• آبگوشت

    فرهنگ فارسی عمید

    خوراک آبدار که با گوشت و نخود و لوبیا تهیه می‌شود.


  • اردیبهشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ماه دوم از سال خورشیدی؛ ماه دوم بهار.۲. [قدیمی] روز سوم از هر ماه خورشیدی؛ اردیبهشت‌روز.۳. [قدیمی] در آیین زردشتی، یکی از امشاسپندان که در جهان مینوی نمایندۀ پاکی و تقدس و در جهان خاکی نگهبان آتش و موکل بر اردیبهشت‌روز است: ◻︎ اردیبهشت‌روز است ای ...

  • استوارداشت

    فرهنگ فارسی عمید

    قابل اعتماد دانستن.

  • اشوزشت

    فرهنگ فارسی عمید

    = جغد

  • انگشت

    فرهنگ فارسی عمید

    = زغال: ◻︎ گر دست به دل برنهم از سوختن دل / انگِشت شود بی‌شک در دست من انگُشت (عسجدی: ۲۴).

  • بازداشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. منع؛ ممانعت؛ جلوگیری.۲. توقیف.۳. (حقوق) حبس.۴. (صفت مفعولی) زندانی: ◻︎ چند‌گه بازداشت بودم من / در یکی خانه عاجز و مضطر (مسعودسعد: ۱۷۷).⟨ بازداشت کردن: (مصدر متعدی) زندانی کردن؛ کسی را به زندان انداختن.

  • بازگشت

    فرهنگ فارسی عمید

    بازگرد؛ برگشتن از جایی؛ مراجعت؛ عود.بازگشتن۱. بازگردیدن؛ برگشتن.۲. برگشتن از جایی؛ مراجعت کردن.۳. [قدیمی، مجاز] توبه کردن.۴. [قدیمی] از کاری دست برداشتن.۵. [قدیمی] منصرف گشتن.

  • باگذشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سخاوتمند؛ بخشنده.۲. آن‌که از حق خود یا طلب خود چشم بپوشد.۳. آن‌که از جرم و گناه دیگری درگذرد.

  • بالشت

    فرهنگ فارسی عمید

    = بالِش۱

  • بدسرشت

    فرهنگ فارسی عمید

    بدذات؛ بدطینت؛ بدجنس؛ بداصل؛ بدنهاد.

  • برداشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. استنباط.۲. (کشاورزی) جمع‌آوری محصول.۳. (اقتصاد) برداشتن قسمتی از سرمایه یا سود یک مؤسسه پیش از فرارسیدن موقع تقسیم آن.۴. [قدیمی] عمل برداشتن چیزی.۵. تحمل؛ شکیبایی.

  • برگشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بازگشت؛ رجوع؛ رجعت.۲. (اسم) (حسابداری) آنچه از حساب برمی‌گردانند.

  • بزرگداشت

    فرهنگ فارسی عمید

    بزرگ داشتن؛ کسی را گرامی داشتن؛ احترام کردن.

  • بشاشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خوش‌رو بودن؛ گشاده‌رویی؛ خوش‌رویی.۲. خوشحالی.

  • بهداشت

    فرهنگ فارسی عمید

    مجموع کارهای لازم برای حفظ تندرستی.⟨ بهداشت روانی: (پزشکی) بخشی از بهداشت عمومی که دربارۀ حفظ سلامت روانی بحث می‌کند.

  • بهشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. جایی که نیکوکاران پس از مردن همیشه در آنجا خواهند بود؛ جنت؛ فردوس؛ مینو.۲. جایی که از خوبی و خرمی نظیر نداشته باشد.

  • بی برگشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نابرگشتنی؛ برنگشتنی.۲. قول‌وقرار یا معامله که فسخ نشود.

  • بیدخشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ماده‌ای که از نوعی درخت بید گرفته می‌شود، این ماده در گرمای تابستان روی تنۀ درخت به‌صورت مایع تولید می‌شود. آن را با تیغه‌های فلزی آغشته به آرد از تنۀ درخت جمع می‌کنند و در ظرف آرد می‌ریزند که به هم نچسبد، طعمش شیرین و خاصیت آن شبیه خاصیت شیرخشت است ...

