در کل زحاف ها در افاعیل عروضی از سه نوع خارج نیست یعنی بدیهی است که به سه دسته ی زیر تقسیم شوند :

1.افزودن‌ حرفی‌ بر رکن اصلی (موارد 1تا 7 بخش دوم همین مقاله )‌ افاعیل‌ عروضی‌:

برای مثال‌ اگر این‌ عمل‌ را در اصل‌ فاعلاتن ‌انجام‌ دهیم‌ فاعلاتن‌ (فا /علا / تن) به‌ فاعلاتان‌ ( فا/ علا / تان) بدل‌ می‌گردد و به‌ جای‌ آن‌ لفظ‌ فاعلیان‌(فا / علی / یان ) قرارمی‌دهند و این‌ زحاف‌ را (اسباغ‌ ) (مسبغ = اسباغ شده ) میگویند.

2. کاستن‌ یک‌ یا چند حرف‌ از اصل‌ افاعیل‌؛

 مثلاً اگر از اصل‌ مفاعیلن‌ (مفا / عی / لن) دو حرف‌ را بر داریم یا به اصطلاح کسر میکنیم  مفاعی‌ (مفا / عی) باقی‌ می‌ماند و به‌ جای‌ لفظ‌ فعولن‌( فَعو / لن ) که‌ در آهنگ‌ روان‌تر و در حروف‌ و حرکات‌ با مفاعی‌ برابر است‌ قرار می‌دهند. و از این‌ زحاف‌ را که‌ دو حرف‌ (یک‌ متحرک‌ + یک‌ ساکن‌) از آخر بیفتد (حذف)(محذوف = حذف شده )‌ نام‌ نهاده‌اند.

3. ساکن‌ کردن‌ حرف‌ متحرک‌؛

 مانند آن‌ که‌ حرف‌ متحرک‌ دوم‌ را در متفاعلن‌(متفا / علن) ساکن‌ گردانیم‌ و به‌ جای‌ مستفعلن‌ (مس/تف/علن) قرار می‌دهیم‌ نام‌ این‌ زحاف‌ را (اضمار) (مضمر = اضمار شده ) نهاده‌اند.


 ++++ خواندن این بخش برای افراد تازه کار ابدا توصیه نمیشود ++++

زحافاتی‌ را که‌ در اصل‌ افاعیل‌ فقط‌ یک‌ تغییر (حذف‌ سکون یا اضافه‌)، ایجاد بکند زحاف مفرد (بسیط‌) گویند و هر گاه‌ تغییرات آن ها بیش‌ از یک‌ مورد در اصل‌ افاعیل‌ باشد آن‌ را زحاف‌ مرکب‌ و یا مزدوج‌ می‌گویند.

یعنی : یک تغییر در رکن اصلی = بسیط

 بیش از یک تغییر در رکن اصلی  = مرکب یا مزدوج

حال در این بخش می آییم و زحاف هایی را که در ارکان اصلی یا به اصطلاح فواصل سالم بدست می آید را به ترتیب مورد کاوش قرار میدهیم و در باره ی برخی از آنها که شهرت بیشتری دارند اندکی توضیح میدهیم

^^^ کمی وارد ارقام شویم ^^^

تعداد زحاف های (معروف ) ساخته شده در بین شعرای فارسی =35

تعداد زحاف های مشترک بین شغرای فارسی و عربی = 22

پس تعداد زحاف هایی که شعرای فارسی اضافه کرده اند = 13

البته آمار بالا بدون سه زحافی است که برخی از بزرگان به آنها اضافه کرده اند.

حال پیرو بخش دوم این آموزش می آییم فقط نام زحاف ها را مینویسیم میتوانید با رجوع به بخش دوم متوجه شوید کدام زحاف ها برای کدام بحر ها یا ارکان اصلی استفاده میشوند.

