• آسفالت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. مخلوطی از قیر و شن که در ساختن کف خیابان‌ها و جاده‌ها و بام‌های خانه‌ها به کار می‌رود.۲. پوشش سطح جاده با این ماده.


  • آلت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. هر چیزی که به‌وسیلۀ آن کاری انجام بدهند؛ ابزار؛ افزار.۲. قطعات تخته یا فلز که در سقف، پنجره یا در به کار می‌برند.۳. (زیست‌شناسی) اندام؛ عضو بدن.۴. اندام تناسلی مرد یا زن.⟨ آلت تناسلی: (زیست‌شناسی) در مرد بیضه و ذکر، در زن فَرْج و رَحِم.

  • اذالت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (ادبی) در عروض، زیاد کردن الف در وتد مجموع که در آخر رکن باشد، چنان‌که متفاعلن، متفاعلان و فاعلن، فاعلان و مستفعلن، مستفعلان ‌شود.۲. [قدیمی] خوار و رام کردن: اذالت اعدا.

  • ازالت

    فرهنگ فارسی عمید

    = ازاله

  • استقالت

    فرهنگ فارسی عمید

    طلب عفو و بخشش کردن.

  • استمالت

    فرهنگ فارسی عمید

    دلجویی کردن.

  • اسفالت

    فرهنگ فارسی عمید

    = آسفالت

  • اسکلت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (زیست‌شناسی) = استخوان‌بندی۲. بخش تحمل‌کنندۀ بار ساختمان؛ چوب‌بست.۳. [عامیانه، مجاز] شخص بسیار لاغراندام.

  • اصالت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. با‌اصل بودن؛ اصل داشتن؛ اصیل بودن؛ ریشه‌دار بودن؛ نیک‌نژاد بودن.۲. نجابت.

  • املت

    فرهنگ فارسی عمید

    خوراکی که از تخم مرغ و گوجه فرنگی یا برخی مواد دیگر تهیه می‌شود: املت قارچ، املت سیب‌زمینی.

  • ایالت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (جغرافیا) هریک از بخش‌های بزرگ عضو یک فدراسیون که تشکیل یک کشور واحد را می‌دهند.۲. (اسم مصدر) [قدیمی] فرمانروایی کردن.

  • بازالت

    فرهنگ فارسی عمید

    سنگ آتش‌فشانی دانه‌ریز و تیره‌رنگ.

  • بسالت

    فرهنگ فارسی عمید

    شجاعت؛ دلیری؛ دلاوری.

  • بطالت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بیکار بودن؛ بیکاری.۲. ولگردی.۳. [قدیمی] دلیری؛ شجاعت.

  • پالت

    فرهنگ فارسی عمید

    تختۀ بیضی‌شکلی که نقاشان روی دست چپ خود می‌گیرند و رنگ‌هایی را که لازم دارند در روی آن آماده و ترکیب می‌کنند.

  • پلت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نوعی ماهی شبیه ماهی کپور که در دریای خزر صید می‌شود. Δ به گیلکی سسه می‌گویند.۲. [قدیمی] = سپیدار

  • تخالط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. با هم آمیختن.۲. با یکدیگر آمیزش و معاشرت داشتن.

  • تسلط

    فرهنگ فارسی عمید

    مسلط شدن؛ چیره شدن؛ دست یافتن بر کسی یا چیزی.

  • توالت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. مستراح.۲. (اسم مصدر) آرایش کردن صورت.

  • ثقالت

    فرهنگ فارسی عمید

    سنگین شدن؛ گران شدن؛ گرانی؛ سنگینی.

  • ثقلت

    فرهنگ فارسی عمید

    سنگینی؛ گرانی.

  • جبلت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. طبیعت؛ سرشت؛ اصل؛ فطرت؛ سیرت.۲. قوه؛ نیرو.

  • جزالت

    فرهنگ فارسی عمید

    استواری، فصاحت، و روانی سخن و محکم بودن الفاظ آن.

  • جلالت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بزرگی؛ بزرگواری.۲. عزت؛ شکوه.

  • جهالت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ندانستن؛ نادان بودن.۲. نادانی؛ بی‌خردی.