  • پاداشت

    فرهنگ فارسی عمید

    = پاداش

  • پاک سرشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. پاکیزه‌سرشت؛ پاک‌نهاد؛ پاک‌طینت۲. اصیل؛ نجیب.

  • پاکیزه سرشت

    فرهنگ فارسی عمید

    پاک‌سرشت؛ پاک‌نهاد؛ پاک‌طینت: ◻︎ عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه‌سرشت / که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت (حافظ: ۱۷۲).

  • پرپشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ویژگی گیاه یا مویی که بسیار نزدیک‌به‌هم روییده باشد؛ انبوه.

  • پرگوشت

    فرهنگ فارسی عمید

    گوشت‌دار؛ فربه؛ چاق.

  • پشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بیرون چیزی و بالای چیزی.۲. عقب؛ دنبال.۳. یک روی کاغذ یا سند که نوشته نشده باشد.۴. قسمت عقب تن انسان از شانه تا کمر.۵. بالای دوش حیوان از نزدیکی گردن تا دُم.۶. یار؛ یاور؛ پناه.⟨ پشت ‌پا: [مقابلِ کف پا]۱. عقب پا؛ پس پا.۲. روی پا.۳. (ورزش) در کش...

  • پشتاپشت

    فرهنگ فارسی عمید

    پشت‌به‌پشت؛ پشتِ‌سر هم؛ پیایی.

  • پلشت

    فرهنگ فارسی عمید

    چرک‌آلود؛ پلید؛ آلوده؛ چرکین: ◻︎ با دل پاک مرا جامهٴ ناپاک سزاست / بد مر آن را که دل و جامه پلید است و پلشت (کسائی: ۶۲).

  • پنج انگشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (زیست‌شناسی) = انگشت۲. آلت چوبی که با آن خرمن کوفته را بر باد می‌دهند تا کاه از دانه جدا شود؛ انگشته؛ چارشاخ.۳. (زیست‌شناسی) درختچه‌ای با برگ‌های پنجه‌ای شبیه برگ شاهدانه و گل‌های زیبا به‌صورت سنبله به رنگ آبی مایل به بنفش یا سرخ کم‌رنگ.

  • پنداشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ١. = پنداشتن۲. (اسم) پندار؛ خیال؛ گمان؛ فرض.۳. (اسم مصدر) [مجاز] عُجب؛ غرور؛ تکبر؛ خودبینی.

  • پوشت

    فرهنگ فارسی عمید

    دستمال ظریف کوچکی که برای تزئین در سمت چپ در جیب بالای کت می‌گذارند.

  • پی نوشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. آنچه در دنبال نامه یا مطلبی نوشته شود؛ نوشتن در پی چیزی.۲. (اسم، صفت مفعولی) دستوری که رئیس اداره در پایین نامه‌ای بنویسد.

  • پیروزه تشت

    فرهنگ فارسی عمید

    = پیروزه‌گنبد

  • تشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ظرفی که در آن لباس یا چیز دیگر می‌شویند؛ لگن؛ طشت.⟨ تشت‌ زر (زرین):۱. تشتی که از زر ساخته شده.۲. [قدیمی، مجاز] خورشید.⟨ تشت ‌سیمین:۱. تشتی که از نقره ساخته شده.۲. [قدیمی، مجاز] ماه.⟨ تشت ‌غربالی: [قدیمی، مجاز] آسمان: ◻︎ دراین تشت غربال...

  • تنشط

    فرهنگ فارسی عمید

    به نشاط آمدن؛ شادمانی نمودن.

  • چاشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. اول روز؛ ساعتی از آفتاب گذشته: ◻︎ از پس هر شامگهی چاشتی‌ست / آخر برداشت فروداشتی‌ست (نظامی۱: ۶۳)، ◻︎ ظلمتی را کآفتابش برنداشت / از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت (مولوی: ۱۱۳).۲. غذایی که قبل از ظهر می‌خورند: ◻︎ صبح تو شام گشت و فلک بر تو چاشت خورد / ت...

  • چرخشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. چرخی که با آن آب انگور بگیرند.۲. ظرفی که در آن انگور بریزند و لگد کنند تا آبش گرفته شود و در خم بریزند برای ساختن شراب؛ جاست؛ سپار: ◻︎ آنگه به یکی چرخشت اندر فکندشان / بر پشت لگد بیست هزاران بزندشان (منوچهری: ۱۵۵).

  • چشمداشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. چشم به کمک و همراهی کسی داشتن.۲. منتظر وصول چیزی بودن.۳. امید و خواهش؛ انتظار؛ توقع.

  • چفته پشت

    فرهنگ فارسی عمید

    کوژپشت؛ خمیده‌پشت.

  • چنگ پشت

    فرهنگ فارسی عمید

    خمیده‌پشت؛ گوژپشت.

  • حرام گوشت

    فرهنگ فارسی عمید

    حیوانی که شرع اسلام خوردن گوشت آن را نهی کرده است.

  • خارپشت

    فرهنگ فارسی عمید

    = جوجه‌تیغی

  • خاطرداشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. جانب‌داری؛ طرف‌داری.۲. مراعات.

  • خشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. از مصالح ساختمانی به‌صورت مکعبی از گِل که در قالب ریخته و خشک کرده‌اند.۲. [قدیمی] نوعی نیزۀ کوچک که در جنگ‌های قدیم به ‌کار می‌رفت: ◻︎ چنان بود تیرش که ژوپین‌گران / شمردند هر تیر خشتی‌ گران (اسدی: ۷۳)، ◻︎ یکی خشت زد بر سرین قباد / که بند کمرگاه او...

  • خشت خشت

    فرهنگ فارسی عمید

    = خش‌خش: ◻︎ خشت‌خشت موش در گوشش رسید / خفت مردی، شهوتش کلی رمید (مولوی: ۸۹۶).

  • داشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. حفظ و نگهداری.۲. داشتن؛ حفظ کردن (در ترکیب با کلمات دیگر): بازداشت، بزرگ‌داشت، بهداشت، چشمداشت، نیکوداشت.

  • درشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. [مقابلِ نرم] ناهموار؛ زبر؛ زمخت؛ خشن.۲. چیزی که حجم آن از نوع خودش بزرگ‌تر باشد.

  • درگذشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. درگذشتن.۲. [مجاز] مرگ؛ مردن؛ وفات.

  • دست نوشت

    فرهنگ فارسی عمید

    نامه‌ای که کسی با دست خود نوشته باشد؛ دست‌خط.

  • دشت

    فرهنگ فارسی عمید

    زمین پهناور و هموار؛ جلگه؛ بیابان؛ صحرا.

  • دهشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سراسیمگی از شرم یا ترس.۲. [قدیمی] حیرت؛ سرگشتگی.

  • دیوسرشت

    فرهنگ فارسی عمید

    دیوسیرت؛ دیونهاد؛ بدنهاد؛ بدطینت؛ بدخو.

  • رامشت

    فرهنگ فارسی عمید

    = رامش

  • رشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خاک.۲. خاک‌روبه.۳. گردوغبار.۴. آنچه به ‌سبب کهنگی و پوسیدگی و سستی از هم فروریزد و فروپاشد: ◻︎ چون نباشد بنای خانه درست / بیگمانم که زیر رشت آید (فرالاوی: شاعران بی‌دیوان: ۳۹).

  • رونوشت

    فرهنگ فارسی عمید

    نوشته‌ای که از روی نوشتۀ دیگر نوشته می‌شود.

  • زشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. [مقابلِ زیبا] بدگل؛ بدنما.۲. ناپسند.⟨ زشت‌و‌زیبا: (ادبی) در بدیع، شعری که یک مصراع آن مدح و مصراع دیگرش ذم باشد، مانند این شعر: زلف است این‌که بر رخ چون گل فکنده‌ای / یا دسته یوشنی است که بر پل فکنده‌ای ـ پوشیده‌ای تو آن تن سیمین به پیرهن / ی...

  • زهشت

    فرهنگ فارسی عمید

    دم؛ نفس.

  • سال گشت

    فرهنگ فارسی عمید

    سال‌دیده؛ سال‌خورده؛ پیر.

  • سبز تشت

    فرهنگ فارسی عمید

    آسمان.

  • سبک داشت

    فرهنگ فارسی عمید

    خفیف و حقیر پنداشتن؛ خوار شمردن.

  • سپلشت

    فرهنگ فارسی عمید

    حادثۀ بد؛ پیشامد بد: ◻︎ سپلشت آید و زن زاید و مهمان برسد (؟: معین: سپلشت).

  • سرانگشت

    فرهنگ فارسی عمید

    نک‌انگشت؛ نوک انگشت.

  • سرشت

    فرهنگ فارسی عمید

    خوی؛ نهاد؛ طینت؛ فطرت.

  • سرگذشت

    فرهنگ فارسی عمید

    آنچه بر کسی گذشته؛ حادثه‌ای که برای کسی رخ داده؛ شرح حال: ◻︎ بپرسیدشان کاندر این ساده‌دشت / چه دارید از افسانه‌ها سرگذشت (نظامی۶: ۱۱۱۳).

  • سرنوشت

    فرهنگ فارسی عمید

    آنچه از روز ازل برای انسان مقدر شده؛ بخت؛ طالع.

  • سنگ پشت

    فرهنگ فارسی عمید

    = لاک‌پشت

  • شبشت

    فرهنگ فارسی عمید

    = شبست: ◻︎ حاکم آمد یکی به غیض و شبشت / ریشکی گنده و پلیدک و زشت (معروفی: شاعران بی‌دیوان: ۱۴۰).

  • شت

    فرهنگ فارسی عمید

    کلمۀ تعظیم که پیش از نام شخص به کار رفته؛ حضرت.

  • شط

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کرانۀ رود.۲. رود بزرگی که وارد دریا می‌شود.

  • شورپشت

    فرهنگ فارسی عمید

    سرکش؛ نافرمان؛ ستیزه‌جو.

  • شیرخشت

    فرهنگ فارسی عمید

    شیره و صمغی که از گیاهی که در کوه‌های البرز و خراسان می‌روید تراوش می‌کند. طعمش شیرین و دارای قند و نشاسته و سقز است. در طب به‌عنوان ملین و مسهل به کار می‌رود. ۱۵ تا ۶۰ گرم آن ‌را در آب یا شیر حل می‌کنند و می‌خورند. در تقویت معده و کبد و رفع سرفه و ت...

  • طشت

    فرهنگ فارسی عمید

    = تشت

  • عبیرسرشت

    فرهنگ فارسی عمید

    آمیخته به عبیر.

  • غرشت

    فرهنگ فارسی عمید

    = غُرّش: ◻︎ غرشت پلنگ دولت تو / بر شیردلان دریده خفتان (خاقانی: ۳۴۸ حاشیه).

  • غوشت

    فرهنگ فارسی عمید

    برهنه؛ لخت مادرزاد: ◻︎ شد به گرمابه درون یک روز غوشت / بود فربی و کلان و خوب‌گوشت (رودکی: ۵۳۳).

  • فراپشت

    فرهنگ فارسی عمید

    بر پشت.⟨ فراپشت کردن: [قدیمی] بر دوش انداختن.

  • فرامشت

    فرهنگ فارسی عمید

    = فراموش: ◻︎ زبانش کرد پاسخ را فرامشت / نهاد از عاجزی بر دیده انگشت (نظامی۲: ۲۱۵).

  • فروداشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. تقصیر؛ کوتاهی.۲. (اسم) (موسیقی) قسمت آخر یک اجرا که برای حسن ختام می‌باشد: ◻︎ از پس هر شامگهی چاشتی‌ست / آخر برداشت فروداشتی‌ست (نظامی۱: ۶۳).

  • قرشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ششمین کلمۀ مصنوعی از مجموعۀ کلمات هشت‌گانۀ حروف الفبای عربی. = ابجد

  • کاسه پشت

    فرهنگ فارسی عمید

    =لاک‌پشت

  • کاشت

    فرهنگ فارسی عمید

    کاشتن؛ کشت‌وزرع.⟨ کاشت‌و‌داشت: (کشاورزی) کاشتن و نگهداری کردن.

  • کبودتشت

    فرهنگ فارسی عمید

    آسمان.

  • کج سرشت

    فرهنگ فارسی عمید

    کج‌نهاد؛ بد‌اصل؛ بدذات.

  • کشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کاشتن؛ زراعت.۲. محصول.۳. (پزشکی) تکثیر میکروب‌ها یا سلول‌های بافت زنده با قرار دادن آن‌ها در محیط‌های مناسب.⟨ کشت کردن: (مصدر متعدی) کاشتن؛ زراعت کردن.

  • کلاپشت

    فرهنگ فارسی عمید

    جامه‌ای کوتاه و خشن که از پشم گوسفند بافته شود.

  • کنشت

    فرهنگ فارسی عمید

    عبادتگاه غیرمسلمانان؛ عبادتگاه یهودیان: ◻︎ تو را آسمان خط به مسجد نبشت / مزن طعنه بر دیگری در کنشت (سعدی۱: ۱۷۶).

  • کوژپشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کسی که به‌واسطۀ پیری پشتش خمیده شده باشد.۲. کسی که ستون فقراتش معیوب و خمیده باشد؛ قوزی.۳. (اسم) [مجاز] آسمان: ◻︎ تو ز این بی‌گناهی که این کوژپشت / مرا برکشید و به‌زودی بکشت (فردوسی: ۲/۱۸۶).

  • گذشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. [مجاز] گذشتن؛ گذر کردن: ◻︎ هر که نامخت از گذشت روزگار / نیز ناموزد ز هیچ آموزگار (رودکی: ۵۳۲).۲. [مجاز] بخشش؛ بخشایش.۳. [مجاز] صرف ‌نظر کردن از چیزی.⟨ گذشت داشتن: (مصدر لازم) [مجاز] عفو و بخشایش داشتن.⟨ گذشت کردن: (مصدر لازم) [مجاز] عفو ...

  • گران سرشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. متکبر.۲. باوقار؛ موقر.۳. کاهل.

  • گردمشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. پنجۀ دست که آن ‌را جمع و گره کنند و به ‌کسی بزنند.۲. قبضۀ کمان و گرفتن آن.

  • گسسته پشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. شکسته‌پشت.۲. [مجاز] بی‌پشت‌و‌پناه.

  • گشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. گردش؛ سیاحت.۲. گردیدن؛ دگرگون شدن.۳. (نظامی) رفت‌وآمد مٲموران انتظامی در محدوده‌ای خاص به‌منظور نظارت بر اوضاع.۴. (اسم) (نظامی) مٲموری که این مراقبت و نظارت را بر عهده دارد.

  • گلگشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. گردش در گلزار.۲. (اسم) جای گردش و تفرج در صحرا و گلزار.

  • گوارشت

    فرهنگ فارسی عمید

    = گوارش

  • گوژپشت

    فرهنگ فارسی عمید

    = کوژپشت

  • گوشت

    فرهنگ فارسی عمید

    گوشه‌ای در دستگاه نوا.

  • لاک پشت

    فرهنگ فارسی عمید

    حیوانی خزنده، تخم‌گذار، و علف‌خوار که بدنش در یک پوشش استخوانی قرار دارد و فقط سر، دست‌ها، پاها، و دمش از آن بیرون است و هرگاه احساس خطر کند دست‌وپای خود را به‌ داخل آن می‌کشد و پنهان می‌شود؛ سنگ‌پشت؛ خشک‌پشت؛ کاسه‌پشت؛ کشف؛ کشتوک؛ کشو؛ باخه.⟨ ل...

