• آرشیتکت

    فرهنگ فارسی عمید

    شاخه‌ای از مهندسی که به طراحی و ساخت بناها، جاده‌ها، پل‌ها، و تونل‌ها می‌پردازد؛ مهندسی ساختمان؛ مهندسی عمران.


  • آنتراکت

    فرهنگ فارسی عمید

    فاصلۀ بین دوپردۀ نمایش یا دوقطعه موسیقی برای استراحت و رفع خستگی.

  • آنکت

    فرهنگ فارسی عمید

    آن‌کس که تو را.

  • اتیکت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. برچسب.۲. [عامیانه، مجاز] آداب معاشرت.

  • اسپیروکت

    فرهنگ فارسی عمید

    هر نوع باکتری مارپیچ یا فنرمانند بیماری‌زا مانندِ عامل سیفلیس.

  • اکت مکت

    فرهنگ فارسی عمید

    درختی خاردار با میوۀ سیاه، سخت که در غلافی خاردار جا دارد؛ خایۀ ‌ابلیس.

  • برکت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. فراوانی؛ افزونی؛ بسیاری.۲. خجسته بودن؛ مبارکی: به برکت زحمات شما کارمان زود به اتمام رسید.۳. (اسم) نعمت‌ها.

  • بطیالحرکت

    فرهنگ فارسی عمید

    آن‌که به‌کندی و آهستگی حرکت می‌کند.

  • پاکت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کیسۀ کاغذی یا پلاستیکی که در آن نامه یا چیز دیگر بگذارند.۲. بستۀ کوچک کاغذی یا مقوایی: پاکت سیگار.۳. [مجاز] نامه.

  • پربرکت

    فرهنگ فارسی عمید

    بابرکت؛ پرنعمت؛ پرحاصل.

  • پلاکت

    فرهنگ فارسی عمید

    سلول‌های قرصی شکل خون که در مغز استخوان ساخته می‌شوند و ماده‌ای به نام ترومبوکیناز ترشح می‌کنند که در انعقاد خون مؤثر است.

  • حرکت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. تغییر مکان دادن: فردا حرکت خواهم کرد.۲. [مجاز] رفتار: حرکت بی‌ادبانه.۳. جنبش.۴. (ادبی) هریک از سه علامت نوشتاری واکه‌های کوتاه، شامل -َ ،-ِ، و-ُ.=حرکت انتقالی: (نجوم) حرکتی که کرۀ زمین در مدت ۳۶۵ روز و ۵ ساعت و ۴۸ دقیقه دور خورشید انجام می‌دهد و م...

  • حنکت

    فرهنگ فارسی عمید

    آزمایش؛ تجربه؛ زیرکی؛ آزمودگی.

  • حیاکت

    فرهنگ فارسی عمید

    بافتن؛ بافندگی.

  • ذی شوکت

    فرهنگ فارسی عمید

    صاحب شوکت؛ دارای شوکت و جلال.

  • راکت

    فرهنگ فارسی عمید

    وسیله‌ای که در بازی تنیس و پینگ‌پونگ به‌دست می‌گیرند و با‌ آن به توپ ضربه می‌زنند.

  • رکاکت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. رکیک بودن؛ زشتی.۲. [قدیمی] سست‌رٲی شدن.۳. [قدیمی] کم‌عقل شدن.۴. [قدیمی] سست شدن.

  • رکت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سست شدن؛ ضعیف شدن.۲. سست‌رٲی شدن؛ کم‌عقل شدن.

  • ژاکت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. پوشاک جلوباز و معمولاً دکمه‌دار که از پشم یا کرک بافته می‌شود و بالاتنه را می‌پوشاند.۲. نوعی لباس زنانه که روی پیراهن می‌پوشند.۳. [منسوخ] نوعی لباس مردانه که تا زانو می‌رسد.

  • ساکت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خاموش؛ بی‌صدا؛ آرام.۲. کسی که حرف نزند.۳. (شبه جمله) [عامیانه] زمانی به کار می‌رود که بخواهند به کسی امر به حرف نزدن یا دست کشیدن از کاری پرسروصدا کنند.

  • سوپرمارکت

    فرهنگ فارسی عمید

    فروشگاه بزرگ که در آن همه‌نوع مواد خوراکی و لوازم خانه به فروش می‌رسد.

  • شرکت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. شریک شدن؛ انباز گشتن؛ هم‌دست شدن با یکدیگر در کاری.۲. (اسم)نهادی قانونی با فعالیت‌های مخصوص بازرگانی.⟨ شرکت با مسئولیت محدود: (اقتصاد) شرکتی بین دو یا چند تن که هرکدام به ‌میزان سرمایۀ خود مسئول هستند.⟨ شرکت تضامنی: (اقتصاد) شرکتی که هری...

  • شوکت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. قوه و قدرت.۲. جاه؛ مرتبه.۳. بزرگواری.۴. فر و شکوه.۵. (اسم) [قدیمی] سلاح و تیزی آن.۶. (اسم) [قدیمی] تیزی هرچیز.

  • فلاکت

    فرهنگ فارسی عمید

    ناداری و خواری؛ فلک‌زدگی؛ بیچارگی؛ بدبختی.

  • قوی شوکت

    فرهنگ فارسی عمید

    دارای جاه‌وجلال و شکوه بسیار.

  • کاتاراکت

    فرهنگ فارسی عمید

    = آب‌مروارید

  • کاسکت

    فرهنگ فارسی عمید

    کلاه مخصوص فلزی که در هنگام موتورسواری، کار در معدن یا ساختمان، و مانند آن‌ها برای محافظت از سر به کار می‌رود.

  • کت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. شانه.۲. کتف.۳. بازو.

  • کنتاکت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. [عامیانه، مجاز] برخورد؛ کشمکش.۲. (برق) عامل هدایت جریان در دوشاخه، کلید، سرپیچ، و مانند آن.۳. اتصالی.۴. (عکاسی) چاپ تصویر به روش تماس مستقیم فیلم با کاغذ حساس یا فیلم خام.۵. (عکاسی) تصویری که به این طریق تهیه می‌شود.

  • مارکت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بازار.۲. معامله؛ تجارت.

  • ماکت

    فرهنگ فارسی عمید

    نمونۀ کوچکی از یک وسیله، ساختمان، اتومبیل، و موارد دیگر که قبل از شروع پروژۀ ساخت، برای نمایش آن، تهیه می‌شود.

  • مسکت

    فرهنگ فارسی عمید

    ساکت‌کننده؛ خاموش‌کننده.

  • مشارکت

    فرهنگ فارسی عمید

    باهم شریک شدن؛ شرکت کردن با هم.

  • ملکت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. پادشاهی؛ سلطنت.۲. (اسم) سرزمین پادشاهی.

  • مملکت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کشور.۲. (اسم مصدر) [قدیمی] پادشاهی.۳. [قدیمی] قلمرو پادشاهی.

  • موکت

    فرهنگ فارسی عمید

    نوعی فرش که از الیاف مصنوعی بافته می‌شود.

  • نزاکت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ادب؛ خوش‌اخلاقی؛ خوی خوش؛ رفتار پسندیده.۲. [قدیمی] نازکی؛ لطافت.۳. [قدیمی، مجاز] پاکیزگی و آراستگی.

  • نکت

    فرهنگ فارسی عمید

    = نکته

  • نیمکت

    فرهنگ فارسی عمید

    صندلی پهن که چند نفر بتوانند روی آن پهلوی هم بنشینند؛ نیم‌تخت؛ نیم‌دست.

  • هلاکت

    فرهنگ فارسی عمید

    هلاک شدن؛ نیست شدن.