  • حالت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. وضع، حال، و کیفیتی که در کسی یا چیزی وجود دارد؛ کیفیت؛ چگونگی؛ طبع؛ طور.۲. (تصوف) وجد؛ طرب.۳. (تصوف) حال و کیفیتی که بی‌اختیار به سالک دست می‌دهد.

  • خجالت

    فرهنگ فارسی عمید

    شرمندگی؛ شرمساری: ◻︎ به دستور دانا چنین گفت شاه / که دعوی خجالت بُوَد بیگواه (سعدی۱: ۹۰)، ◻︎ سیم دغل خجالت و بدنامی آورد / خیز ای حکیم تا طلب کیمیا کنیم (سعدی۲: ۵۲۵).⟨ خجالت کشیدن: (مصدر لازم) شرمنده و شرمسار شدن.

  • خجلت

    فرهنگ فارسی عمید

    = خجالت: ◻︎ گل سرخ چون روی خوبان به‌خجلت / بنفشه چو زلفین جانان معطر (ناصرخسرو: لغت‌نامه: خجلت)، ◻︎ شخصم به چشم عالمیان خوب‌منظر است / وز خبث باطنم سر خجلت فتاده پیش (سعدی: ۸۹).

  • خصلت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. صفت؛ خصوصیت؛ ویژگی.۲. [قدیمی] خو؛ عادت.

  • خلت

    فرهنگ فارسی عمید

    دوستی.

  • خلط

    فرهنگ فارسی عمید

    آمیختن و درهم ‌کردن چیزی با چیز دیگر: خلط مبحث.

  • دالت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. =دالdāl[l]۲. (اسم مصدر) جرئت؛ گستاخی.۳. (اسم مصدر) قرب و منزلت.

  • دخالت

    فرهنگ فارسی عمید

    داخل شدن در امری یا در کار کسی.

  • دخلت

    فرهنگ فارسی عمید

    باطن امر.

  • دلالت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. راهنمایی کردن؛ هدایت.۲. (اسم) (منطق) آنچه برای ثابت کردن امری بیاورند؛ برهان و دلیل.

  • دولت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. دارایی؛ ثروت؛ مال.۲. (سیاسی) زمان سلطنت و حکومت بر یک کشور.۳. (سیاسی) هیئت وزیران؛ نخست‌وزیر و وزیران او.۴. [قدیمی] آنچه به گردش زمان و نوبت از یکی به دیگری برسد.۵. (اسم مصدر) [قدیمی] گردش نیکی به سود کسی.

  • ذلالت

    فرهنگ فارسی عمید

    ذلیل شدن؛ خوار شدن؛ خواری.

  • ذلت

    فرهنگ فارسی عمید

    ذلیل شدن؛ خوار شدن؛ پست و زبون شدن؛ خواری؛ زبونی.

  • رحلت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کوچ؛ سفر.۲. [مجاز] وفات؛ مرگ؛ درگذشت.

  • رذالت

    فرهنگ فارسی عمید

    فرومایگی؛ پستی؛ ناکسی؛ زشتی.

  • رذیلت

    فرهنگ فارسی عمید

    فرومایگی؛ ناکسی؛ پستی.

  • رسالت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. پیامبری؛ نبوّت.۲. (اسم) [قدیمی] پیام کتبی؛ نامه؛ نوشته.۳. (اسم) دین؛ مذهب.۴. (اسم) [قدیمی] کتاب، یا کتاب کوچک.۵. [قدیمی] پیغام رساندن.

  • رستم صولت

    فرهنگ فارسی عمید

    ویژگی آن‌که مانند رستم دارای هیبت و سطوت است.

  • رگلت

    فرهنگ فارسی عمید

    قطعه‌های فلزی به ابعاد مختلف که در چاپخانه برای تنظیم فاصلههای سطور به ‌کار میرود.

  • رولت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱.نوعی شیرینی لوله‌شدۀ خامه‌ای.۲. نوعی خوراک که گوشت، سبزی، یا پنیر را روی تکۀ خمیر پهن شده‌ای قرار داده و آن را پس از لوله کردن سرخ می‌کنند.۳. وسیله‌ای به شکل چرخ کوچک دندانه‌دار که برای انتقال طرح از الگو به الگویی دیگر یا پارچه به کار می‌رود.