  • مشت

    فرهنگ فارسی عمید

    جوی آب.

  • مشط

    فرهنگ فارسی عمید

    = خرک

  • معیشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. زندگانی.۲. آنچه به‌وسیلۀ آن زندگانی کنند، از خوردنی و آشامیدنی.

  • ناداشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نادار؛ بی‌چیز؛ بینوا؛ فقیر؛ مفلس: ◻︎ دل ناداشت پر ز خون باشد / ساغر عیش او نگون باشد (ابوالمؤید: شاعران بی‌دیوان: ۵۸).۲. [مجاز] بی‌حیا؛ بی‌شرم: ◻︎ چنین آمده‌ست از نقیبان پیر / که با هیچ ناداشت کشتی مگیر (نظامی۵: ۸۸۶).۳. [مجاز] بی‌اعتقاد.

  • نشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. سرایت آب یا آتش از چیزی به چیز دیگر؛ ترشح.۲. (صفت) [قدیمی] سست و پژمرده.۳. شکستگی و خرابی.۴. [قدیمی] خراب؛ ضایع.⟨ نشت کردن: (مصدر لازم)۱. آب پس دادن ظرف شکسته.۲. سرایت آتش از چیزی به چیز دیگر.

  • نکوداشت

    فرهنگ فارسی عمید

    = نیکوداشت

  • نگون تشت

    فرهنگ فارسی عمید

    آسمان.

  • نگه داشت

    فرهنگ فارسی عمید

    نگاهداری؛ محافظت.

  • نهشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. = نهشتن۲. (زمین‌شناسی) موادی که به‌وسیلۀ آب یا باد از محلی به محل دیگر حمل و در آنجا انباشته می‌شود.

  • نیک سرشت

    فرهنگ فارسی عمید

    خوش‌ذات؛ خوش‌فطرت.

  • نیکوداشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. مهربانی؛ خوش‌رفتاری.۲. عزیز و محترم داشتن.

  • وحشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ترس بسیار.۲. اندوه و ترس؛ دلتنگی از تنهایی.۳. [قدیمی] تنهایی؛ خلوت.۴. [قدیمی] رمندگی؛ دوری.

  • وشت

    فرهنگ فارسی عمید

    خوب؛ خوش؛ نیکو: ◻︎ گفت ریشت شد سپید از حال گشت / خوی زشت تو نگردیده‌ست وشت (مولوی۱: ۹۹۰).

  • هشاشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. شاد شدن.۲. شادمانی و گشاده‌رویی.

  • هشت

    فرهنگ فارسی عمید

    بعد از هفت؛ عدد «۸».

  • هم پشت

    فرهنگ فارسی عمید

    دو تن که به پشتیبانی هم کاری انجام بدهند یا از یکدیگر پشتیبانی کنند؛ یار؛ مددکار.

  • هم سرشت

    فرهنگ فارسی عمید

    دو یا چند تن که در سرشت و خوی و طبع نظیر یکدیگر باشند.

  • یادداشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. هرعلامت و نشانی که برای یادآوری قرار بدهند.۲. ورق کاغذ یا دفترچه‌ای که مطلبی را در آن بنویسند که فراموش نشود.۳. نقد یا شرحی کوتاه بر حاشیۀ مطلبی.⟨ یادداشت برداشتن: (مصدر لازم) = ⟨ یادداشت کردن⟨ یادداشت کردن: (مصدر متعدی) موضوعی را د...

  • یخ دربهشت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نوشیدنی تهیه‌شده از یخ کوبیده‌شده و شربت آلبالو، لیمو و امثال آن‌ها.۲. خوراکی که از شیر، شکر، نشاسته، و گلاب تهیه کرده و پس از سرد شدن به ‌شکل لوزی یا شکل دیگر می‌برند.