تذکر : برای مطابقت با بخش دوم باید نام زحاف ها را بر وزن مفعول برده و آن ها را پیدا کنید


(((( 1. )))) زحاف های مشترک زبان عربی و فارسی (22 عدد )

1.قبض ‌2. قصر 3. حذف ‌4. جنن 5. ‌کف ‌6. شکل ‌7. خرم ‌8. خرب ‌9. شتر 10. قطع ‌11. تشعیث 12. ‌طی ‌13. وقف ‌14. کشف 15. صلم ‌16. معاقبت ‌17. صدر 18. عجز 19. طرفان ‌20. مراقبت ‌21. اسباغ ‌22. اذاله‌

 ((( 2. ))) زحاف هایی که شعرای فارسی به زحاف های عربی اضافه کرده اند (13 عدد )

1.جدع 2. هتم 3. خجف 4. تخنیق 5. سلخ 6. طمس 7. جبّ 8. زلل 9. نحر 10 . رفع 11. ربع 12 . بتر 13. حذذ

 ((( 3. ))) زحاف هایی که برخی از بزرگان و متکلمان بر موارد بالا اضافه کرده اند (3 عدد )

1.توسیع 2.تصفیف 3.تطویل


برخی از زحاف های مشهور در اشعار فارسی که برخی از سایت ها و کتاب ها به آنها اشاره کرده اند را می نویسم

1.قبض‌: 

الف ) در لغت‌ به‌ معنی‌ گرفتن‌ باشد

ب) ‌ انداختن‌ حرف‌ پنجم‌ جزء ساکن است

ج)مثلاً مقبوض‌ مفاعیلن‌ (مفا / عی/لن) = مفاعلن‌ (م / فا / علن ) است که حرف‌ «ی» ساکن‌ آن انداخته ‌‌می‌شود.

 مقبوض‌ فعولن‌(100/10) = فعول‌ (0100) حرف‌ «ن» ساکن‌ انداخته‌می‌شود.

2. قصر:

 الف) در لغت‌ به معنی کوتاه‌ کردن‌ است

ب)حذف‌ و انداختن‌ ساکن‌ سببی‌ باشد که‌ آخرین‌ جزو آن‌ رکن‌ باشد و متحرک‌ ماقبلش‌ را ساکن‌ گردانند.

ج)مقصور از فاعلاتن‌ (10/100/10) = فاعلات‌ (10/1100)

مقصور از مفاعیلن‌ (100/10/10) = مفاعیل‌ (100/110)

3. حذف‌: 

الف )در لغت‌ به‌ معنی‌ انداختن‌ است

ب)حذف‌ یک‌ سبب‌ از آخر رکن‌ می‌باشد

ج) محذوف‌ مفاعیلن‌ (100/10/10) = مفاعی‌ (100/10) که‌ به‌ جایش‌ لفظ‌ فعولن(100/10)‌ قرار می‌دهند.

4. خبن‌:

الف) در لغت‌ به‌ معنی‌ شکستن‌ کنار جامه‌ است‌ تا کوتاه‌ گردد؛

ب)خبن‌ انداختن‌ در جزو ساکن‌ سبب ‌نخستین‌ رکن‌ می‌باشد.

ج)مخبون‌ فاعلاتن‌ (10/100/10) = فعلاتن‌ (1000/10)

مخبون‌ مستفعلن‌ (10/10/100) = متفعلن‌ (100/100) که‌ به‌ جایش‌ مفاعلن(100/100)‌ قرار می‌دهند.

5. کف‌:

الف) در لغت‌ به‌ معنی‌ بازداشتن‌ است‌

ب)انداختن‌ حرف‌ هفتم‌ باشد از جزوی‌ که‌ رکن‌ آخرین‌ آن‌ سبب‌ خفیف‌ است.

مکفوف‌ مفاعیلن‌ (100/10/10) = مفاعیل‌ُ (100/010)

مکفوف‌ فاعلاتن‌ (10/100/10) = فاعلات‌ُ (010/010)

6. شکل‌:

الف) بستن‌ زانوی‌ شتر است

ب) در واقع و به  اصطلاح اجتماع‌ زحاف‌ خبن و کف‌ می‌باشد.