  • زلت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خطا؛ لغزش.۲. (اسم) گناه.

  • ژیلت

    فرهنگ فارسی عمید

    نوعی لباس جلوبستۀ بدون آستین؛ جلیقه.

  • سبلت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. = سِبیل.۲. گودی وسط لب بالا.

  • سفالت

    فرهنگ فارسی عمید

    پست شدن؛ فرومایه شدن؛ فرومایگی؛ پستی؛ ناکسی.

  • سفیدپلت

    فرهنگ فارسی عمید

    = سفیدار

  • سهولت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آسان شدن.۲. [قدیمی] نرم شدن.

  • شپلت

    فرهنگ فارسی عمید

    = شپل

  • صاحب حالت

    فرهنگ فارسی عمید

    کسی که شوروشوق و عشق و هیجان دارد.

  • صاحب دولت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. صاحب‌اقبال؛ نیک‌بخت: ◻︎ که از بی‌دولتان بگریز چون تیر / بُنه در کوی صاحب‌دولتان گیر (نظامی۲: ۲۴۲).۲. [قدیمی] توانگر: ◻︎ طریق و رسم صاحب‌دولتان است / که بنوازند مردان نکو را (سعدی۲: ۶۸۳).۳. (تصوف) عارف؛ عارف واصل.

  • صقالت

    فرهنگ فارسی عمید

    زدودگی و جلا.

  • صلت

    فرهنگ فارسی عمید

    تیز؛ بران.

  • صولت

    فرهنگ فارسی عمید

    [عربی: صَولة]۱. ابهت؛ فرّوشکوه؛ هیبت.۲. [قدیمی] شدت و سختی.۳. [قدیمی] حمله.

  • ضلالت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. گمراه شدن؛ گمراهی. ٢. اشتباه؛ خطا.

  • عالی منزلت

    فرهنگ فارسی عمید

    عالی‌مرتبه؛ بلندمرتبه؛ بزرگوار.

  • عدالت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. عادل بودن؛ انصاف داشتن؛ دادگر بودن.۲. هماهنگی؛ تعادل.

  • عزلت

    فرهنگ فارسی عمید

    گوشه‌نشینی؛ خانه‌نشینی؛ دوری و کناره‌گیری از مردم.⟨ عزلت گزیدن: (مصدر لازم) گوشه گرفتن؛ گوشه‌نشینی اختیار کردن؛ ترک مراوده با مردم کردن.

  • عطالت

    فرهنگ فارسی عمید

    بیکار شدن؛ بیکاری.

  • عطلت

    فرهنگ فارسی عمید

    بیکاری.

  • علت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بیماری؛ ناخوشی؛ رنج.۲. عذر؛ بهانه.۳. سبب.

  • غالط

    فرهنگ فارسی عمید

    اشتباه‌کننده؛ خطاکار.

  • غفلت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. فراموش کردن؛ از یاد بردن.۲. بی‌خبری.۳. فراموش‌کاری؛ سهو و اهمال.⟨ غفلت‌ داشتن: (مصدر لازم) بی‌توجه بودن.⟨ غفلت‌ شدن: (مصدر لازم) بی‌توجهی شدن.⟨ غفلت‌ کردن: (مصدر لازم) غفلت داشتن؛ غفلت ورزیدن؛ غافل شدن؛ غافل بودن.⟨ غفلت‌ ورزیدن...

  • غلت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. = غلتیدن۲. (اسم مصدر) (موسیقی) گردانیدن آواز در حلق؛ کشش دادن صوت هنگام آوازه‌خوانی؛ تریل.⟨ غلت ‌خوردن: (مصدر لازم) در حالت خواب یا دراز‌کشیدگی بر روی زمین از یک پهلو به پهلوی دیگر گشتن؛ غلتیدن.⟨ غلت دادن: (مصدر متعدی) کسی یا چیزی را در ...

  • غلط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سهو؛ خطا؛ اشتباه.۲. (اسم مصدر) نشناختن وجه صواب در امری؛ خطا کردن.۳. (صفت) نادرست: کاربردِ غلط.۴. (قید) به‌صورت نادرست: او متن را غلط خواند.⟨ غلط‌ کردن: (مصدر لازم) خطا کردن‌؛ به خطا رفتن‌؛ اشتباه ‌کردن.⟨ غلط‌ گفتن: (مصدر لازم) اشتباه بی...

