی.

  • سطوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. وقار.۲. ابهت.۳. [قدیمی] قهر؛ غلبه.۴. [قدیمی] حمله.

  • سعوط

    فرهنگ فارسی عمید

    دارویی عطسه‌آور که در بینی بریزند.

  • سقوط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. فرود آمدن بر زمین؛ افتادن.۲. [مجاز] کاهش ناگهانی.۳. [مجاز] تصرف و تسخیر منطقه‌ای توسط دشمن.⟨ سقوط کردن: (مصدر لازم) افتادن و بر زمین فرود آمدن؛ به پستی افتادن.⟨ سقوط کردن شهر: [مجاز] به تصرف دشمن درآمدن آن.⟨ سقوط دولت: [مجاز] برکنار...

  • سکوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ساکت شدن؛ خاموش شدن؛ آرام شدن؛ خاموشی.۲. (اسم) (موسیقی) بخشی از یک میزان که ساز نواخته نمی‌شود یا خواننده نمی‌خواند ولی زمان آن رعایت می‌شود.

  • سلوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خرسندی؛ شادی؛ خوشی.۲. فراخی عیش.۳. آرامش خاطر.

  • سموت

    فرهنگ فارسی عمید

    = فتراک

  • سموط

    فرهنگ فارسی عمید

    = سمط

  • سنبوت

    فرهنگ فارسی عمید

    نمود؛ هیکل: ◻︎ چون تو از خوان شرع بی‌قوتی / تو و سالوس و کبر و سنبوتی (سنائی: ۱۳۲).

  • سوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. صدایی که کسی از دهان خود با جمع کردن دو لب و بیرون دادن نفس خارج کند و هر صدای شبیه آن؛ صفیر؛ سافوت.۲. آلتی فلزی، استخوانی یا پلاستیکی که با دمیدن در آن صدای زیر و بلندی ایجاد می‌شود؛ سوتک.

  • سوط

    فرهنگ فارسی عمید

    تازیانه.

  • شاه بلوط

    فرهنگ فارسی عمید

    درختی جنگلی با برگ‌های بیضی نوک‌تیز که میوه‌اش مصرف دارویی دارد.

  • شاه توت

    فرهنگ فارسی عمید

    درختی با برگ‌هایی دندانه‌دار و شبیه قلب و میوه‌ای قرمز یا سیاه‌رنگ شبیه توت.

  • شروط

    فرهنگ فارسی عمید

    = شرط

  • شطوط

    فرهنگ فارسی عمید

    = شط

  • شقاوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سخت‌دلی.۲. [مقابلِ سعادت] [قدیمی] بدبختی.۳. [قدیمی] بدبخت شدن.

  • شوط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. یک بار گردش و حرکت از محلی تا محل دیگر.۲. هر دوره از اسب‌دوانی.۳. هر بار که شخص دور کعبه طواف کند.

  • شهوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. چیزی را دوست داشتن و رغبت شدید به آن داشتن.۲. جنبش نفس در طلب لذت و آنچه دوست دارد؛ خواهش نفس؛ میل و رغبت به درک لذت.۳. میل به جماع.

  • صاحب دعوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کسی که مردم را به امری مذهبی یا سیاسی دعوت کند.۲. لقب ابومسلم خراسانی.

  • صباوت

    فرهنگ فارسی عمید

    کودکی؛ بچگی.

  • صبوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نادانی.۲. جوانی.۳. کودکی.

  • صفاوت

    فرهنگ فارسی عمید

    پاک و بی‌ریا بودن.

  • صفوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خالص.۲. پاکیزه و برگزیده.⟨ صفوت آدمیان: پیغمبر اسلام.

  • صموت

    فرهنگ فارسی عمید

    خاموش؛ ساکت.

  • صوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. صدا.۲. (موسیقی) نغمه؛ آهنگ.

  • ضراوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آزمند شدن؛ حریص شدن.۲. خوگر شدن؛ معتاد شدن به‌ چیزی.

  • طاغوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. متعدی؛ سرکش.۲. شیطان که انسان را از راه راست باز دارد.۳. هرچیز باطل که آن‌ را پرستش کنند؛ هر معبودی جز خدا؛ بت؛ صنم.

  • طراوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. تروتازه شدن.۲. تازگی؛ شادابی.

  • طلاوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. حسن؛ خوبی؛ نیکویی.۲. شادمانی.

  • عداوت

    فرهنگ فارسی عمید

    خصومت؛ دشمنی.

  • عنکبوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (زیست‌شناسی) جانوری بندپا با غده‌هایی در شکم که ماده‌ای از آن ترشح می‌شود که از آن تار می‌تند و در آن زندگی و به‌وسیلۀ آن شکار می‌کند.۲. بیست‌ونهمین سورۀ قرآن کریم، مکی، دارای ۶۹ آیه.

  • غالالوط

    فرهنگ فارسی عمید

    =ترمس

  • غباوت

    فرهنگ فارسی عمید

    کودنی؛ کم‌هوشی؛ کم‌عقلی.

  • غلوط

    فرهنگ فارسی عمید

    غلط‌.

  • غوت

    فرهنگ فارسی عمید

    = فلاخن

  • غوط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. درآمدن در چیزی؛ داخل شدن.۲. فرو‌شدن.۳. فرو‌رفتن در آب.

  • فتوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. جوانی.۲. جوانمردی.۳. [قدیمی] سخا؛ کَرَم.

  • فرتوت

    فرهنگ فارسی عمید

    پیر سالخورده و ازکارافتاده؛ بسیارپیر: ◻︎ پیر فرتوت گشته بودم سخت / دولت او مرا بکرد جوان (رودکی: ۵۰۹).

  • فلوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ساز بادی، از جنس چوب یا فلز، به شکل لوله، دارای سوراخ‌هایی متوالی که با کلید یا انگشتان باز و بسته می‌شوند.

  • فوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. درگذشتن؛ مردن.۲. نیست‌ شدن.⟨ فوت ‌شدن: (مصدر لازم) = فوت

  • قاووت

    فرهنگ فارسی عمید

    آرد نخودچی که با قهوه و شکر یا قند کوبیده مخلوط می‌کنند و بیشتر در سوگواری‌ها استفاده می‌شود.

  • قروت

    فرهنگ فارسی عمید

    کشک؛ پینو؛ رخبین.

  • قره قروت

    فرهنگ فارسی عمید

    مادۀ خوراکی ترش‌مزه که از جوشاندۀ غلیظ‌شدۀ آب ماست تهیه می‌شود؛ کشک سیاه؛ ترف.

  • قساوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سخت‌دل شدن.۲. سنگدلی.

  • قسوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سخت‌دل‌ شدن.۲. سنگدلی.

  • قضاوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (حقوق) داوری در مورد امر مورد دعوا.۲. حکم کردن بین دو یا چند نفر؛ داوری کردن.

  • قنوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (فقه) دعایی که در رکعت دوم نماز پس از حمد و سوره، با دست‌های رو به‌صورت خوانده می‌شود.۲. [قدیمی] خواندن دعا.

  • قنوط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ناامید شدن.۲. ناامیدی.

  • قوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. توان؛ نیرو؛ زور.۲. فیض خداوند.⟨ قوت کردن: (مصدر لازم) [قدیمی]۱. زور زدن؛ نیرو به کار بردن.۲. (مصدر متعدی) قوی کردن.⟨ قوت گرفتن: (مصدر لازم)۱. نیرو گرفتن؛ توانا شدن.۲. [مجاز] زیاد شدن.

  • کاپوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. روکش فلزی متحرک بر روی موتور و در جلو اتومبیل.۲. (پزشکی) پوشش پلاستیکی نازک که در موقع مقاربت جنسی برای جلوگیری از بارداری یا انتقال بیماری‌های عفونی روی آلت تناسلی مرد کشیده می‌شود.

  • کاشالوت

    فرهنگ فارسی عمید

    پستاندار عظیم‌الجثۀ دریازی و گوشت‌خوار که ماده‌ای خوش‌بو به نام عنبر در دستگاه گوارش او تولید می‌شود؛ ماهی‌عنبر؛ عنبرماهی.

  • کروت

    فرهنگ فارسی عمید

    فربه؛ چاق؛ تنومند.