مشکول‌ فاعلاتن‌ (10/100/10) = فعلات‌ (00/010)

7. خرم‌:

الف) در لغت‌ به‌ معنی‌ بریدن‌ قسمتی‌ از جدار بینی‌ حیوان‌ باشد

ب)انداختن‌ اولین‌ حرف‌ متحرک‌ مفاعیلن‌ می‌باشد.

تذکر :  این‌ زحاف‌ را در اشعار عرب‌ تخنیق‌ نام‌ نهاده‌اند مگر  اینکه‌ در اوّل‌ قراربگیرد و در شعر فارسی‌ چون‌ در حشو بیت‌ بیاید به مخنّق‌ می گویند.

ج)اخرم‌ مفاعیلن‌ (100/10/10) = فاعیلن‌ (10/10/10)، به‌ جایش‌ مفعولن(10/10/10)‌ قرار دهند.

8. خرب‌:

 الف )انداختن‌ دو حرف میم‌ و نون‌ از مفاعیلن‌ است‌.

ب) اخرب‌ مفاعیلن‌ (100/10/10) = فاعیل‌ (10/010) به‌ جایش‌ لفظ‌ مفعول(10/010)‌ قرار دهند.

9. شتر: 

الف ) بر وزن‌ کبک‌ به‌ معنی‌ عیب‌ و نقصان‌ باشد و اشتر کسی‌ را گویند که‌ پلک‌ چشم‌ او در نوردیده باشد

ب) جمع‌ دو زخاف‌ قبض‌ و خرم‌ می‌باشد.

اشتر مفاعیلن‌ (100/10/10) = فاعلن‌ (10/100)

10. قطع‌: 

الف)در لغت‌ بریدن‌ است‌

ب)حذف‌ و انداختن‌ حرف‌ ساکن‌ وتد (مقرون‌) آخر و ساکن‌ کردن ‌متحرک‌ ماقبلش‌ می‌باشد (قطع‌ در وتد همان‌ کاری‌ را انجام‌ می‌دهد که‌ قصر در سبب‌ انجام‌ می‌دهد).

ج)مقطوع‌ مستفعلن‌ (10/10/100) = مستفعل‌ (10/10/10)، که‌ به‌ جایش‌ مفعولن‌(10/10/10) قرار می‌دهیم‌.

11. تشعیث‌: 

الف ) ژولیدگی‌ و آشفتگی‌

ب)انداختن‌ یکی‌ از حروف‌ متحرک‌ وتد مقرون‌ است‌ که‌ در وسط‌ جزء قرار گیرد.

ج)مشعّث‌ فاعلاتن‌ (10/100/10) = ((فالاتن))‌ (10/10/10) به‌ جایش‌ مفعولن(10/10/10)‌ قرار دهند.

12. طی‌:

الف) در لغت‌ به‌ معنی‌ پیمودن‌ است‌

ب) در واقع و  در اصطلاح، انداختن‌ حرف‌ چهارم‌ ساکن‌ است.

ج)مطوی‌ مستفعلن‌(10/10/100) = مستعلن‌ (10/1000) که‌ به‌ جایش‌ مفتعلن(10/1000)‌ قرار می‌دهند.

مطوی‌ مفعولات‌ (10/10/010) = مفعلات‌ (010/010) که‌ به‌ جایش‌ فاعلات(010/010)‌ قرار می‌دهند.

13. وقف‌: 

الف ) به‌ معنی‌ ایستادن‌ است‌

ب)ساکن‌ گردانیدن‌ متحرک‌ وتد مفروِق در مفعولات‌(0101010) می‌باشد.

ج)موقوف‌ مفعولات‌ (0101010) = مفعولات‌ (1101010) که‌ به‌ جایش‌ مفعولان(1101010)‌ نیز قرار دهند.