  • فحولت

    فرهنگ فارسی عمید

    نری؛ مردانگی.

  • فصلت

    فرهنگ فارسی عمید

    چهل‌ویکمین سورۀ قرآن کریم، مکی، دارای ۵۴ آیه؛ مصابیح؛ سجده.

  • فضیلت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. برتری در علم، هنر، و اخلاق؛ فضل.۲. برتری؛ شرف.۳. (اسم) [مقابلِ رذیلت] ویژگی‌های ستودۀ اخلاقی.

  • قالت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سخن؛ گفتار.۲. سخن شایع میان مردم.

  • قلت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کم شدن.۲. کم بودن.۳. کمی.

  • کبالت

    فرهنگ فارسی عمید

    عنصر فلزی سفیدرنگ، سخت، چکش‌خوار، قابل مفتول شدن، نامحلول در آب، و محلول در اسید ازتیک که در تهیۀ برخی آلیاژها، رنگ‌ها، و جلادهنده‌ها به کار می‌رود.⟨ کبالتِ ۶۰: کبالت رادیواکتیو که در معالجۀ سرطان از آن استفاده می‌شود.

  • کتلت

    فرهنگ فارسی عمید

    نوعی خوراک که با گوشت کوبیده یا چرخ‌شده، سیب‌زمینی، آرد، و تخم‌مرغ تهیه می‌شود.

  • کسالت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سستی؛ بی‌حالی.۲. رنجوری؛ بیماری.۳. خستگی.

  • کفالت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کفیل کسی شدن.۲. عهده‌دار امری گردیدن.۳. به عهده گرفتن چیزی بابت کسی.۴. ضمان.

  • کلالت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. مانده شدن.۲. کند شدن.۳. بی‌پدر شدن.۴. بی‌فرزند شدن.

  • کلت

    فرهنگ فارسی عمید

    نوعی اسلحۀ کمری که جای چند فشنگ دارد. Δ سازندۀ آن ساموئل کلت، مخترع امریکایی (۱۸۱۴ ـ ۱۸۶۲ میلادی) بود، که نخستین تفنگ را که چند فشنگ در آن جا می‌گرفت، ساخت.

  • کمپلت

    فرهنگ فارسی عمید

    کامل؛ به‌طور کامل؛ به‌تمامی.

  • کهولت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. پیر شدن.۲. پیری.

  • لت

    فرهنگ فارسی عمید

    سیلی؛ لطمه.⟨ لت‌ خوردن: (مصدر لازم)۱. لطمه ‌خوردن.۲. سیلی‌ خوردن؛ تپانچه ‌خوردن: ◻︎ در شهوت نفس کافر ببند / وگر عاشقی لت‌ خور و سر ببند (سعدی۱: ۱۶۶).۳. زیان دیدن و شکست‌ خوردن در کسب‌وکار.

  • مالت

    فرهنگ فارسی عمید

    دانۀ غلات که پس از خیس کردن و جوانه‌ زدن خشک می‌کنند و دارای دیاستاز، دکسترین، مالتوز، و پروتئین است.

  • مؤاکلت

    فرهنگ فارسی عمید

    هم‌خوراک ‌شدن؛ با ‌هم غذا خوردن.

  • مباسلت

    فرهنگ فارسی عمید

    حمله کردن در جنگ.

  • متسلط

    فرهنگ فارسی عمید

    غلبه‌کننده.

  • مجاولت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. با هم جولان کردن.۲. با یکدیگر گشتن در جنگ یا در کشتی برای پیروزی یافتن بر یکدیگر.

  • محاولت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. حیله کردن برای دست یافتن به ‌چیزی.۲. قصد کردن.۳. تیز نگریستن به‌سوی چیزی.

  • مخاتلت

    فرهنگ فارسی عمید

    یکدیگر را فریب دادن؛ فریب‌کاری.

  • مخالت

    فرهنگ فارسی عمید

    دوستی کردن با یکدیگر.

  • مخالط

    فرهنگ فارسی عمید

    آمیزنده؛ معاشر.

