• احسنت

    فرهنگ فارسی عمید

    هنگام مدح و تحسین به کار می‌رود؛ خوب کردی؛ کار نیکو کردی؛ مرحبا؛ آفرین.


  • ابانت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آشکار کردن؛ واضح ساختن؛ هویدا ساختن.۲. جدا کردن.۳. پیدا شدن؛ آشکار شدن.

  • استعانت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. یاری خواستن؛ کمک خواستن.۲. کمک؛ یاری.۳. (ادبی) در بدیع، آوردن شعر شاعری در کلام یا شعر خود برای کمک به مراد و مقصود خویش.

  • استکانت

    فرهنگ فارسی عمید

    خواری؛ فروتنی.

  • استلانت

    فرهنگ فارسی عمید

    نرم کردن.

  • استهانت

    فرهنگ فارسی عمید

    سبک شمردن؛ حقیر دانستن؛ خوار شمردن.

  • امانت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. امین بودن.۲. [مقابلِ خیانت] راستی و درستکاری.۳. (اسم) [جمع: امانات] مالی یا چیزی که به کسی می‌سپارند تا از آن نگه‌داری کند؛ ودیعه.۴. دادن چیزی به کسی برای اینکه از آن نگه‌داری کند.

  • اهانت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خوار کردن؛ پست کردن.۲. سبک داشتن؛ توهین کردن.۳. [قدیمی] خواری؛ پستی.

  • بدطینت

    فرهنگ فارسی عمید

    بدسرشت؛ بدنهاد.

  • بنت

    فرهنگ فارسی عمید

    دختر.

  • بینونت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. جدا شدن از کسی.۲. جدایی؛ مفارقت.

  • پاک طینت

    فرهنگ فارسی عمید

    پاک‌سرشت؛ پاک‌نهاد.

  • پاینت

    فرهنگ فارسی عمید

    = پوپیتر

  • پرزیدنت

    فرهنگ فارسی عمید

    رئیس‌جمهور.

  • پورسانت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. درصدی که شخصی، به دلیل مشارکت در کاری، از سود حاصل از آن دریافت می‌کند.۲. حق دلالی.

  • تانژانت

    فرهنگ فارسی عمید

    تابعی مثلثاتی که در مثلث قائم‌الزاویه برابر است با نسبت ضلع مقابل به ضلع مجاور.

  • تعنت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. عیب‌جویی و سخت‌گیری ‌کردن.۲. خواری و مشقت کسی را خواستن.۳. آزار رسانیدن به کسی.

  • ثخانت

    فرهنگ فارسی عمید

    سفت‌وسخت شدن؛ ستبری.

  • جبانت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کم‌دل شدن؛ ترسیدن.۲. کم‌دلی؛ ترس.

  • جنت

    فرهنگ فارسی عمید

    بهشت؛ فردوس.

  • حصانت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. منیع و استوار بودن.۲. [مجاز] پارسا و پاک‌دامن بودن؛ عفیف بودن.

  • حضانت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. پرستاری.۲. پرستاری از کودک؛ دایگی.

  • خشونت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. درشتی کردن؛ درشت‌خویی؛ تندخویی.۲. [قدیمی] زبری؛ زمختی؛ ناهمواری.۳. [قدیمی] درشتی؛ تندی.

  • خوش طینت

    فرهنگ فارسی عمید

    نیکوسرشت؛ خوش‌خو؛ خوش‌خلق.

  • خیانت

    فرهنگ فارسی عمید

    انجام عملی که برخلاف اعتماد دیگران است.

  • دهقنت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کدخدایی؛ ریاست ده.۲. کشاورزی.

  • دیانت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آیین خداپرستی؛ هر آیینی که اساس آن بر خداپرستی باشد.۲. (اسم) ملت؛ مذهب.

  • رزانت

    فرهنگ فارسی عمید

    باوقار بودن؛ سنگین بودن؛ آهستگی و وقار.

