• ارادت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. علاقه؛ محبت همراه با احترام.۲. [قدیمی] خواست؛ قصد.۳. (تصوف) توجه بسیار سالک به پیر.


  • ابادت

    فرهنگ فارسی عمید

    هلاک کردن؛ نابود ساختن.

  • اجادت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نیک گفتن.۲. چیزی نیکو آوردن.۳. باریدن باران نیکو بر زمین.

  • استزادت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. زیاده‌خواهی؛ افزون‌طلبی.۲. گله کردن؛ گله‌گزاری.۳. دل‌آزردگی؛ رنجش.

  • استعادت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بازگشت چیزی را خواستن.۲. برگرداندن.۳. تکرار کردن.

  • اشادت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. برافراشتن چیزی.۲. بلند کردن بنا.۳. بلند گردانیدن قدر و منزلت کسی.۴. آشکار کردن چیزی.۵. نسبت دادن سخنی به کسی.

  • بدعادت

    فرهنگ فارسی عمید

    آن‌که به کاری یا چیزی بد، خو گرفته باشد.

  • برودت

    فرهنگ فارسی عمید

    سرد شدن؛ سردی؛ خنکی.

  • بلادت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کندفهم بودن؛ کندذهن بودن.۲. کندذهنی؛ کودنی.

  • جدت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. نو شدن؛ نو بودن.۲. [مقابلِ کهنگی] نویی؛ تازگی.

  • جلادت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. صلابت.۲. نیرومندی.۳. چابکی.۴. دلیری.

  • جودت

    فرهنگ فارسی عمید

    نیکویی؛ خوبی.

  • حدت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. تیزی؛ برندگی.۲. تندی.۳. [مجاز] خشم؛ غضب.۴. (موسیقی) زیر بودن صدا.

  • حسادت

    فرهنگ فارسی عمید

    = حسد ⟨ حسد بردن

  • رشادت

    فرهنگ فارسی عمید

    دلیری؛ دلاوری؛ شجاعت.

  • رغادت

    فرهنگ فارسی عمید

    فراخی و خوشی زندگی؛ فراوانی نعمت.

  • زهادت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. زاهد شدن؛ پارسایی کردن؛ زهد ورزیدن؛ بی‌اعتنایی به ‌دنیا؛ پرهیزکاری؛ پارسایی.۲. اعراض از چیزی و بی‌اعتنایی به ‌آن.

  • زیادت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. افزون شدن؛ بسیار شدن؛ افزونی؛ فزونی.۲. (صفت) افزون‌شده.۳. (صفت) افزون.

  • سعادت

    فرهنگ فارسی عمید

    خوشبختی؛ نیک‌بختی؛ خوشبخت شدن؛ نیک‌بخت شدن؛

  • سیادت

    فرهنگ فارسی عمید

    شرف و سروری یافتن؛ بزرگی و مهتری یافتن؛ مجد؛ بزرگی؛ مهتری؛ سروری.

  • شدت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. حدّت؛ بسیاری.۲. اصرار؛ سماجت.۳. [قدیمی] تنگی و سختی زندگی.۴. عذاب؛ سختی؛ رنج.

  • شهادت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. گواهی دادن.۲. (حقوق، فقه) بیان کردن آنچه به‌ چشم دیده شده در نزد حاکم و قاضی.۳. (فقه) گواهی دادن به یگانگی خدا.۴. شهید شدن؛ کشته شدن در راه خدا.

  • عادت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. خلق‌وخوی.۲. (اسم مصدر) اعتیاد: عادت به مصرف الکل.۳. کاری که انسان به آن خو می‌گیرد و در وقت معیّن انجام می‌دهد.۴. (اسم مصدر) (زیست‌شناسی) [عامیانه] = قاعدگی⟨ عادت ماهانه: (زیست‌شناسی) [عامیانه] خونریزی ماهانۀ زنان؛ قاعدگی؛ حیض.⟨ عادت داد...

  • عبودت

    فرهنگ فارسی عمید

    = عبودیت

  • عدت

    فرهنگ فارسی عمید

    سازوبرگ جنگ، از قبیل خواربار، اسلحه، و چیزهای دیگر.

  • عودت

    فرهنگ فارسی عمید

    بازگشتن؛ برگشتن.

  • عیادت

    فرهنگ فارسی عمید

    به دیدن بیمار رفتن؛ به احوال‌پرسی مریض رفتن.

  • قیادت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. رهبری؛ پیشوایی.۲. = قَوّادی۳. [مجاز] دلالی.

  • مباعدت

    فرهنگ فارسی عمید

    دوری؛ جدایی.

  • مجاهدت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. تلاش در راه دین؛ کوشش کردن.۲. (تصوف) مبارزه و مقابله با هواهای نفسانی.۳. [قدیمی] جنگ با کافران در راه اسلام؛ جهاد.

  • محمدت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. ستودن؛ ستایش.۲. (اسم) آنچه شخص را به آن بستایند؛ آنچه موجب ستودن شخص بشود؛ خصلت نیکو.

  • مدت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. وقت و زمان معیّن.۲. قسمتی از وقت و زمان چه کم باشد چه بسیار.۳. [قدیمی، مجاز] عمر.۴. [قدیمی] روزگار؛ دوران؛ عهد.

  • مرافدت

    فرهنگ فارسی عمید

    یکدیگر را یاری دادن؛ معاونت کردن.

  • مساعدت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. کمک کردن؛ یاری کردن.۲. همراهی کردن؛ موافقت کردن.

  • مضادت

    فرهنگ فارسی عمید

    با هم مخالفت کردن؛ خلاف کردن.

  • معاضدت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. بازو به بازوی هم دادن.۲. به یکدیگر کمک کردن.

  • معاقدت

    فرهنگ فارسی عمید

    با هم عهد کردن؛ پیمان بستن.

  • معاندت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. با هم ستیزه کردن؛ عناد کردن.۲. دوری جستن.

  • معاودت

    فرهنگ فارسی عمید

    بازگشتن؛ برگشتن.

  • مکابدت

    فرهنگ فارسی عمید

    سختی دیدن؛ رنج بردن در امری.

  • مکایدت

    فرهنگ فارسی عمید

    مکر کردن؛ حیله کردن.

  • مکیدت

    فرهنگ فارسی عمید

    مکر؛ فریب.

  • مواردت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. با هم به ‌یک آبشخور وارد شدن.۲. باهم در یک‌جا فرود آمدن.

  • مودت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. دوستی کردن.۲. عشق و محبت؛ دوستی.

  • نجدت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. دلیر بودن؛ دلیری؛ قوت و شدت؛ مردانگی.۲. یاری؛ کمک.

  • وحدت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. یگانگی؛ اتحاد.۲. [قدیمی] تنهایی.

  • وغادت

    فرهنگ فارسی عمید

    فرومایه شدن؛ پستی؛ فرومایگی.

  • وفادت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. به‌رسولی نزد کسی وارد شدن.۲. رسالت؛ پیام‌آوری.

  • وقدت

    فرهنگ فارسی عمید

    سخت‌ترین گرما؛ سخت‌ترین گرمای تابستان.

  • ولادت

    فرهنگ فارسی عمید

    ۱. تولد؛ زاییده شدن.۲. [قدیمی] زاییدن.