  • مختلط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آمیخته به زن و مرد: کلاس مختلط.۲. آمیخته به هم؛ درهم‌ریخته؛ درهم.۳. آن‌که با دیگری معاشرت کند؛ درآمیزنده.

  • مخلط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آمیزنده؛ برهم‌زننده.۲. دوبه‌هم‌زن.

  • مداولت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. دست‌به‌دست گشتن دولت.۲. گشتن روزگار گاه به‌ سود این و گاه به ‌سود آن.

  • مذلت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خوار شدن.۲. خواری و پستی.

  • مزاولت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. اشتغال به کاری داشتن.۲. ممارست در کاری.

  • مزلت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. لغزیدن و افتادن.۲. لغزش.

  • مسائلت

    فرهنگ فارسی عمید

    سؤال کردن؛ پرسیدن.

  • مساهلت

    فرهنگ فارسی عمید

    با نرمی و آسانی رفتار کردن.

  • مسئلت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. طلب؛ خواهش.۲. [قدیمی] گدایی.

  • مسلط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. تسلط‌یافته؛ پیروز؛ چیره.۲. برگمارده‌شده.

  • مطاولت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کاری را طول دادن و عقب انداختن؛ طول دادن در کاری؛ کار را به امروز و فردا افکندن.۲. با کسی نبرد کردن.

  • معدلت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. عدل‌وداد کردن.۲. دادگری.

  • ملالت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. به ‌ستوه آمدن.۲. دلتنگی؛ افسردگی؛ آزردگی.۳. بیزاری.

  • ملت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. مردم یک کشور که از یک نژاد و تابع یک دولت باشند.۲. [قدیمی] شریعت؛ کیش؛ آیین.۳. [قدیمی] پیروان یک دین.

  • منازلت

    فرهنگ فارسی عمید

    با ‌هم پیکار کردن؛ در میدان با حریف جنگیدن.

  • مناضلت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. در تیراندازی مقابله کردن و دفاع کردن.۲. مجادله کردن.

  • مناولت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. عطا کردن؛ بخشش کردن.۲. چیزی به یکدیگر دادن و گرفتن.

  • منزلت

    فرهنگ فارسی عمید

    جاه‌ومقام؛ قدرومرتبه؛ رتبه.

  • مواصلت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. با هم وصلت کردن.۲. [قدیمی] به‌ هم پیوستن.۳. [قدیمی] رساندن.

  • موتورسیکلت

    فرهنگ فارسی عمید

    وسیلۀ نقلیۀ موتوردار با دو چرخ که با نیروی حاصل از سوختن بنزین حرکت می‌کند.

  • مهلت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. زمان مشخص برای انجام کاری.۲. (اسم مصدر) = ⟨ مهلت دادن۳. [قدیمی] زمان.⟨ مهلت ‌خواستن: (مصدر لازم) زمان خواستن؛ فرصت طلبیدن.⟨ مهلت‌ دادن: (مصدر متعدی) زمان دادن؛ فرصت دادن.

  • نبالت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. گرامی شدن.۲. نجابت؛ بزرگواری.۳. فضل و برتری.

  • نذالت

    فرهنگ فارسی عمید

    فرومایگی؛ ناکسی؛ خواری.

  • نودولت

    فرهنگ فارسی عمید

    آن‌که تازه به مال و مقام رسیده: ◻︎ یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان / کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند (حافظ: ۴۰۴).

  • وصلت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ازدواج.۲. پیوند و اتصال دو خانواده از طریق ازدواج.

  • وکالت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (حقوق) تفویض و واگذاری کاری به کسی و اعتماد کردن به او.۲. شغل وکیل؛ وکیلی.

  • ولت

    فرهنگ فارسی عمید

    واحد اندازه‌گیری اختلاف پتانسیل دو سر سیم که جریان الکتریکی از آن می‌گذرد.

  • هزالت

    فرهنگ فارسی عمید

    شوخی و مزاح؛ خوش‌طبعی.

  • هفتادودوملت

    فرهنگ فارسی عمید

    ادیان و مذاهب گوناگون. Δ قدما می‌پنداشتند که در کرۀ زمین هفتادودو مذهب وجود دارد: ◻︎ جنگ هفتادودوملت همه را عذر بنه / چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند (حافظ: ۳۷۴).