14. کشف‌: 

الف ) یعنی‌ برهنه‌ کردن‌ اندام‌

ب) انداختن‌ متحرک‌ در وتد مفروِق می‌باشد.

ج)مکشوف‌ مفعولات‌ (0101010) = مفعولا (101010) که‌ به‌ جایش‌ مفعولن‌ (101010)قرار می‌دهند.

15. صلم‌: 

الف ) در لغت‌ به‌ معنی‌ بریدن‌ گوش‌ است‌

ب)اسقاط‌ یا همان سقوط وتد مفروِق از آخر رکن‌ مفعولات‌ است که‌ به‌ جای‌ آن‌ فعلن‌ قرار دهند.

ج)اصلم‌ فاعلاتن‌ (1010010) = فاعل‌ (1010)  که به جایش از  فع لن‌ ( 10 10) استفاده میکنند .

16. حجف‌:

الف) در لغت یعنی کاویدن‌ و بازی‌ کردن

ب)در واقع  و‌ در اصطلاح‌ شعر پارسی‌ اینکه اول  فاعلاتن‌ را مخبون‌ کنند تا فعلاتن‌ شود و بعد ‌ فاصله‌ی‌ صغری‌ از (فعلا) را بیندازند و فقط‌ «تن»‌ باقی‌ می‌ماند که ‌به‌ جایش‌ (فع‌) قرار دهند.

ج)محجوف‌ فاعلاتن‌ (1010010) = تن‌ (10) که‌ به‌ جایش‌ فع (10)‌ قرار دهند.

17. جُب‌ّ: 

الف ) در اصطلاح‌ عروض‌ فارسی‌ ساقط‌ کردن‌ دو سبب خفیف‌ از آخر مفاعیلن‌ (1010100) است.

ب) مجبوب‌ مفاعیلن‌ (1010100) = مفا(100) به‌ جایش «فعل‌« به‌ سکون‌ لام‌ قرار دهند.

18. نحر: 

الف)در لغت‌ به‌ معنی‌ کشتن‌ شتر است

ب) در واقع و در اصطلاح‌ عروض‌ پارسی‌ انداختن‌ هر دو سبب‌ از اوّل و ساکن‌ کردن‌ حرف‌ آخر مفعولات‌ می‌باشد.

ج) منحور مفعولات‌ (0101010) = لا (10) که‌ به‌ جایش‌ «فع» (10)‌ قرار دهند.

19. رفع‌:

 الف) به‌ معنی‌ برداشتن‌ است‌

ب)در عروض‌ برداشتن‌ یک‌ سبب‌ خفیف‌ از اوّل‌ مستفعلن‌ می‌باشد.

ج)مرفوع‌ مستفعلن‌ (1001010) = تفعلن‌ (10010) که‌ به‌ جایش‌ «فاعلن»‌(10010) قرار دهند.

20. ربع‌: در لغت‌ گرفتن‌ یک‌‌چهارم از چهار قسمت‌ مال‌ است و در اصطلاح‌ عروض‌ فارسی‌، مجموع‌ دو زحاف‌ صلم‌ و خبن‌ در فاعلاتن‌ می‌باشد.

مربوع‌ فاعلاتن‌ (1010010) = فعل‌ (100) به‌ سکون‌ حرف‌ لام‌.

21. بتر: 

الف ) بر وزن‌ کبک‌ بریدن‌ دم‌ باشد

ب) در عروض‌ پارسی‌ اجتماع‌ جب‌ و خرم‌ در مفاعیلن‌ باشد و در فعولن‌ اجتماع‌ ثلم‌ و حذف‌ باشد.

ج)ابتر مفاعین‌ (1010100) = فا (10) که‌ به‌ جایش‌ «فع» (10)‌ می‌آورند.

ابتر فعولن‌ (10100) = عو (10) که‌ به‌ جایش‌ «فع‌» (10)  می‌آورند.