  • کریه الصوت

    فرهنگ فارسی عمید

    دارای صدای زشت و ناهنجار؛ بدآواز.

  • کسوت

    فرهنگ فارسی عمید

    لباس؛ جامه؛ پوشاک.

  • کمپوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. میوه‌ای که در شربت قند پخته شود.۲. کنسرو این مادۀ خوراکی.

  • کوت

    فرهنگ فارسی عمید

    تودۀ چیزی: کوت گندم، کوت سنگ.

  • گلوت

    فرهنگ فارسی عمید

    چاک‌نای.

  • لاهوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. عالم غیرمادی؛ عالم غیب؛ ملکوت.۲. الوهه؛ خداوندی. Δ در اصل لاه به‌ معنی اله بوده، «واو» و «تا» برای مبالغه به آن افزوده شده، مانند «واو» و «تای» جبروت.

  • لایموت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آن‌که هرگز نخواهد مرد.۲. از صفات باری‌تعالی.

  • لوت

    فرهنگ فارسی عمید

    غذا؛ طعام؛ طعمه؛ خورش؛ خوردنی: ◻︎ لوت خوردند و سماع آغاز کرد / خانقه تا سقف شد پر‌دود و گرد (مولوی: ۲۱۴).⟨ لوت‌و‌پوت: [قدیمی] انواع خوردنی‌ها و طعام‌ها.

  • مازوت

    فرهنگ فارسی عمید

    از مواد سوختنی که پس از اتر، بنزین، و نفت چراغ از نفت خام به‌دست ‌می‌آید. ارزان‌ترین ماده سوختنی برای کوره‌ها و موتور‌های دیزلی است؛ نفت سیاه.

  • ماقوت

    فرهنگ فارسی عمید

    نوعی حلوای رقیق که با نشاسته و شکر تهیه می‌شود.

  • ماموت

    فرهنگ فارسی عمید

    نوعی فیل با موهای بلند و عاج پیچیده که در دوران چهارم زمین‌شناسی زندگی می‌کرده و نسل آن منقرض شده است.

  • ماهوت

    فرهنگ فارسی عمید

    نوعی پارچۀ پشمی ضخیم و پرزدار.

  • مبسوط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. شرح‌وبسط داده‌شده؛ مفصل؛ مشروح.۲. [قدیمی] باز‌شده؛ پهن‌شده.

  • مبهوت

    فرهنگ فارسی عمید

    متحیر؛ سرگردان؛ بهت‌زده؛ حیرت‌زده.

  • متفاوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ویژگی کسی یا چیزی که با دیگری فرق و تفاوت داشته باشد.۲. (قید) به‌صورت ناهماهنگ؛ مختلف با دیگران.

  • محوط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. احاطه‌شده؛ محصورشده.۲. آنچه گرداگرد آن دیوار کشیده باشند.

  • مخروط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (ریاضی) از اشکال هندسی، شبیه کله‌قند؛ کله‌قندی.۲. (صفت) [قدیمی] تراشیده‌شده؛ خراطی‌شده.

  • مخلوط

    فرهنگ فارسی عمید

    آمیخته‌شده؛ درهم‌شده؛ به‌هم آمیخته.

  • مربوط

    فرهنگ فارسی عمید

    بسته‌شده؛ وابسته؛ بربسته.

  • مروت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. جوانمردی؛ مردمی؛ مردانگی.۲. نرم‌دلی.

  • مسکوت

    فرهنگ فارسی عمید

    آنچه دربارۀ آن حرفی زده نمی‌شود.

  • مشتوت

    فرهنگ فارسی عمید

    چوبی در دستگاه بافندگی که پارچه بر آن پیچیده می‌شود؛ نورد.

  • مشروط

    فرهنگ فارسی عمید

    شرط‌کرده‌شده؛ آنچه مقید به شرط است.

  • مصوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (زبان‌شناسی) صدادار؛ واکه.۲. [قدیمی] بانگ‌کننده؛ صدادار.۳. [قدیمی] آن‌که بلند بانگ کند.

