• بلاغت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. فصیح بودن.۲. رسایی سخن.۳. (ادبی) در معانی، آوردن کلام مطابق اقتضای مقام و مناسب حال مخاطب.۴. خالص بودن کلام از ضعف تٲلیف.


  • ابن الوقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کسی که به مقتضای وقت و زمان کار می‌کند و وقت را غنیمت می‌شمارد؛ فرصت‌طلب.۲. (تصوف) ویژگی صوفی‌ای که به زمان حال و گذشته توجه نمی‌کند و تنها به واردات غیبی توجه دارد و به ذکر حق می‌پردازد: ◻︎ صوفی ابن‌الوقت باشد ای رفیق / نیست فردا گفتن از شرط طریق...

  • اذاقت

    فرهنگ فارسی عمید

    چشاندن؛ چشانیدن؛ مزۀ چیزی را به کسی چشاندن.

  • اراقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ریختن آب، خون، یا مایع دیگر؛ ریختن.۲. ادرار کردن.

  • بی طاقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بی‌تاب.۲. ناتوان؛ بی‌تاب و توان.۳. ناشکیبا.

  • پرطاقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. پرتاب‌وتوان.۲. بردبار.

  • پرمشقت

    فرهنگ فارسی عمید

    پررنج‌وتعب؛ دارای رنج‌ومشقت بسیار.

  • تساقط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. پی‌درپی افتادن؛ از پی هم افتادن.۲. خود را بر چیزی افکندن.

  • ثقت

    فرهنگ فارسی عمید

    اعتماد؛ اطمینان.

  • حذاقت

    فرهنگ فارسی عمید

    مهارت؛ استادی.

  • حرقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. حرارت؛ گرمی.۲. سوزش.۳. سوختگی.

  • حقیقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. چیزی که دارای وجود خارجی است: رؤیاهایم به حقیقت مبدل شد.۲. چیزی که با واقعیت سازگار است: من حقیقت را گفتم.۳. (صفت) سخن درست: حقیقت تلخ است.۴. اصل و ذات هرچیز.۵. (اسم مصدر) صدق؛ راستی؛ درستی.۶. (قید) به‌راستی؛ به‌درستی.۷. (اسم مصدر) [مقابلِ مجاز] (...

  • حماقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بی‌عقل شدن؛ فاسد شدن عقل و رٲی کسی.۲. کم‌خردی؛ نادانی؛ بی‌عقلی.۳. ساده‌لوحی.

  • خلقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آفرینش.۲. (اسم) فطرت؛ هیئت؛ سرشت.۳. (اسم) شکل ظاهری انسان.

  • خوش وقت

    فرهنگ فارسی عمید

    خوشحال؛ شادوخرم.

  • دباغت

    فرهنگ فارسی عمید

    پاک کردن و پیراستن پوست حیوانات؛ پیشۀ دباغ.

  • دقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. باریک‌بینی.۲. توجه و باریک‌بینی که در مورد امری صورت می‌گیرد.۳. [قدیمی] باریکی.۴. [قدیمی] نرمی.۵. [قدیمی] خردی.

  • دیروقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. دیرگاه؛ زمان دیر؛ زمان قدیم.۲. (صفت) بی‌موقع؛ بی‌هنگام.

  • ذلاقت

    فرهنگ فارسی عمید

    تیززبان شدن؛ فصیح شدن؛ فصاحت؛ تیززبانی؛ زبان‌آوری؛ گشادهزبانی.

  • رشاقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نیک‌اندام شدن.۲. خوش‌قدوقامت بودن.

  • رفاقت

    فرهنگ فارسی عمید

    همراهی، مهربانی.

  • رقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نرمی و نازکی.۲. رحمت؛ مهربانی.۳. شرم.۴. رقیق بودن.

  • ساقط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. افتاده؛ فرودآمده؛ از بالا به پایین افتاده.۲. فرومایه؛ ناکس؛ لئیم.

  • سبقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. پیشی؛ تقدم.۲. پیش‌دستی.۳.پیش‌روی.⟨ سبقت جستن: (مصدر لازم) پیشی جستن.⟨ سبقت گرفتن: (مصدر لازم) پیشی گرفتن؛ پیش افتادن.

  • سرقت

    فرهنگ فارسی عمید

    دزدیدن؛ دزدی کردن؛ دزدی.

  • سروقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سراغ؛ پرسش؛ جستجو.۲. جایگاه؛ مقام.⟨ سرْوقت کسی رفتن: [مجاز] به ملاقات او رفتن.

  • سقط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. پاره‌آجر۲. (صفت) [قدیمی] ویژگی کالای پَست و بی‌بها.۳. [قدیمی] دشنام.۴. [قدیمی] سهو و خطا در گفتن یا نوشتن.۵. (اسم مصدر) [قدیمی] فضیحت؛ رسوایی.۶. (اسم، صفت) [قدیمی] شخص ضعیف و فرومایه.⟨ سقط شدن: (مصدر لازم)۱. [عامیانه] مردن.۲. تلف شدن حیوان چه...

  • سیاقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. طرز؛ روش.۲. (اسم مصدر) روش خواندن و بیان کردن حدیث.۳. (اسم مصدر) [قدیمی] راندن چهارپایان؛ راندن.

  • شفقت

    فرهنگ فارسی عمید

    مهربانی؛ دلسوزی؛ نرم‌دلی.

  • صباغت

    فرهنگ فارسی عمید

    حرفۀ صباغ؛ رنگرزی.

  • صداقت

    فرهنگ فارسی عمید

    دوستی به‌ویژه دوستی از روی راستی و درستی.

  • صیاغت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. = زرگری۲. ریخته‌گری.

  • ضغط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. فشردن؛ فشار دادن؛ در هم فشردن.۲. کوفتن.۳. تنگ کردن.۴. تنگ گرفتن بر کسی.

  • طاقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. قدرت؛ توانایی؛ تاب؛ توان؛ تاو؛ تیو: ◻︎ آن گوی که طاقت جوابش داری / گندم نبری به ‌خانه چون جو کاری (سعدی۲: ۷۵۱).۲. بردباری.⟨ طاقت آوردن: (مصدر لازم)۱. تاب آوردن.۲. بردباری کردن.⟨ طاقت برسیدن: (مصدر لازم) = ⟨ طاقت رسیدن⟨ طاقت داش...

  • طریقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (تصوف) روش اهل صفا و سلوک؛ تزکیۀ باطن: ◻︎ ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل / که مرد راه نیندیشد از نشیب‌وفراز (حافظ: ۵۲۴)، ◻︎ در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست / بر صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست (حافظ: ۱۶۱).۲. (اسم) [قدیمی] روش؛ شیوه.۳. (اسم) [...

  • طلاقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. گشاده‌رویی. ٢. گشاده‌زبانی؛ فصاحت.

  • فراغت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آسایش؛ راحتی؛ آسودگی: ◻︎ مور گرد آوَرَد به‌تابستان / تا فراغت بُوَد زمستانش (سعدی: ۱۶۳).۲. (اسم) فرصت؛ امکان: ◻︎ نه فراغت نشستن نه شکیب رخت‌بستن / نه مقام ایستادن نه گریزگاه دارم (سعدی۲: ۴۹۹).۳. به‌پایان رساندن کاری و رهایی‌یافتن ازآن.۴. [قدیمی، م...

  • فرقت

    فرهنگ فارسی عمید

    فراق؛ جدایی.

  • فقط

    فرهنگ فارسی عمید

    منحصراً؛ تنها.

  • قط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. چیزی را از پهنا بریدن.۲. بریدن سر قلم به پهنا.

  • کم طاقت

    فرهنگ فارسی عمید

    دارای تاب‌وتوان اندک.

  • لباقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. زیرکی.۲. چابکی.۳. نرم‌خویی.۴. چرب‌زبانی.

  • لغت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. واژه؛ کلمه.۲. [قدیمی] زبان و کلام هر قوم که به آن تکلم کنند.

  • لغط

    فرهنگ فارسی عمید

    بانگ؛ خروش؛ آواز درهم و مبهم.

  • لیاقت

    فرهنگ فارسی عمید

    شایستگی؛ سزاواری.

  • مرافقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. با هم دوست و رفیق شدن.۲. همراه و همسفر بودن.۳. همراهی و ملاطفت.

  • مراوغت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کشتی گرفتن باهم.۲. درصدد فریب و خدعه برآمدن.

  • مساقط

    فرهنگ فارسی عمید

    = مَسقط

  • مسقط

    فرهنگ فارسی عمید

    محل سقوط؛ جای افتادن.

  • مشقت

    فرهنگ فارسی عمید

    سختی؛ رنج؛ محنت.

  • مطابقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. برابر کردن دو چیز با هم.۲. برابر بودن.۳. سازگار بودن.

  • مفارقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. جدا شدن از هم.۲. جدایی و دوری.

  • مقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کسی را دشمن داشتن؛ از کسی بیزار بودن.۲. دشمنی.

  • ملتقط

    فرهنگ فارسی عمید

    برگزیننده؛ برچیننده.

  • مماذقت

    فرهنگ فارسی عمید

    دوستی داشتن بی‌اخلاص؛ دوستی بی‌اخلاص.

  • منافقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. دورویی کردن؛ نفاق ورزیدن.۲. به ‌هم خیانت کردن.

  • منقط

    فرهنگ فارسی عمید

    نقطه‌دار.

  • موافقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. با هم سازش کردن.۲. همراه شدن.۳. سازگاری.

  • موقت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. [مقابلِ دائم] دارای زمان محدود و معیّن.۲. (اسم) زمان محدود و معیّن.

  • نقط

    فرهنگ فارسی عمید

    = نقطه: ◻︎ بلاغت نگه داشتندیّ و خط / کسی کاو بُدی چیره‌تر یک نقط (فردوسی: ۶/۲۱۵).

  • وقت

    فرهنگ فارسی عمید

    مقداری از زمان؛ هنگام؛ گاه.