  • رصانت

    فرهنگ فارسی عمید

    محکم شدن؛ استوار شدن؛ استواری؛ استواری عقل.

  • رعونت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سست شدن.۲. احمق شدن.۳. بیهودهگو شدن.۴. خودآرایی.

  • زینت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آرایش.۲. آنچه با آن آرایش کنند؛ پیرایه؛ زیور.

  • سخونت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. گرم بودن.۲. گرم شدن.۳. گرمی.

  • سدانت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. پرده‌داری کردن و خدمت کردن در کعبه یا بت‌خانه.۲. پرده‌داری و دربانی و خدمت کعبه.

  • سکونت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. اقامت کردن؛ مسکن گزیدن؛ منزل کردن.۲. [قدیمی] آرامش.۳. [قدیمی] وقار؛ متانت.

  • سلطنت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. پادشاهی؛ فرمانروایی.۲. سلطان شدن؛ پادشاهی کردن.۳. [قدیمی] قدرت؛ توانایی.۴. [قدیمی] قهر و غلبه.

  • سمنت

    فرهنگ فارسی عمید

    = سیمان

  • سنت

    فرهنگ فارسی عمید

    یک صدم دلار.

  • شیطنت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ایجاد سروصدا و مزاحمت برای دیگران.۲. فریب دادن و گمراه کردن.۳. شوخی.

  • صیانت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. حفظ کردن؛ نگه‌داشتن.۲. [قدیمی] پرهیزکاری.

  • ضمانت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ضامن شدن؛ کفیل شدن؛ بر عهده گرفتن.۲. [قدیمی] دچار شدن به بیماری دائم که گاه‌به‌گاه شدت کند و موجب زمین‌گیری شود.

  • ضنت

    فرهنگ فارسی عمید

    خساست به خرج دادن؛ بخل کردن؛ دریغ کردن.⟨ ضنت کردن (نمودن): (مصدر لازم) [قدیمی] = ضننت

  • طینت

    فرهنگ فارسی عمید

    خلقت؛ سرشت؛ خوی؛ نهاد.

  • ظنت

    فرهنگ فارسی عمید

    تهمت.

  • عفونت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (پزشکی) رشد و تکثیر میکروب در بافت‌های بدن که با علائمی مانند تب همراه است.۲. تعفن؛ گندیدگی؛ بدبویی.

  • عنت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آزار و اذیت.۲. رنج؛ مشقت.

  • فطانت

    فرهنگ فارسی عمید

    زیرکی؛ هوشیاری؛ دانایی.

  • فطنت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. درک کردن.۲. زیرک و دانا بودن.۳. هوشیاری؛ زیرکی؛ دانایی.

  • قانت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. فرمان‌برنده؛ فرمان‌بردار.۲. مطیع و متواضع به خداوند.۳. نمازخوان.

  • کاستانت

    فرهنگ فارسی عمید

    = قاشقک

  • کامیونت

    فرهنگ فارسی عمید

    خودرو باری کوچک‌تر از کامیون و بزرگ‌تر از وانت؛ کامیون کوچک.

  • کلارینت

    فرهنگ فارسی عمید

    ساز بادی سیاه‌رنگ و بلندی از جنس چوب آبنوس یا شمشاد با کلیدهای متعدد و دهانۀ شیپوری‌شکل.

  • کهانت

    فرهنگ فارسی عمید

    اخترشناسی؛ غیب‌گویی؛ حرفۀ کاهن.

  • کینونت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آفرینش؛ خلقت.۲. پدید آمدن؛ بودن.

  • لابیرنت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (زیست‌شناسی) هرچیز دارای حفره‌های پیچ‌درپیچ: لابیرنت گوش داخلی.۲.مکانی دارای راه‌های پیچ‌درپیچ که به هم مرتبط هستند؛ هزارتو؛ ماز.