  • مضبوط

    فرهنگ فارسی عمید

    ضبط‌شده؛ نگه‌داشته‌شده؛ بایگانی‌شده.

  • مغبوط

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که بر او غبطه بخورند.

  • مغلوط

    فرهنگ فارسی عمید

    غلط‌دار.

  • ملک الموت

    فرهنگ فارسی عمید

    فرشته‌ای که جان مردم را می‌گیرد؛ عزرائیل.

  • ملکوت

    فرهنگ فارسی عمید

    عالم فرشتگان؛ عالم غیب.

  • ممقوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ویژگی شخصی که مورد بغض و دشمنی واقع‌شده؛ دشمن‌داشته‌شده.

  • منحوت

    فرهنگ فارسی عمید

    تراشیده‌شده.

  • منقوط

    فرهنگ فارسی عمید

    نقطه‌دار؛ نقطه‌گذاشته‌شده؛ حرفی که دارای نقطه باشد.

  • منوط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. معلق؛ به‌چیزی‌آویخته.۲. مربوط؛ وابسته.

  • موت

    فرهنگ فارسی عمید

    مرگ.⟨ موت ‌ابیض: [قدیمی، مجاز] مرگ طبیعی.⟨ موت ‌احمر: [قدیمی، مجاز] کشته شدن؛ آغشته شدن به خون.

  • موقوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ویژگی وقت معین‌شده؛ هنگام مقرر.

  • مینوت

    فرهنگ فارسی عمید

    پیش‌نویس؛ چک‌نویس.

  • ناسوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. طبیعت و سرشت انسان.۲. عالم اجسام؛ عالم طبیعی و مادی.

  • ناک اوت

    فرهنگ فارسی عمید

    در بوکس، حالتی که ورزشکار در اثر ضربات حریف به زمین افتاده و قادر به ادامۀ بازی نباشد.

  • نامربوط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بی‌ربط؛ بی‌مناسبت.۲. نامناسب.

  • نبوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نفرت داشتن؛ نفرت طبع از چیزی و نپذیرفتن آن.۲. کند شدن شمشیر؛ کارگر نشدن شمشیر.۳. کم شدن بینایی.

  • نخوت

    فرهنگ فارسی عمید

    تکبر کردن؛ فخر کردن؛ تکبر؛ بزرگی؛ بزرگ‌منشی؛ خودستایی.

  • نداوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. تر شدن؛ تری؛ نمناکی.۲. شادابی؛ طراوت.

  • نعوت

    فرهنگ فارسی عمید

    = نعت

  • نقاوت

    فرهنگ فارسی عمید

    پاکیزه ‌شدن؛ خالص شدن؛ نیکو شدن.

  • واحدیموت

    فرهنگ فارسی عمید

    چوب‌دستی کلفت؛ چوب‌دستی که سر آن ستبر یا آهن گرفته شده باشد.

  • ورموت

    فرهنگ فارسی عمید

    نوعی شراب سفید آمیخته با مواد خوش‌بو و مقوی.

  • وروت

    فرهنگ فارسی عمید

    خشم؛ غضب.

  • هبوط

    فرهنگ فارسی عمید

    فرود آمدن.

  • هپروت

    فرهنگ فارسی عمید

    عالم وهم، خیال، و پندار.

  • هفوت

    فرهنگ فارسی عمید

    لغزش؛ خطا.

  • یاقوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (زمین‌شناسی) نوعی سنگ معدنی گران‌بها به رنگ سرخ، زرد، کبود، سبز، یا سفید که نوع سرخ و شفاف آن بعد از الماس از بهترین احجار کریمه است و هرچه بزرگ‌تر و خوش‌رنگ‌تر باشد گران‌بهاتر است؛ یاکند.۲. [قدیمی، مجاز] لب سرخ معشوق.⟨ یاقوت خام: [قدیمی، مجا...

  • ینبوت

    فرهنگ فارسی عمید

    گیاهی از خانوادۀ خرنوب با میو‌ای سرخ‌رنگ؛ خروب نبطی.

  • یوت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بیماری عام و مرگ‌ومیر میان چهارپایان.۲. خشک‌سالی، بیماری، یا سرمای سخت که باعث هلاک چهارپایان شود.