• ازت

    فرهنگ فارسی عمید

    = نیتروژن


  • بذاذت

    فرهنگ فارسی عمید

    بدحال شدن؛ ژولیده‌هیئت شدن.

  • حفاظت

    فرهنگ فارسی عمید

    نگه‌داری؛ نگهبانی؛ حراست.

  • حموضت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ترش شدن؛ ترش‌مزه شدن.۲. ترشی.

  • حیازت

    فرهنگ فارسی عمید

    فراهم کردن و به‌دست آوردن؛ گرد آوردن؛ جمع کردن.

  • ذی عزت

    فرهنگ فارسی عمید

    دارای عزت؛ عزیز و گرامی؛ ارجمند.

  • رکضت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. حرکت؛ جنبش.۲. جنباندن پا.

  • ریاضت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (تصوف) تحمل رنج برای تهذیب نفس و کسب اخلاق خوب.۲. تحمل رنج و مشقت.۳. [قدیمی] به کار انداختن عضلات بدن برای تقویت جسم؛ ورزش.۴. [قدیمی] رام کردن ‌اسب.

  • عزت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. [مقابلِ ذلّت] عزیز شدن؛ گرامی شدن؛ ارجمند شدن.۲. ارجمندی؛ احترام.۳. (اسم) [قدیمی، مجاز] خداوند.

  • عظت

    فرهنگ فارسی عمید

    آنچه با آن پند می‌دهند؛ کلام واعظ؛ پند.

  • غضاضت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. فروخواباندن چشم.۲. آهسته کردن آواز.۳. تروتازه شدن گیاه یا چیز دیگر.۴. تازه‌روی شدن.۵. کم شدن قدر کسی و فروافتادن از مرتبۀ خود؛ خواری؛ ذلت؛ منقصت.

  • غلظت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. غلیظ شدن‌.۲. (شیمی) مقدار جزئی از اجزای سازندۀ یک جسم جامد حل‌شده در محلول و یا سهم گاز در یک مخلوط گازی.۳. [قدیمی] درشت شدن‌؛ ستبر شدن‌؛ درشتی؛ ستبری.۴. [قدیمی] درشت‌خویی‌.۵. [قدیمی] کینه و دشمنی.

  • فظاظت

    فرهنگ فارسی عمید

    زشت‌خویی؛ تندخویی؛ بدزبانی؛ خشونت.

  • لذاذت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خوشمزه شدن.۲. خوشمزگی؛ گوارایی.۳. به شادی گذراندن.

  • لذت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ادراک ‌خوشی.۲. گوارایی.۳. خوشی

  • مباغضت

    فرهنگ فارسی عمید

    دشمنی.

  • مجاوزت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. از جایی گذشتن.۲. از گناه کسی در گذشتن.

  • محافظت

    فرهنگ فارسی عمید

    حفظ کردن از آسیب؛ نگه‌داری کردن.

  • مزازت

    فرهنگ فارسی عمید

    ترشی؛ ملسی.

  • معارزت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. با یکدیگر مخالفت و سخت‌گیری کردن.۲. با هم دشمنی کردن.

  • مغالظت

    فرهنگ فارسی عمید

    درشتی؛ خشونت.

  • مغایظت

    فرهنگ فارسی عمید

    یکدیگر را به خشم آوردن.

  • مماحضت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. اخلاص ورزیدن.۲. دوستی و یگانگی.

  • مناجزت

    فرهنگ فارسی عمید

    با هم جنگیدن؛ مبارزه کردن.

  • مناهزت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. پیشی گرفتن؛ مسابقه.۲. نزدیکی گرفتن؛ نزدیک شدن.۳. غنیمت شمردن فرصت.

  • مناهضت

    فرهنگ فارسی عمید

    مقاومت کردن در جنگ.

  • نضاضت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. باقی‌ماندۀ آب و جز آن.۲. آخرین فرزند شخص.

  • نهزت

    فرهنگ فارسی عمید

    فرصت.

  • نهضت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. (سیاسی) جنبش؛ قیام: نهضت جنگل.۲. [قدیمی] حرکت؛ عزیمت.

  • هزت

    فرهنگ فارسی عمید

    جنبش؛ تکان.

  • یقظت

    فرهنگ فارسی عمید

    بیداری.