  • لعنت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. از خدا خواستن که کسی را از لطف‌ورحمت خود دور کند؛ لعن؛ نفرین.۲. عذاب.۳. دشنام.

  • لکنت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. گرفتن زبان هنگام حرف زدن.۲. کندزبانی.

  • لنت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نواری که در اتومبیل در کاسۀ لنت در محل ترمز چرخ‌ها در دو قسمت هلالی‌شکل قرار دارد و با فشار دادن پدال ترمز به جدار کاسۀ لنت می‌چسبد و اتومبیل می‌ایستد.۲. پارچه‌ای که برای محافظت از بار روی ماشین می‌کشند.

  • لینت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نرم شدن.۲. نرمی.

  • مئونت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خرج؛ هزینه.۲. رنج؛ محنت.۳. لوازم معیشت.

  • مباینت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. جدایی.۲. تضاد.۳. دشمنی؛ خصومت.۴. تفاوت.

  • متانت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. وقار و سنگینی.۲. [قدیمی] محکم بودن.۳. [قدیمی] نیرومندی.

  • متعنت

    فرهنگ فارسی عمید

    آن‌که طعنه می‌زند؛ عیب‌جو.

  • مثافنت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. هم‌زانو نشستن.۲. [مجاز] همنشینی کردن.

  • محنت

    فرهنگ فارسی عمید

    بلا؛ سختی؛ رنج.

  • مخادنت

    فرهنگ فارسی عمید

    با هم دوستی صادقانه کردن.

  • مسکنت

    فرهنگ فارسی عمید

    فقر؛ بی‌چیزی؛ بینوایی.

  • مشاحنت

    فرهنگ فارسی عمید

    کینه و دشمنی نمودن با یکدیگر.

  • مضنت

    فرهنگ فارسی عمید

    آنچه به آن بخل ورزند.

  • معاونت

    فرهنگ فارسی عمید

    به یکدیگر کمک کردن؛ یاری کردن.

  • معونت

    فرهنگ فارسی عمید

    کمک کردن؛ مساعدت؛ یاری.

  • مکانت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. جا؛ جایگاه.۲. پایگاه؛ منزلت؛ مقام.

  • مکنت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. توانگری.۲. (اسم مصدر) [قدیمی] قدرت؛ توانایی؛ نیرو.

  • ملاینت

    فرهنگ فارسی عمید

    نرمی و خوش‌رفتاری کردن؛ مدارا کردن.

  • ملعنت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آنچه موجب لعن شود؛ شرارت؛ پلیدی.۲. بدبختی.

  • منت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نیکویی و احسانی را که شخص دربارۀ کسی کرده به‌ یاد او آوردن و به‌ رخ وی کشیدن.۲. [قدیمی] نیکویی؛ احسان.

  • مهادنت

    فرهنگ فارسی عمید

    آشتی کردن؛ صلح کردن با یکدیگر.

  • مهانت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خوار شدن.۲. خواری؛ ذلت.۳. سستی.۴. بدنامی؛ رسوایی.

  • میمنت

    فرهنگ فارسی عمید

    مبارک بودن؛ خجسته بودن.

  • نت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (موسیقی) نشانه‌های گرافیکی نمایندۀ صدا در نظام خطوط حامل که هفت نشانه با نام‌های دو، رِِ، می، فا، سِل، لا، و سی هستند.۲. (موسیقی) صدایی که هر یک از این نشانه‌ ها نمایندۀ آن است.۳. خلاصه‌ای از یک کتاب، جزوه، یا سخنرانی؛ یادداشت.

  • نتانت

    فرهنگ فارسی عمید

    بدبو ‌شدن؛ بدبویی.

  • نیک طینت

    فرهنگ فارسی عمید

    نیک‌سرشت؛ خوش‌ذات.

  • وکنت

    فرهنگ فارسی عمید

    آشیانۀ پرنده.

  • هجنت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سخن زشت، معیوب، و ناشایست.۲. عیب؛ زشتی.